من خواب دیدم - تب سردی بود
چشمانم باز بود اما خواب می دیدم
خواب ِ بودنت
خواب ِ لمس تو
یک نفر جیغ می کشید - اما باز سکوت بود
به نا گاه از خواب پریدم
وای بر من که خوابم شیرین تراز بیداریست
تمام خانه را گشتم
تمام کمد ها - پشت کتاب ها - لای دفترها...
تو بودی - قسم می خورم به ثانیه نمی کشید که پیشم بودی
کجا رفتی ؟
چرا خوابم برد ؟
چه کسی تو را ربود ؟
یک رد کوچک - صفحه های آخر یک دفتر - چند خط کوتاه...
آه - چراکوتاه؟ - چرا بیشتر ننوشتی ؟
مگر خود کارت عقل از سرش پریده بود که جوهر افشانی نمی کرد؟
آیا این دست خط توست ؟
دوستت دارم ها یت کوتاه است ...
شاید هم نیست ! شاید بیشتر از آنچه باید باشد هست!
(نه - سخت نگیر - بسیار نگفته ها که خود دانی- و بسیار است آنچه نمی دانی!)
سردت نیست؟
سوز می آید
وسط این بیابان ِبرهوت ، این اندک آتش کفایت نمی کند
می خواهم تمام بیابان را آتش بزنم
گرُ بگیرم
بسوزانم آنچه بیهوده اندوخته ام این همه سال
(که جه بشود؟)
ابلهم نه؟؟؟
به یاد نمی آورم «صفر» کِی بود
به نظر تو اگر بیابان بسوزد و خاکستر شود،«صفر» پیدا می شود؟
(نه - بیهوده است )
دیگر «صفری»وجود ندارد - شاید «1-» را بیابم، ولی «صفر» را هرگز
!!
تو از کِی اینجایی؟
نگو که حواست به حرف هایم نبوده
فال گوش هم که نبودی -
چون در بیابان دری یا دیواری نیست که پشتش بخزی تا بشنوی که چه بیهوده می سرایم
ببینم چشمانت را - وای - مست کردی ؟؟
اولین با هم که دیدمت مست بودی - نمی توانستی بایستی - یادت هست ؟
نه اینگونه نگاهم نکن
مطمئنم من مست نبودم - چون سردم بود
دستانت چرا سرد است ؟
می دانم تقصیر من بود ! با آخرین کبریتم بیابان را آتش زدم
شاید هم زمستان شده و خدا باز دارد مخفی بازی در می آورد !!!
صد بار به خودم گفتم زمستان سفید است - اما باز یادم رفت
مطمئنم اگر کنارم بمانی حتما یادآوری می کنی که 8 اسفند جای آدم برفی را عوض کنم
چون از سال گذشته خیلی پیرتر شده و چشمانش دیگر سو ندارد
می برمش جای گرمتر - با این سن ِ بالا حتما بیرون ِخانه از سرما یخ می زند !!
راستی چرا به من نگفتی که کلید خانه را داری ؟
دفعه پیش که از بیرون آمدم تو روی صندلی ِ بزرگِ قدیمیِ نشسته بودی
وسط اتاق من
نمی دانم چرا ناراحت نشدم - انگار منتظر دیدنت بودم
می دانم تعجب کردی وقتی بغلت کردم!!!
می دانی ؟ هرگز کسی روی آن صندلی ِ توی اتاقم ننشسته بود !
ولی عجیب بود که اثری از برف بیرون روی شانه هایت نبود
نمی دانم من چرا خیلی خیس و سرد بودم !
زود همه جای خانه را نشانت دادم - حتی آن تخت ِ چوبی را که هنوز برای موریانه ها جذاب است !
خنده ام می گرفت - فکر کنم دوباره باید بروی دکتر - برای عینکت می گویم
آخر من اتاق را نشانت می دهم اما تو فقط به من نگاه می کنی
به نظر می آید اصلا اشیاء دور و برت را نمی بینی !!!
نترس - باور کن برای معاینه چشم آمپول نمی زنند
به ناگاه احساس کردم چیزی می خواهی بگویی- مکث کردم- سعی کردم نادان به نظر بیایم
ولی یادم هست دو ماه روی آن صندلی ِ وسط اتاق نشستی و من همش احساس میکردم که چیزی می خواهی بگویی !!
(مرده شور این احساس کردن ها را ببرد !)
اصلا نمی خواهم هیچ بگویی - اَه - با عصبانی شدم
اصلا شاید لال باشی !!-نکند هم چشمانت ضعیف تر شده ، هم زبانت؟!!
چقدر نگاهم می کنی ؟ نمی خواهی چیزی بگویی؟
نزدیکتر می آیم
وای خدای من - تا به حال رنگ چشمانت را دیده ای ؟
اَه - باز دارم احساساتی می شوم
یادت هست که از روی صندلی پرتت کردم پایین ؟!!!
عجب خاطره ای ساختم آن لحظه
این عکاس های لعنتی هم که وقتی لازمشان داری معلوم نیست کجایند !
به سمت من آمدی و بالاخره چیزی گفتی
خوب یادم هست که نوای دلت بود ، چون لب هایت تکان نمی خورد
یادت هست ؟
(. . . . . . . . . . .)