تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز - < داستان دنباله دار >
A saucer full of secrets

 

                                       شنبه ها

شنبه20آبان 1352

امروز خیلی عصبانی شدم .آیا این شهرام بی شعور احمق فکر می کند میتواند بدون کمک گرفتن از آن پدر شیره ای و آن مادر وراج و آن خواهر لوس وادا اطواریش کاری کند ؟ این شهرام هر وقت به آقای استعلامی دبیر ادبیات می رسد می گوید : « خواهرم سلام رساند ». آقای استعلامی هم هروقت او را می بیند ، می گوید:« فیروزه خانم چه طورند؟»امروز از حرصش که من در دبیرستان نفر اول مسابقه درسی شده بودم این حرفها را گفت و قرار است امسال از مدرسه ما دو نفر معرفی کنند. من هم گفتم: اگر هم دو نفر معرفی کنند، اول من را معرفی میکنند و بعد هم احمدی را . گفت: نخیر، من را هم معرفی کرده اند . حرف مفت می زند. اصلا هیچ سالی دو نفر را معرفی نمی کنند. دلم می خواست با مشت بزنم توی دماغش که خون از آن راه بیافتد. من هم از زور آقای استعلامی که کلاس ادبیات داشتیم نرفتم سر کلاس و با علی و حمید ماژور زاده فوتبال بازی کردیم و آقای عبدی هم آمد حیاط مدرسه که ببیند چه کسانی زنگ ورزش نیستند و در حیاط به سر میبرند که بچه ها ما را فروختند و فهمید و من از دست او فرار کردم و رفتم داخل سالن و آخرش مجبور شدم بروم سر کلاس . آقای استعلامی گفت: تا حالا کجا بودی؟ من گفتم: بیرون و گفت که بنشینم و بعد در مورد بچه های درس خوان که بی نظم هستند صحبت کردو دایما به شهرام نگاه میکرد.و بعد هم سر کلاس تا می توانستم از درس ادبیات سوال کردم. و شهرام وسط سوالها به من گفت: می شود اینقدر سوال نکنی؟ من هم با مشت زدم به پشت کمرش و او هیچ حرفی نزد، ولی دردش گرفت.

از هرچه آدم لوس و ننر متنفرم و همیشه هم گیرم می اید . بدبختی این است که پدرش با بابای من دوست است و با هم تریاک می کشند، مادرش هم دوست مامان است و فیروزه شان هم دوست مهری است.خانه شان هم پشت خانه ماست و خودش هم ردیف جلوی من می نشیند.

ظهر بعد از زنگ تفریح رفتیم مسجد جامع ، من روزه بودم و در خانه هیچکی غیر از مامان روزه نبود. در آنجا نماز جماعت خوانده شد و بعد از آنجا برگشتم مدرسه.

بعد از ظهر آقای حمیدی کلاس جبر داشت که اولش ده دقیقه در مورد مسایل مختلف حرف زد.بچه هامی گویند سیاسی است. او فوق لیسانس هم دارد ، و پس از آن زبان داشتیم که از زور خستگی داشتم میمردم و خوابم می آمد. بعد از کلاس هم آمدیم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کردیم و نزدیک افطار آمدم به خانه. افطار خوردیم و از بس خسته بودم ، تصمیم گرفتم بخوابم . حالا از زور خستگی چشمم کاغذ را نمی بیند ولی یک هفته ای است که یادداشت ننوشته ام و اگر سعیده بفهمد بد میشود . دلم برای سعیده خیلی تنگ شده است . قرار است تا یک ماه دیگه از تهران بیاید دو سه روز پیش ما باشد. خوش به حا لش ، رفته و از شر اینجا راحت شده است.

 

                                                                                           ابراهیم نبوی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:43  توسط الهام  |