
اينجا نه شادي است نه غم نه عزا
نه سرور
دستارك سپيدش را
در جويبار باد پلشتي
مي شويد
دزدان رستگاري
پاييز هاي روح
سبزينه و طراوت هر باغ و بوته را
در غارت شبانه ي خود
پاك مي برند
اكنون
كاين محتسب
كجال تماشا نيم دهد
ميخانه ي كدام حريفي
پيمانه اي دوباره
از آن باده ي زلال
اين جمع تشنگان و خماران را
خواهد بخشيد ؟
زين باده اي كه محتسب شهر
در كوچه مي فروشد و ارزان
غير از خمار هيچ نخواهي ديد
من تشنه كام ساغر آن باده ام
كز جرعه اي
ويران كند
دوباره بسازد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:43  توسط زهیر
|