شنبه ها
شنبه هفتم تیر 1351
امروز با سعیده رفتیم دانشکده آنها.می خواست نتیجه های امتحان دانشکده اش را بگیرد و به من قول داده بود که مرا هم ببرد.چند نفر از همکلاسی های دانشکده اش هم آنجا بودند.استادشان هم که آقای اسعد بود آنجا بود.آنجا نمره هایش را نگاه کرد و خوب شده بود.بعد رفتیم تریا چای بخوریم که چهار نفر از دوستان تهرانی سعیده هم آنجا بودند.یکی از آنها که شوهر داشت،دختر کوچکش را هم آورده بود. یکی از آنها گفت که سعیده تعریف مرا برای آنها کرده است،چون پارسال که تاریخ جهان جواهر لعل نهرو را می خواندم ،سعیده کتاب را از او گرفته بود.گفت که من چون 14 سال دارم و اکنون موقع رشد فکری من می باشد،باید زیاد مطالعه کنم.با هم حرف زدیم.خانم خیلی خوبی بود گفت کتابهایی را که برایم مناسب می باشد می آورد.بعد در مورد صمد بهرنگی که یکی از نویسندگان کتابهای کودکان است از من پرسید که سعیده کتابهایش را آورده بود و من خوانده بودم و کتاب یک هلو هزار هلو را بسیار دوست دارم.و بعد با سعیده آمدیم بیرون در یک رستوران همبرگر خوردیم . من پول غذا را دادم قرار بود سعیده را مهمان کنم ،و بعد به خانه برگشتیم.سعیده قرار است تابستان تهران برود و من خیلی ناراحت هستم،چون او جز اینکه خواهرمن است با من دوست است.
بعد از ظهر رفتم کاخ جوانان برای اینکه کارت استخر بگیرم ،چون استخر خوبی دارد و بر خلاف بقیه استخرهای شهر که کثیف و آشغال است وآدمهای لات به آنجا می روند در کاخ جوانان اینطور نیست . در آنجا یکی از دوستان سید را دیدم و احوال او را از من پرسید و گفت که ما دو نفر یعنی من و سید معلوم است که با هم برادر هستیم چون خیلی شبیه هم هستیم.قرار شد چون14 سالم شده،عضو کاخ جوانان بشوم و دو عدد عکس و فتوکپی شناسنامه و رضایت ولی ببرم. شب رفتم پارک قدم زدم و با بچه های دبیرستان شطرنج بازی کردیم . مهدی هاشمی اصل شطرنج باز خوبی است ،او از همه می برد .
ابراهیم نبوی