تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز -
A saucer full of secrets

 

 

 

 

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته میرفتی سرا پا محو او بودی

آه.......       آه    ........   آه   .......

صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را تلف کردی گنه کردی گنه کردی  

       همین بود آن وفایی را که میگفتی

     همین بود آن صفایی را که می گفتی

تو که خود اینچنین بودی چرا روزم سیه کردی

              گنه کردی گنه کردی  

گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم

           ...

              عارف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 1:53  توسط الهام  |