تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets

در15 سالگی آموختم که مادران از همه بهترمی دانند، و گاهی پدران هم .

در20 سالگی یادگرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در25 سالگی دانستم که یک نوزاد،مادر را از داشتن یک روز8 ساعته و پدر را از داشتن یک شب8 ساعته،محروم می کند.

در30 سالگی پی بردم که قدرت،جاذبه مرد است و جاذبه ،قدرت زن.

در35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد، بلکه چیزی است که خود می سازیم.

در40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، درآن نیست که کاری که دوست داریم انجام دهیم، بلکه دراین است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم .

در45 سالگی یادگرفتم که 10درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و90درصد آن است که چگونه نسبت به اتفاقات واکنش نشان می دهد.

در50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان وپیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.

در55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغزگرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیزکه میل دارد بخورد.

در70 سالگی یادگرفتم که زندگی مساله دراختیارداشتن کارتهای خوب نیست، بلکه خوب بازی کردن باکارتهای بد است.

در75 سالگی دانستم که انسان تاوقتی فکر می کند نارس است، به رشدوکمال خود ادامه می دهد وبه محض آنکه گمان کرد رسیده است،دچار آفت می شود.

در80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست.

در85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 18:21  توسط الهام  | 


I met God on the edge of town
Where the wind meets the stillness
Where the darkness meets the light
Where the ocean meets the sky
Where the desert meets the rain
Where the earth meets the heavens
On the edge of town I met God

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Seattle
Let me go
Find Kurt Cobain
Take away his gun
Take away his bullets
Talk to him
Make him wanna live
Tell him how we love him
Help him see his glory

God said no
If I sent you back
If you really found him
You would only ask him
If he could
Help you get a deal
If he knows a lawyer
If he can help you
God said no

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Berlin
Let me find
The one they call Hitler
I will stalk him
I will bring him down
I will bring along
A powerful gun
Loaded with bullets
Obliterate his memory

God said no
If I sent you back
You would get caught up
In theory and discussion
You would let your fears
Delay and distract you
You would make friends
You would take a lover
God said no

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Jerusalem
Let me go
Let me go find Jesus
Let me save his life
As they try to kill him
Let me take him down
Down from the cross
Take the iron from his body
Try to heal his wounds

God said no
If I let you go
If you really found him
Walking with the cross
You would stare
Your tongue no longer working
Eyes no longer seeing
Ears no longer hearing

God said time
Time belongs to me
Time's my secret weapon
My final advantage
God turned away
From the edge of town
I knew I was beaten
And that now was all I had
God said no

Dan Bern

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 7:47  توسط الهه  | 

این شعر در جوانی شاملو سروده شده و به شکل رباعی است

مرگ نازلي

 نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلي ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!
 
نازلي سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...


 بعداز اینکه شعر رو خوندیم بهتر یادداشتی که خود شاعر در کنار شعر آوده هم بدونیم بد نیست :

وارتان بعد از کودتای28 مرداد 32 گرفتار شد به همراه مبارز دیگری زیر شکنجه ددمنشانه ای به قتل رسید و به سبب اینکه  بازجویان هیچ جای سالمی در بدن او نگذاشته بودند این دو را به رودخانه جاجرود انداختند. وارتان یک بار شکنجه ای جهنمی را تحمل کرده بود و به چند سال زندان محکوم شد منها یکی دیگر از اعضا حزب توده اورا شریک جرم خود معرفی کرد و او را از زندان قصر برای بازجویی احضارش کردند من اورا پیش از بازجویی دوم دیدم که در صورتش داغهای شیوار پوست کنده شده او مشخص بود در طول بتزجویی دوم وارتان بود که لب از لب باز نکرد و حتی در مقابل شکنجه هایی مانند کشیدن ناخن و شکستن دست وپاهای خود ناله ای نکرد .این شعر به تمام وارتانهاست .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:38  توسط زهیر  | 

 

صدای جهان در موسیقی "ونجلیز"!VANGELIS 

درباره ونجلیز...

آوانگالوس اودیسه پاپاتاناسیوPapathanassiou  ملقب به ونجلیز یا وانگلیس،ونجلیس یا ونگلیس(اصلا هرچی شما بگید...)در 29 مارس 1943 در شهر والوس یونان به دنیا آمد. او که بدون شک اعجوبه ی موسیقی الکترونیک محسوب می شود، با یادگیری موسیقی از سن 4 سالگی و اجرای اولین کنسرت بزرگ خود در سن 6 سالگی بدجوری نبوغ خودش را به همه ثابت کرد.در اولین حرکت گروهی به همراه دمیس روسوس خواننده ی بزرگ و تپل مپل یونانی گروه آفرودیتز چایلد (یعنی فرزند فرشته) را تاسیس کردند و به اجرای ترانه های گوناگون پرداختند.

ونجلیز سال 68 به پاریس شهر (ژان میشل ژار) سفر کرد و کنسرت باران واشک ها را به همراه گروه آفرودیت اجرا کرد و سه سال بعد آلبوم آلبدو!! سی و نه صدم !! را به تنهایی آهنگسازی ، اجرا و ضبط کرد که در آن از اصوات اولین فضا پیمای روسی که در کره ی ماه فرود آمده بود ، استفاده کرد و بدین وسیله ارادت تام و تمام خود را به فضا و فضا نوردان اعلام داشت. به گفته ی علاقمندان موسیقی آثار او شدیدا جهانی و همه گیر هستند و جالب اینجاست که نام برخی از آهنگهایش در ارتباط با جهان و هستی و زمین و فضاست

ونجلیز در سال 88 به همراه بازیگر مشهور یونانی ایرنه پاپاس (بازیگر نقش هند،در فیلم محمد رسول ال...) به گرداوری ترانه های قدیمی یونان پرداخت.

 بزرگترین آثار این آهنگساز بزرگ عبارتند از :موسیقی فیلم های ریدلی اسکات یعنی ارابه های آتش (برنده اسکار سال 1981) و فتح بهشت (در ایران :کریستف کلمب) او موسیقی شاهکار رومن پولانسکی یعنی ماه تلخ و   Missingاثر کنستانتین گوستاوراس را نیز نوشته است .

نمی دانم سال 98 یا 97 بود که او به مراسم جام جهانی دو میدانی در یونان برای اجرای موسیقی دعوت شد و او هم کم نگذاشت و یک گروه کر 300 نفری را سر کار گذاشت تا آهنگ اصلی کریستف کلمب را اجرا کنند.از دیگر آثار معروف او آلبوم های پلوتونیوم ، اوشن(اقیانوس) و اصوات و شهر می باشند.

البته موسیقی تیتراژ مجموعه ی تفسیر سیاسی هفته و برنامه ی ورزش و مردم که سالها از تلویزیون کشورمان پخش می شد از دیگر آثار اوست.ازآخرین اثار این هنرمند بزرگ آلبوم ال گرکو است که بر مبنای تصورات ذهنی او از ال گرکو(نقاش بزرگ) نوشته شده است . در پایان لازم به ذکر است اکثر اثار ونجلیز به صورت مجاز و شرکتی و بعضا با جلدهای قلابی !! در دسترس علاقمندان می باشند و خوانندگان محترم می توانند در صورت علاقه با صرف مایه تیله ، آثار ایشان را ابتیاع کنند!! بالاخره پول صرف کردن در راه موسیقی خیلی راه دوری نمی ره ....!!!

گفت و گو با ونجلیز                                               

  تاریخ:23 ژوئن2001   

گفت و گو از :آگیانیدیس    ترجمه:الهه!   

روزنامه یونانیTanca یک مطلب ویژه در مورد ونجلیز قبل از کنسرت آتن او به چاپ رسانده که شامل شرح حال و بیوگرافی آن می شود. گفتگویی که بعد از مدتها با ونجلیز انجام شده و ونجلیز حاضر به صحبت با مطبوعات گردیده بود.  

·        می گویند که موسیقی مودبانه ترین راه بیان صدای جهان! است. آیا شما با این جمله موافقید؟

به نظرم موسیقی خود به تنهایی یک دنیاست

  • اگر ما چنین فرض کنیم که همه چیز در موسیقی بیان شده است ، پس چرا ترکیب جدید هر آهنگ، چیزی متفاوت را می سازد؟

من فکر می کنم ترکیب این رمزهای جهانی هرگز پایان نمی پذیرد

  • در درک موسیقی ،آیا اعتقاد بر این است که حس شنوایی فقط سهیم است ؟

به نظر می رسد که شنیدن ،اولین نقش را ایفا می کند .ولی به خاطر اینکه هرچیز موسیقی خاص خود را دارد و موسیقی توسط کل بدن حس و قابل درک می شود ،حتی می توان آن را بوئید یا چشید.خلاصه اینکه موسیقی با تمام حواس قابل لمس است .

  • کدام حس شما در خلق موسیقی موثر است؟

هیچکدام!

  • قبل از اینکه شما یک اثر موسیقی تولید کنید،حس می کنید که این کار متعلق به شماست؟ و ماهیت آن کاملا متعلق به شماست؟

هیچ چیز به هیچ کس تعلق ندارد در عین حالی که همه چیز به همه کس تعلق دارد.

  • به نظر شما کسی که به موسیقی گوش میدهد لازم است دانش آموخته ی این رشته باشد؟یا اینکه چه چیز برای شنیدن موسیقی لازم است؟

این کاملا اشتباه است که ما فکر کنیم که برای شنیدن موسیقی و حس آن به دانش خاصی نیاز داریم .ولی به نظرم شنیدن موسیقی به یک دانش عمومی نیاز دارد . تا اینکه درصد درک و آگاهی ما بالا برود. بدین طریق ما می توانیم با یک دنیای قابل مشاهده روبه رو شویم.

  • شما یک شنونده ی دانش آموخته را ترجیح می دهید یا یک شنونده ی غریضی را؟

اگر مخالف آموزش موسیقی قلمداد نشوم ،ترجیح می دهم شنوندگان من غریضی باشند.

  • فکر نمی کنید در جهان کنونی موسیقی زیاد شده است؟ باز هم ترجیح می دهید سکوت اختیار کنید؟

من ترجیح می دهم که یک مکثی داشته باشم و نگاهی به گذشته بیاندازم.

  • فلینی می گوید ما برای درک بیشتر نیازمند سکوت بیشتریم.آیا شما فکر می کنید می توانید تمام اصواتی را که ما را احاطه کرده اند درک کنید؟

متاسفانه یا خوشبختانه ، بله.

  • آیا شما انتظار دارید مردم به صورت عمومی موسیقی شما را درک کنند؟

من بیشتر علاقمند به یک رابطه صمیمانه و بی ریا هستم تا چیز دیگر

  • آیا شما مایلید از خود نشانه ای بر جهان موسیقی بگذارید؟چه نشانه ای؟

بله ،نشانه ی مثبت!!

  • اسکاری را که برای موسیقی"ارابه های آتش" گرفتید آیا برای شما یک هدیه و سورپریز بود یا انتظار دریافت آن را داشتید؟

آکادمی اسکار دفعتا تصمیم گرفت این جایزه را به من بدهد.چیز دیگری ندارم بگویم.

  • فکر می کنید که شما به موفقیت رسیده اید؟

به نظرم کلمه ی موفقیت یک موضوعی است که وابسته به تفکر شخصی افراد است . موفقیت برای همه یک معنا ندارد.پس بهتر است وارد این بحث نشویم.

  • چطور ممکن است کسی انبوه صداها را در ذهنش داشته باشد منبع آن کجاست؟

مغز آدمی هزاران بار از جعبه های کامپیوتری که ما امروز استفاده می کنیم با استعدادتر است. کامپیوتر باعث تحت تاثیر قرار گرفتن کودکان و کهنسالان و مختل شدن زندگی ما شده است.تاثیر کامپیوتر بیشتر منفی است تا مثبت.

  • شما قادرید در هر استودیویی که در سرتاسر جهان وجود دارد کار ضبط کنید و آنها هم نمی توانند شما را رد کنند.استودیویی را که آخرین کارتان را در آنجا ضبط کردید چگونه انتخاب کردید؟

به دو دلیل آنجا را انتخاب کردم اول به این دلیل که آنجا یونانی بود،یعنی در کشور خودم بودم و آنجا همه چیز کاملا به شکل شغل و حرفه ، پیش می رفت .دوم اینکه امکانات این استودیو کاملا راضی کننده بود .

  • آیا درست است که دانشمندان اسم شما را بر روی یک ستاره ی خیلی دور دست گذاشته اند؟

این کار را دانشمندان کرده اند من چه چیزی باید بگویم؟

  • برخی از دانشمندان معتقدند موسیقی ای که شما می سازید نزدیکترین صدا به جهان و صدای آن است،آیا شما موافقید؟

به نظر می رسد بیشتر آنها موافقند تا من!

  • به نظر شما جهان چیست؟

این سوال شما به یک جواب دقیق و مختصر و مفید نیاز دارد .(درین جا ونجلیز و مصاحبه کننده هر دو از واژه یونانی معادل جهان یعنیSymban  استفاده می کنند.)

  • به نظر شما ما می توانیم با چیزی که جهان خوانده می شود ارتباط برقرار کنیم ؟

اگر بشر نتواند با جهان ارتباط برقرار کند به نظر شما آنگاه چه کار دیگه ای می تواند انجام دهد؟

  • حقیقت نهفته در پشت موسیقی شما چیست؟ اصلا به نظر شما حقیقت چیست؟

به نظرم موسیقی حقیقت محض است ، در مورد موسیقی خودم چیزی نمی توانم بگویم.

  • سکوت چیست؟ موسیقی چیست؟

هر دو یک چیز هستند ولی به نوبت و یکی در میان.

  • نظر شما در ورد این شعر چیست؟"هر جا که می روم فکر یونان آزارم میدهد"؟

موافقم البته به شرطی که در یونان باشم!

 

(تنها چیزی که می شه در اینجا راجع به ایشوون گفت اینه که : ناز باشی !!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:53  توسط الهه  | 

در ميكده  

در ميكده ام : چون من بسي اينجا هست 
 مي حاضر و من نبرده ام سويش دست
بايد امشب ببوسم اين ساقي را
 اكنون گويم كه نيستم بيخود و مست
در ميكده ام دگر كسي اينجا نيست
 واندر جامم دگر نمي صهبا نيست
مجروحم و مستم و عسس مي بردم
 مردي ، مددي ، اهل دلي ، آيا نيست ؟

                                                      مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:31  توسط الهام  | 

جیمی هندریکس Jimi Hendrix

اولین گیتاریست چپ دست!(1970-1942)

جیمی هندریکس با نام واقعی جانی آلن هندریکس در تاریخ 27 نوامبر 1942 در سیاتل واشنگتن به دنیا آمد. پدر او که پس از مدتی از اسم قبلی پسرش پشیمان شده بود نام او را به جیمز مارشال هندریکس تغییر داد تا بعدها که او گیتاریست می شود یه اسم تیریپ!! داشته باشد.او نوازنده خود ساخته ای بود که سبکی ویژه را در گیتار الکتریک نوازی !! ابداع کرد و بسیاری از بزرگان گیتار الکتریک در جهان مدیون او و نوآوری های او هستند. وی جزو معدود افرادی بود که گیتار را با دست چپ و با گیتار راست دستها می زد.(معمولا گیتاریستی که چپ دست است ،فرم سیم های گیتار را از بالا به پائین جا به جا می کند تا همه چیز به حالت عادی برگردد ولی جیمی جون! مثل اینکه کاملا بی خیال این حرفا بود!)                         هندریکس در سال 1962 با شکسته شدن قوزک پای راستش مدتی فعالیت های هنری رو تعطیل کرد و به قول مرحوم فروغی دیگه این قوزک پاش! یاری رفتن نداره!( دوستان عزیز اطلاعات دقیق رو حال می کنید دیگه!!) بازگشت او به عرصه هنر با ترتیب دادن! چند کنسرت به همراه sam cook بود . در سال 1965 او به نیویورک نقل مکان کرد تا از شرصاحبخانه قبلی راحت شود.در حال حاضر بر طبق آخرین اخبار محل تولد او را هم قرار است در یک حراجی ، مدیر برنامه های برادرش چی چی !! هندریکس خریداری کند چون بقیه کلکسیونر های بزرگ حاضر به خرید این منزل قدیمی نشدند.

 هنرمندانی نظیر آیسلی برادرز ،لیتل ریچارد و کینگ کورتیس بهمراه هندریکس تصمیم گرفتند گروهی تشکیل بدهند تا از دولتی سر این بنده خدا به یه نوایی برسند که ظاهرا مشاهده نمودند که بخاطر دیسیپلین کاری که ایشون دارن،این کاره نیستند!

در ژوئن 1965 هندریکس با نام جیمی جونز(اه چند دفعه تغییر نام میدی بابا!!؟) و با پا و کمر و دندان! گیتار می زد و به اصطلاح خودمون گیتارو می خورد !! نقل است او در یکی از اجراهاش گیتارو آتیش زد! احتمالا قصد داشته مجلس رو بیش از پیش گرم کنه! قطعات او در گیتاربه لحاظ نوازندگی بسیار مشکل و تکنیکی هستند، در عین حال ملودی همین قطعات بسیار زیبا،محسور کننده و تکنیکی هستند.

او سبکی را در موسیقی پایه گذاری کرد که آمیخته ای از موسیقی آفریقایی و امریکایی بود....تا اینکه هندریکس در 27 سالگی به تاریخ 18 سپتامبر 1970، موقعی که برای اجرای کنسرت به لندن رفته بود ، به شکل مرموزی و زمانی که در خواب ناز بود درگذشت و خواب این جهانی را به خواب آن جهانی وصل کرد.پیکر او را نامزدش ( مونیکا دینمن) وقتی پیدا کرد که او به خواب همیشگی رفته بود و حالا صدای توپ و تانک و توپ و تشرهای نامزدش نیز نمیتوانست او را از خواب بیدار کند! عده ای می گویند او در اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر درگذشت ،عده ای هم بر این باورند که او خودکشی کرد و خلاصه هنوز که هنوزست علت واقعی مرگ او روشن نشده است.جیمی هندریکس کسی است که هیچ احدی به گرد پایش در زمینه گیتاربرقی نرسیده است، و بسیاری از بزرگان جهان گیتار خود را مدیون او می دانند. هندریکس اسطوره ای بود که حتی مجسمه اش به کلیسا ها راه یافت و تا سالها بعد از مرگش نیز جوایز بسیاری برنده شد. قطعات موزیکال و فیزیکال! اودر حال حاضر هم زیبا و هم دست نیافتنی هستند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:7  توسط الهه  | 

WANTED

Jim Morrison جیم موریسون

یک نابغه یاغی!

جیمز داگلاس موریسون James Douglas Morrisonبا نام هنری" جیم موریسون"

(متولد 8 دسامبر 1943 فلوریدا آمریکا - مرگ سوم جولای 1971 پاریس،فرانسه)

او مغز متفکر و یکی از اصلی ترین پایه گذاران گروه موسیقی The Doors بود و نام گروه خود را از یکی از اشعار شاعر معروف ویلیام بلیک برگزید(اگر درهای ادراک و آگاهی پاکیزه گردند ،همه چیز همانگونه که وجود دارند به نظر می رسد،بیکران و نا محدود)

این آدم عجیب غریب آنطور که خود می گوید زمانی که یه ذره بچه بود! به همراه پدر مادر خود عازم سفر بود که در راه با چند سرخپوست مواجه می شود که روی جاده دراز به دراز خوابیده اند و مشغول مردن بودند! ظاهرا در حالی که جیم کوچک به همراه والدین خود از آنجا عبور می کرده ، روح یکی از همین عرفای سرخپوست در او حلول کرده و "درد سر والدین" ! از همینجا شروع می شود.

جیم دانشجوی تاتر دانشگاه کالیفرنیا می شود و حالا چطور سر از موسیقی در می آورد اگر شما فهمیدید به من هم بگید! پس از مدتی او به همراه همشاگردی نابابش! ری مانزارک و دو برادر او که گیتار و کیبورد

 می نواختند و یک معلوم الحال دیگه ! به اسم جان دنزمور که نوازنده درام دراماتیک! بود در سال 1965 گروه دورز را تشکیل میدهند.آنها سپس برای سکونت به لندن-انگلستان می روند(جایی که مهد کودک!ببخشید مهد گروههای راک بود) و تمرینات سفت و سخت خود را آغاز می کنند.

پس از مدتی برادران مانزارک که سبک کار موریسون و آهنگهایش را نمی پسندیدند گروه را ترک کردند (خوش اوومدن!!)و رابی کریگر که یک گیتاریست خلاق و مبتکر بود جانشین آنها شد و حالا دیگه گروه نگو بلا بگو!! خوانندگی موریسون و آهنگهایش بلافاصله پس از اجرا تاثیرات مختلفی بین مردم می گذاشت و چون اغلب این ترانه ها متحورانه، جسورانه و گاه گستاخانه ! ساخته می شد یه جورایی جوونا رو حیرون کرده بود که باید این گروه رو تحویل بگیرن یا بی خیال بشن! که البته مورد دوم رخ نداد و ترانه ها و کنسرتهای موریسون بسیار طرفدار پیدا کرد.

او مستقیما به دولت و پلیس آمریکا می توپید تا جائی که او را ناغافل روی سن هنگام اجرا دستگیر می کردند و در برخی  از شهرها مثل لوس آنجلس حتی بهش مجوز اجرا نمی دادن و اگر هم مجوزی برا اجرا داده می شد نیروهای پلیس و گارد ویژه ! گوش به زنگ منتظر می ماندند که اگر جیمی خان سوتی داد ، سه سوته دستگیرش کنن .

برخی از کارهای موریسون که ضد جنگ و ضد ارتش و پلیس بود توسط فرانسیس فورد کاپولا (کارگردان معروف آمریکائی) در فیلمی که در مورد جنگ ویتنام ساخته شده بود استفاده شد و فیلم  اینک آخرالزمان

نیز از ترانه ها و آهنگهای آن بی بهره نماند . موریسون علیرغم شخصیت برجسته، معترض و متفاوتی که داشت ضعفهایی نیز داشت که به خاطر اینکه لج پلیس را در بیاورد ! هر از گاهی دست به این اعمال انتحاری می زد ، ترانه هایی مثل  Light my fire(آتشم را روشن کن) Riders on the storm  (سواران طوفان) در زمان خود غوغایی به پا کرد و حتی تلویزیون انگلستان یک مجموعه مستند تلویزیونی از کارهای گروه ساخت. دردسر آخر موریسون خلاصه کار دستش داد و گاوش دوقلو زائید و مجبور شد آمریکا را ترک کند و به مهد دموکراسی (فرانسه) برود ولی متاسفانه آمدن اون به فرانسه براش اومد نداشت! و او در همون تاریخی که اول متن گفتم و حالا یادم رفته !! توی وان حمام منزلش  بر اثر سکته قلبی قبض ورود به اون دنیا رو  می گیرد . خیلی ها مرگ موریسون رو مثل خیلی دیگر از موزیسینها بودار می دانند.

الیور استون کارگردان مطرح امریکائی فیلمی به نام The Doors از زندگینامه جیم موریسون ساخت که در آن وال کیلمر نقش او را بازی می کرد و به بیان واقعیتهای ریزی از زندگی او می پردازد( علاقمندان جهت اطلاعات بیشتر به فیلم مراجعه کنند !) او در گورستان پرلاشز (محل دفن صادق هدایت) کنار اسطوره ای چون موزارت دفن شد و مدفن او هرساله به هنگام سالمرگش محل تجمع جوانان مستقل ، معترض و ضد جنگ می شود که با روشن کردن شمع و خواندن ترانه های او ، یاد این هنرمند معترض را گرامی می دارند .

شاید هیچ صحنه ای طنزآمیزتر از این نباشد که خواننده ای بر روی سن در کنار پلیس به اجرای برنامه بپردازد و این اتفاق نادر چندین بار در کنسرتهای موریسون رخ داد ! و حتی یک بار حدود هفت هشت پلیس باتوم به دست خواننده گروه دورز را روی صحنه همراهی می کردند! در واقع موریسون وقتی در سال 1968 در اوج جنگ ویتنام آلبوم ضد جنگ خود را به نام" در انتظار خورشید " بیرون داد، نامش در لیست سیاه مقامات آمریکایی ثبت و دردسرهایش شروع شد!وقتی موریسون در 27 سالگی درگذشت از خود کارنامه ای با 7 آلبوم موسیقی، 1600 صفحه شعر ، 4 کتاب و دو فیلم برنده جایزه به جا گذاشت .

نظر موریسون درباره شعر: شعر واقعی چیزی نمی گوید فقط احساسات آدم را تیک می زند. شعرهای من همه درها را باز می کند تا شما از میان در مناسب تر وارد شوی و به آزادی و درک مناسب تری از هستی برسی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:21  توسط الهه  | 

Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strided constantly and without boundary

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 20:44  توسط   |