هوشنگ ابتهاج ( ه . الف. سایه) امروز هشتاد ساله می شود. شاعر بزرگ غزل، راهروی روزهای تیره تاریخ معاصر، شاهد برگریز یاران، از نیما تا سیاوش کسرائی.
و درهمه این سال ها درمیهن و در غربت، پیامبر امید از زندگی گفته است و عشق وامید. شعر "کیوان ستاره بود" ، نه فقط سرنوشت کیوان روزنامه نویس و شاعر است که به جوخه اعدام سپرده شد، که سیر وسرنوشت بازمانده قافله بزرگ نیمائی در سال هشتادم عمر نیز هست.
کیوان ستاره بود
ما از نژاد آتش بویدم
همزاد آفتاب بلند اما
با سرنوشت تیره خکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
من با شکیب خکستر ماندم
کیوان ستاره شد
تا برفراز این شب غمنک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپید را بشناسند
کیوان ستاره شد
که بگوید
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خویش بسوزد
وین شام تیره را بفروزد
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
دردستهای روشن او می گذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان آفتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
کیوان ستاره بود
با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا ایم ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم
برگرفته از سایت روز انلاین
من خواب دیدم - تب سردی بود
چشمانم باز بود اما خواب می دیدم
خواب ِ بودنت
خواب ِ لمس تو
یک نفر جیغ می کشید - اما باز سکوت بود
به نا گاه از خواب پریدم
وای بر من که خوابم شیرین تراز بیداریست
تمام خانه را گشتم
تمام کمد ها - پشت کتاب ها - لای دفترها...
تو بودی - قسم می خورم به ثانیه نمی کشید که پیشم بودی
کجا رفتی ؟
چرا خوابم برد ؟
چه کسی تو را ربود ؟
یک رد کوچک - صفحه های آخر یک دفتر - چند خط کوتاه...
آه - چراکوتاه؟ - چرا بیشتر ننوشتی ؟
مگر خود کارت عقل از سرش پریده بود که جوهر افشانی نمی کرد؟
آیا این دست خط توست ؟
دوستت دارم ها یت کوتاه است ...
شاید هم نیست ! شاید بیشتر از آنچه باید باشد هست!
(نه - سخت نگیر - بسیار نگفته ها که خود دانی- و بسیار است آنچه نمی دانی!)
سردت نیست؟
سوز می آید
وسط این بیابان ِبرهوت ، این اندک آتش کفایت نمی کند
می خواهم تمام بیابان را آتش بزنم
گرُ بگیرم
بسوزانم آنچه بیهوده اندوخته ام این همه سال
(که جه بشود؟)
ابلهم نه؟؟؟
به یاد نمی آورم «صفر» کِی بود
به نظر تو اگر بیابان بسوزد و خاکستر شود،«صفر» پیدا می شود؟
(نه - بیهوده است )
دیگر «صفری»وجود ندارد - شاید «1-» را بیابم، ولی «صفر» را هرگز
!!
تو از کِی اینجایی؟
نگو که حواست به حرف هایم نبوده
فال گوش هم که نبودی -
چون در بیابان دری یا دیواری نیست که پشتش بخزی تا بشنوی که چه بیهوده می سرایم
ببینم چشمانت را - وای - مست کردی ؟؟
اولین با هم که دیدمت مست بودی - نمی توانستی بایستی - یادت هست ؟
نه اینگونه نگاهم نکن
مطمئنم من مست نبودم - چون سردم بود
دستانت چرا سرد است ؟
می دانم تقصیر من بود ! با آخرین کبریتم بیابان را آتش زدم
شاید هم زمستان شده و خدا باز دارد مخفی بازی در می آورد !!!
صد بار به خودم گفتم زمستان سفید است - اما باز یادم رفت
مطمئنم اگر کنارم بمانی حتما یادآوری می کنی که 8 اسفند جای آدم برفی را عوض کنم
چون از سال گذشته خیلی پیرتر شده و چشمانش دیگر سو ندارد
می برمش جای گرمتر - با این سن ِ بالا حتما بیرون ِخانه از سرما یخ می زند !!
راستی چرا به من نگفتی که کلید خانه را داری ؟
دفعه پیش که از بیرون آمدم تو روی صندلی ِ بزرگِ قدیمیِ نشسته بودی
وسط اتاق من
نمی دانم چرا ناراحت نشدم - انگار منتظر دیدنت بودم
می دانم تعجب کردی وقتی بغلت کردم!!!
می دانی ؟ هرگز کسی روی آن صندلی ِ توی اتاقم ننشسته بود !
ولی عجیب بود که اثری از برف بیرون روی شانه هایت نبود
نمی دانم من چرا خیلی خیس و سرد بودم !
زود همه جای خانه را نشانت دادم - حتی آن تخت ِ چوبی را که هنوز برای موریانه ها جذاب است !
خنده ام می گرفت - فکر کنم دوباره باید بروی دکتر - برای عینکت می گویم
آخر من اتاق را نشانت می دهم اما تو فقط به من نگاه می کنی
به نظر می آید اصلا اشیاء دور و برت را نمی بینی !!!
نترس - باور کن برای معاینه چشم آمپول نمی زنند
به ناگاه احساس کردم چیزی می خواهی بگویی- مکث کردم- سعی کردم نادان به نظر بیایم
ولی یادم هست دو ماه روی آن صندلی ِ وسط اتاق نشستی و من همش احساس میکردم که چیزی می خواهی بگویی !!
(مرده شور این احساس کردن ها را ببرد !)
اصلا نمی خواهم هیچ بگویی - اَه - با عصبانی شدم
اصلا شاید لال باشی !!-نکند هم چشمانت ضعیف تر شده ، هم زبانت؟!!
چقدر نگاهم می کنی ؟ نمی خواهی چیزی بگویی؟
نزدیکتر می آیم
وای خدای من - تا به حال رنگ چشمانت را دیده ای ؟
اَه - باز دارم احساساتی می شوم
یادت هست که از روی صندلی پرتت کردم پایین ؟!!!
عجب خاطره ای ساختم آن لحظه
این عکاس های لعنتی هم که وقتی لازمشان داری معلوم نیست کجایند !
به سمت من آمدی و بالاخره چیزی گفتی
خوب یادم هست که نوای دلت بود ، چون لب هایت تکان نمی خورد
یادت هست ؟
(. . . . . . . . . . .)

نیاز یعنی نیایش. نیایش برترین جلوه ی عشق است. تفاوتی اساسی است بین دعا خواندن و نیایش .دعا از سر می جوشد و نیایش از دل.آنها کلماتند و نیایش سکوت محض.
خدا همه چیز را می داند ، بنابراین به کلمات ما احتیاجی ندارد، او پیش از آنکه ما بگوئیم شنیده است.نیایش محاوره نیست بلکه ارتباطی است در سکوت و خلوت. نباید چیزی گفت ، نباید چیزی خواست، نباید چیزی طلب کرد، زیرا پیشاپیش همه چیز داده شده است. خدا پیش از آنکه تو اورا بخوانی ، تو را خوانده است. مولوی چه خوب می گوید که اولیا دهانشان از دعا خواندن بسته است ، آنها در همه لحظات مشغول نیایشند.در ساحت نیایش حتی فکر نیز باید خاموش شود.آنجا فقط چشمان خویش را ببند، سر خویش را قدری فرو بیاور و مستغرق دریای او شو!

دران خلوت درون جائی که کلمه ای رد و بدل نمی شود، برای نخستین بار صدای نجواگر خداوند را می شنوی این صدا را فقط دران سکوت و سکون عظیم می توان شنید . این صدا فقط در قلب طنین می اندازد، دران هنگام که دل را از هیاهوی دل مشغولی ها رها کردی ، نجوای او به گوش می رسد.
در واقع این دل توست که با تو سخن می گوید. دل درین هنگام همچو نی بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است .حتی درین ساحت نیز پیام او در قالب کلمات به گوش نمی رسد ، بلکه او بی کلام سخن می گوید.
او تورا با احساس سپاس و قدر دانی سرشار می سازدو تورا لبریز می کند از حضور حقیقت در ساحت جانت .او همه ی اینها را بی واسطه ی کلمات انجام می دهد... بدون کلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه...
پس قدری آرام بگیر و در سکوت به صدای او گوش فراده!
دو راه وجود دارد که هر دو به خدا می رسند : راه عشق ، و راه بیداری . این دو راه به کلی از هم جدایند ، اما در انتها به یک جا میرسند : خدا . این دو راه در ابتدا تا آنجا که ممکن است از هم دورند ، اما به تدریج به هم نزدیک میشوند . آن لحظه که سالک به مقصد می رسد ، شگفت زده می شود وقتی می بیند از هر راه که می رفت آن راه دیگر را نا خودآگاه زیر پا می داشت . کسی که گام در راه عشق می گذارد ، بیدار هم می شود و کسی که گام در راه بیداری می گذارد ، عاشقی نیز پیشیه او می شود . این دو راه در دنیا جدایند ، اما در نزد خدا یکی هستند .
عشق یعنی فراموش کردن خود در معشوق . ماهیت عشق خود فراموشی است ، ترک مصلحت خویش است ، غرق شدن است چنان که فقط معشوق می ماند و بس . راه عشق ، راه فناست . عاشق باید هنر محو شدن را بیاموزد . او باید از اوصاف بشر بمیرد ، تا بحر اسرار عشق الهی او را بر سر نهد و امواج عنایات دم به دم معشوق او را با خود ببرد . آنان که هنر محو شدن را نمی دانند و ذهن را از اطلا عات انباشته و سنگین کرده اند و از این بابت خلق را همیشه خر می خوانده اند ، در راه دریایی عشق چون خر بر یخ غرور می مانند . آنچه عاشق را از معشوق جدا می کند و بین عاشق و معشوق حایل می شود ، وجود عاشق است ، که آن هم محو می شود و عاشق به معشوق می پیوندد .
راه دومی که به خدا میرسد ، راه بیداری است . این راه درست نقطه مقابل راه نخست است . در این راه عاشق باید خود را ببیند و به جا آورد. در این راه خود فراموشی کلید نیست ،بلکه خودآگاهی کلید است . معرفت نفس شرط است . او به معشوق نظر نمی افکند ، بلکه به آیینه جان خویش نظر می کند و صورت معشوق را می بیند .
دوستی ، پاکترین شکل عشق است . عشق گاهی به شهوت آلوده می شود ، گاهی به تمایلات و مصلحت ها آلوده می شود ، گاهی به توقع و چشم داشت آلوده می شود ، عشق گاهی بر زمین می خزد و جامه دنیا بر تن میکند ، اما دوستی به هیچ کدام آنها آلوده نیست . دوست داشتن از عشق برتر است .در دوستی چشمداشتی نیست ، تمایلی نیست ، در دوستی ، دوست برای نفس لذت ، سرمستی می بخشد . عشق حسود است ، دوستی حسود نیست .تو حق نداری بیش از یک معشوق داشته باشی ، اما میتوانی دوستان زیادی اختیار کنی . اگر عشق نتواند خود را تا مرحله دوستی بالا بکشد شکست میخورد. اگر عشق نتواند زنجیر حسادت را از دست و پای خود بریزد ، در راه می ماند . خصلت حسودانه عشق ، همواره در صدد تملک است ، همواره میترسد . میل به تملک از ترس ناشی میشود . هرگاه بر کسی چیره میشویم ، او را به سطح نازل اشیا تنزل میدهیم . هر گاه بر کسی چیره میشویم او نیز بر ما چیره میشود . تو نمیتوانی کسی را برده خود کنی ، بدون آنکه خود برده او شوی .

من خودم دیر به اینجا نرسیدم ، کاملا به موقع ... اگر سایه الهی نبود شاید هرگز نرسیده بودم ، شاید گفتنش ساده باشه ولی دستیابی به اون هرگز کار ساده ای نیست . اگه حتی تمام مراحل رو طی کنی و به آخر برسونی ولی همیشه یه چیزی عذابت میده ...اینکه نمی خوای معشوق رنجیده خاطر بشه ...همش نگران تاثیر حرف هات هستی . نکنه کلبرگی از وجودش به خاطر تو عطر خودش رو از دست بده . چرا نمیشه گفت حتی الان که همش اوست و جز او نیست ... اگه یکی شدیم و منی بدون وجود دیگری معنی نداره ، پس من چرا نمی تونم با این من خویش راحت گله کنم . چرا اگر هر چه می بینم منم ، پس چرا از آزرده کردن میترسم؟ . شاید خودخواهم ، از اینکه هیچ انسان عاقلی هرگز خودش رو ناراحت و رنجیده نمیکنه ولی حداقل با خودش که میتونه دعوا کنه ...نمی دونم واقعا چی بگم ؟ گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !!!!

چنین گفت زرتشت:
زندگی چشمه لذت است، اما آنجا که فرو مایه نیز آب می نوشد ، چاهها همه زهرآگینند.
من دوستار پاکیهایم؛ باری خوش نمی دارم دیدن پوزه های گشاده به نیشخند و تشنگی ناپاکان را .آنان در چاه فرو نگریسته اند: اکنون لبخند نفرت انگیزشان از چاه به سوی من بر می تابد!
آب مقدس را به شهوتبارگی خویش زهرآلود کرده اند؛ و چون رویاهای پلیدشان را« لذت »نامیدند واژه ها را نیز زهرآلود کردند.
چون دلهای نمورشان را نزد آتش نهادند، شعله سستی می گیرد.چون فرومایه به آتش نزدیک شود ، جان نیز به جوش می آید و دود ازو بر می شود. میوه در دستانشان لهیده و گندیده می شود :نگاهشان چون باد درخت میوه را می شکند و سر شاخه هایش را می خشکاند.
روی گرداندن بسا کس از زندگی تنها روی گردان از فرومایگان بود.او نمی خواست با فرو مایگان در چاه و شعله و میوه شریک باشد.
و بساکس سر در بیابان نهاد و با وحوش تشنگی کشید، چرا که نمی خواست با شتربانان پلید بر یک برکه نشیند.و بساکس چون ویرانگر فرا رسید و چون تگرگ بر همه بوستانها فرو بارید ، تنها برای آنکه پای بر آرواره ی فرومایه بگذارد و گلویش را فروبندد.
لقمه ای که از همه بیش گلوگیرم بود دانستن این نبود که زندگی خود به دشمنی نیازمند است و مرگ و صلیبهای شکنجه:
اما یکبار پرسشی کردم و نزدیک بود ازین پرسش نفسبند شوم:چه؟ آیا فرومایکان نیز برای زندگی ضروراند؟ آیا چاههای عفن و رویاهای پلید و کرمها در نان زندگی ضروراند؟
نه نفرتم که تهوعم زندگی ام را گرسنه خو می بلعید!وه ، چه بسا از جان نیز بیزار شدم چو فرومایگان را نیز از جان بهره مند یافتم!
به فرمانروایان پشت کردم چون دیدم آنچه را که اکنون فرمانروایی می خوانند : چانه زنی و معامله بر سر قدرت – با فرومایگان!
در میان ملتها با زبانی بیگانه و با گوشهای فروبسته بسر بردم ، تا زبان چانه زنی و معامله گریشان بر سر قدرت با من بیگانه بماند.
دست بر بینی نهاده و آزرده خاطر از میان دیروز و امروز سراسر گذشتم:براستی ، سراسر دیروز و امروز آکنده از بوی گند فرو مایگان نویسنده است. دیری چون زمینگیری کر و کور و لال زیستم تا با فرومایه ی اهل قدرت، اهل قلم، اهل لذت نزیم. جانم به دشواری و حزم از پله ها بالا رفت .صدقات لذت جانش می داد ؛ زندگانی این نابینا با چوبدست پیش می خزید.
مرا چه افتاد ؟ چگونه خویشتن را از تهوع نجات بخشیدم ؟ چه کس دیدگانم را جوانی باز داد ؟ چگونه تا بلندایی پریدم که هیچ فرومایه در کنار چشمه سارش ننشسته است؟آیا تهوعم بود که بهرم بال آفرید و یارای در آب جستن؟
براستی ، برای بازیافتن چشمه سارلذت می بایستی تا بلندترین بلندی پرواز کنم! ... هان من آن را یافته ام ،برادران! اینجا بر بلندترین بلندی ! چشمه سار لذت بهر منمی جوشد ! و اینجا زندگانیی ست که هیچ فرومایه از آن با من نمی نوشد. ای چشمه لذت! کمی تندتر از آنچه باید ، بهرم روانی ! چه بسا همانگاه که می خواهی جام را پر کنی آن را دوباره تهی می کنی .هنوز باید بیاموزم که فروتنانه تر به تو نزدیک شوم؛ دلم هنوز تندتر از آنچه باید به سوی تو جاریست- دلم، که دران تابستانم فروزان است ؛ تابستان کوتاه و گرم و سودایی و بسیار شادم :دل تابستانیم را چه اشتیاقی است برای خنکای تو !!
....
و روزی می خواهم چون باد بر ایشان وزیدن گیرم و با جانم نفس از جانهایشان بستانم : آینده ام چنین می خواهد.
به راستی که زرتشت بهر همه ی پستیها تند بادی ست؛ و چنین اندرز می گوید دشمنانش را و همه ی آنانی که اخ و تف می کنند:«از تف کردن در برابر باد حذر کنید!»
مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.
وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی مشهد ديپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سياسی شد و به زندان افتاد.
مهدی اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.
|
|
|
|
مهدی اخوان ثالث |
اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.
مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می کند.
به گفته برخی از منتقدان، تصويری که از م . اميد در ذهن بسياری به جا مانده اين است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پيام آوری روی آورده و از نظر عقيدتی آميزه ای از تاريخ ايران باستان و آراء عدالت خواهانه پديد آورده است و در اين راه گاه ايران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پيدا کرده است.
اما اخوان اين موضوع را قبول نداشت و در اين باره گفته است: "من به گذشته و تاريخ ايران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافيه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافيه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فريادی و خشمی نيز داشته ام."
اخوان از نگاه ديگران
شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسياری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسيدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ايرانی تاثيری عميق دارد.
جمال ميرصادقی، داستان نويس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بينی و بينشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شايد اين آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.
|
|
|
|
نادر نادرپور |
نادر نادر پور، شاعر معاصر ايران که در سال های نخستين ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . اميد در ترکيب شعر کهن و سبک نيمايی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عميق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.
نادرپور گفته است: "شعر او يکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثير آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان ميراث شعر و نظريه نيمايی را با هم تلفيق کرد و نمونه ای ايجاد کرد که بدون اينکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامين خاص خودش را داشت، مضامينی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - اين سوگ گاهی به ايران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- اين مضامين شيوه خاص اخوان را پديد آورد به همين دليل در او هم تاثيری از گذشته می توانيم ببينيم و هم تاثير او را در ديگران يعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."
|
|
|
|
اسماعيل خويی |
|
|
|
|
هوشنگ گلشيری |
اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقليد، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پيروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ريشه های سالم و درست زبانی پاکيزه و مجهز به امکانات قديم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پيوند بدهم يا شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...."
هوشنگ گلشيری، نويسنده معاصر ايرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خيام با زبانی بيش و کم ميانه شعر نيما و شعر کلاسيک فارسی. وی می گويد تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافيه بندی، ترجيع و تکرار می توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظی قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره.
اسماعيل خويی، شاعر ايرانی مقيم بريتانيا و از پيروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيمايوشيج هستند.
به گفته آقای خويی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصيده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنايی او با زبان و بيان و ادب سنتی خراسان به حدی زياد است که اين زبان را به راستی از آن خود کرده است.
آقای خويی می افزايد که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنياد گذاشت و دارای يکی از توانمندترين و دورپرواز ترين خيال های شاعرانه بود.

اينک که من از دنيا مي روم 25 کشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم آن کشورها نيز در ايران محترم شمرده مي شوند.جانشين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين کشورها بکوشد و راه نگهداري اين سرزمين ها اين است که در امور داخلي آنها دخالت نکند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد.اکنون که من از اين جهان مي روم تو 12 کرور در يک زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت توست زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي. من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نکن زيرا قاعده زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان.مادرت آتوسا بر من حق دارد و پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن.ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ بنا ميشود و به شکل استوانه است ،در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله بدون اينکه فاسد شود چند سال مي ماند. توبايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوغه دو يا سه سال کشور ذخيره باشد. غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال خشکسالي شود.هرگز هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مهم مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مهم مملکتي بگماري و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي را بنمايي.کانالي که ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ ايجاد کنم به اتمام نرسيده و تمام کردن آن از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان ترجيح دهند از آن عبور نکنند. اکنون قشوني به مصر فرستادم تا اينکه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار سازد ولي فرصت نکردم قشوني به يونان بفرستم، تو با ارتشي نيرومند به يونان حمله کن و به آنان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه نمايد.هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هر دو آنها آفت سلطنت هستند. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مکن و براي اينکه آنها براي اخذ ماليات بر مردم مسلط نشوند قانوني وضع کردم که تماس عمال با مردم کم شود، اگر اين قانون را حفظ کني آنها تماس زيادي با مردم نخواهند داشت.افسران و سربازان را راضي نگه دار.اگر با آنها بد رفتار کني آنها نمي توانند معامله متقابل کنند اما در ميادين نبرد تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد. امر آموزش را ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا فهم وعقل آنان فزوني يابد. در آنصورت با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت نمايي. همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که پيرو کيش تو باشد و پيوسته به خاطر داشته باش هر کس بايد آزاد باشد از هر کيشي که ميل دارد پيروي نمايد.پس از مرگم بدنم را بشوي و آنگاه در کفن بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که بخواهي تابوت سنگي مرا ببيني و دريابي که پدرت زماني پادشاهي مقتدر بوده و تو نيز چون من خواهي مرد. با ديدن تابوت من غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد کرد ،اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي بگو که قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن تا پسرت نيز در مورد تو چنين نمايد.زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن را بررسي و حکم نمايد، زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد کرد.هرگز از آباد کردن دست بر ندار زيرا قاعده اين است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را دردرجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فراموش مکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولي عفو موقعي است که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشند و تو آن را عفو کني ظلم کرده اي.بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور کساني غير از تو که اينجا هستند عنوان داشتم تا اينکه بدانند قبل از مرگ، من اين توصيه ها را کردم و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي کنم که مرگم نزديک است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
با خواندن اين وصيت نامه ، ديگر حرفي براي گفتن باقي نمي ماند .... نتيجه گيري را بر عهده خود شما دوستان گرام ميگذارم ،خود بيانديشيد که آيا رجال مملکت دار ما در عصر حاضر هيچ آينده درخشاني را بعد از خود به ارث مي گذارند.
چگونه ابوالی حکیم گشت؟
در ایام گرامیداشت حکیم شعر و ادب استاد حکیم(دوبار شد؟ ) ابوالقاسم خان فردوسی هستیم ! می گویند مرد عظیمی بود(عظیم همون بزرگ و عالیقدر !! به هر حال در گذشته عظیم خیلی بزرگ تر بود دیگه ،نه؟) خب من یه نکته ای در اینجا یادآور بشم که اصولا همه چیز نزد ایرانیان است و بس! حتی اخیرا کشف شده که پیامبر اکرم هم ایرانی بودند!! (آخ !اگه دیده باشید آقای جهانگیر خان الماسی تو مراسم عید شما مبارک شبکه سه تو همین فروردین 85 چیا می گفت؟) خلاصه اینطور کشف نمودندی !دیگه خطا و صوابش پای خودشون!
همانطور که همگی مستحضر هستید اصولا فرهنگ ایرانی فرهنگیست غنی . و چون ما دین و فرهنگمان غنی است پس متعاقبا اورانیوممان هم باید غنی باشد! آری این نکته ای بود بس صقیل که اندر اندیشه ابوالقاسم افتاد و او را سخت در شگفت داشت که هان این چه علمی است که اندر بلاد غرب بدان دسترسی یافته اند همی اما ما را بر آن اقبالی نیست !؟ این فکر آنچنان او را در عذاب داشت که خواب و خوراک از وی همی بگرفت تا بدانجا که از شهر و دیار خود آواره گشت و سر به بیابان نهاد ! در بیابان ها همی روز به شب رساندی و راه به نا کجا گزیدی .شبی بس سخت و هول انگیز خود به گوشه ای از بیابان رساندی تا اندر سایه سار بن خاری سکنی گزیند لیک این اندیشه پریشان خواب از چشمان وی ربوده بودستی
ناگاه زمین و آسمان به هم پیچید و وی ندانستی اندر کجاست ! از میان مه و خاک صدایی بر امد که :هان! ابوالی ! تورا چه می شوم که بی هیچ حاجتی راه به بیابان افکنده ای !؟ ابوالقاسم ندانستندی که چه باید همی گفتن زبانش در کام نچرخید وی ضایع گشت ! صدای دگر بار هول درو افکند و گفت :
Can you understand what am I say? ترس همی رعشتی سخت بر اندام ابوالقاسم بیفکندی! با خود گفت هان این یاوه گوی کیست که این چنین به زبان نا فهمان سخن همی راند؟ پس بادی به غبغب خویش بیفکند و به آواز بلند چنین گفت: توکیستی ای بی خرد که در حضور ما چنین زبان بیگانه به یاوه می گشایی؟ هان گر سخنی داری نزدیکتر همی آی تا رخسارت بر ما نمایان گردد! درین هنگام از میان دود و مه سایه ای اندر هیبت مردی نمایان گشت که روی خویش همی به دستمالی اندر ببسته بود و glass ی بر چشمان خویش داشت که همی مشکوک وزنتی!ابوالقاسم او را به نزد خویش خواند و به ناگاه دستمال از رخسار او همی بر گرفت !
Can you guess who was he? ! نه، عمرا که بتوانید!! به هر حال ابوالقاسم همی اندیشید که بخت بدو روی آوردی ! ( دانم که همی تاب ندارید تا بدانید که آن شبح که بودستی؟) ابوالقاسم بدو گفت : هان ای مردک تو دربیابانهای ما چه می کنی؟ غریبه بر خود لرزید و اندر غضب آتش چشمان ابالقاسم همی سوخت but از نیت او، اورا خبری نبود! So ، خویشتن چنین معرفی نمودستی : مرا نام مادر محمد گذارد و لقب به من همی البرادعی دادند و من به خدمت خلق خدای راه بدین بیابان جستم ! ابوالقاسم نظری بدو افکند و دست به چانه برد و چشمانشش همی برق رذیلانه ای بزد ! بدو گفت : تو حکیمی ؟ البرادعی بگفتا : آری اینچنین است من درس بسیار بخواندم و مرا مدرک حکمیت بود! ابوالقاسم به خشم سئوال خویش دگر بار بپرسید، البرادعی به لرز درامد و بدو دگر بار بتوضیحید! ابوالقاسم دست به یخه ی(گریبان) وی ببرد و به الفاضی بد او را بخواند و دگر بار بگفتا ای مردک گزاف به هم مباف که ما خود این کاره ایم!! تو حکیمی؟ وی بگفتا : آری به جان مادرم قسم که من حکیمم ! ابولقاسم چو نام مادر بشنید نرم گشت و دست از گریبان وی بشست و به نرمی بدو گفت : اگر حکیمی ز چه روی در آجانس کار می نمایی؟!!!!
(شب تا به صبح با یکدگر به صحبت گذراندند و تا بدین روز کسی نمی داند که بر انها چه گذشت و چه حرفها که در سیاهی بیابان به گوش یکدگر زمزمه همی کردند !)anyway ، ابولقاسم دریافت که در راه بیابان گردی سر از بیابان های اصفهان به در آورده و دانست که محمد(ممل) به دنبال چه راه به بیابان گزیده ! خشنودی بر او حاصل گشت و به جواب سئوالات خویش همی رسید و دانستی که این قوم بیکار ننشستی و اورانیوم را در بیابان ها همی غنی گردانند ! و این چنین بود که در همان بیابان مدرک حکمیت افتخاری بگرفت و راهی دیار خویش گشت !(من بعد بود که اورا حکیم ابوالقاسم فردوسی خواندند!) در راه بازگشت بسیار خلق خدا را که بدید و از دستمایه ی سفر بدانها همی بگفت ! وی ندانستی که چندی بعد او را به جرم جاسوسیت به زندان همی بیافکنند!! وی در زندان به سخن امد و بعدها از وی کتابی به یادگار بماند که حاصلش را در یک جمله چنین توانست گفتن:انرژی هسته ای ، حق مسلم ماست !!!! و البرادعی به زیرش به خط خویش چنین نگاشت :
Nuclear energy is exactly our rights!! (البت در نسخ خطی به جای مانده هنوز بر سر لغت Our تناقضات و بحث ها می باشد ! و بزرگان امر چنین می پندارند که این سخن همی برای دلخوشی ابوالقاسم گفته شده ولی دران بسی موذیگرانگی مستتر می باشد!)
دگر سخن کوتاه باید و رفتن بر سر درس و کتاب واجب ! البت این حقیر را از comment های خویش محروم ندارید
و من ال... توفیق babye
· 1367 – برگزاری سه شب برای بزرگداشت حافظ در تالار رودکی( وحدت) انتشار نوار« دستان»


و...
شنبه ها
شنبه20آبان 1352
امروز خیلی عصبانی شدم .آیا این شهرام بی شعور احمق فکر می کند میتواند بدون کمک گرفتن از آن پدر شیره ای و آن مادر وراج و آن خواهر لوس وادا اطواریش کاری کند ؟ این شهرام هر وقت به آقای استعلامی دبیر ادبیات می رسد می گوید : « خواهرم سلام رساند ». آقای استعلامی هم هروقت او را می بیند ، می گوید:« فیروزه خانم چه طورند؟»امروز از حرصش که من در دبیرستان نفر اول مسابقه درسی شده بودم این حرفها را گفت و قرار است امسال از مدرسه ما دو نفر معرفی کنند. من هم گفتم: اگر هم دو نفر معرفی کنند، اول من را معرفی میکنند و بعد هم احمدی را . گفت: نخیر، من را هم معرفی کرده اند . حرف مفت می زند. اصلا هیچ سالی دو نفر را معرفی نمی کنند. دلم می خواست با مشت بزنم توی دماغش که خون از آن راه بیافتد. من هم از زور آقای استعلامی که کلاس ادبیات داشتیم نرفتم سر کلاس و با علی و حمید ماژور زاده فوتبال بازی کردیم و آقای عبدی هم آمد حیاط مدرسه که ببیند چه کسانی زنگ ورزش نیستند و در حیاط به سر میبرند که بچه ها ما را فروختند و فهمید و من از دست او فرار کردم و رفتم داخل سالن و آخرش مجبور شدم بروم سر کلاس . آقای استعلامی گفت: تا حالا کجا بودی؟ من گفتم: بیرون و گفت که بنشینم و بعد در مورد بچه های درس خوان که بی نظم هستند صحبت کردو دایما به شهرام نگاه میکرد.و بعد هم سر کلاس تا می توانستم از درس ادبیات سوال کردم. و شهرام وسط سوالها به من گفت: می شود اینقدر سوال نکنی؟ من هم با مشت زدم به پشت کمرش و او هیچ حرفی نزد، ولی دردش گرفت.
از هرچه آدم لوس و ننر متنفرم و همیشه هم گیرم می اید . بدبختی این است که پدرش با بابای من دوست است و با هم تریاک می کشند، مادرش هم دوست مامان است و فیروزه شان هم دوست مهری است.خانه شان هم پشت خانه ماست و خودش هم ردیف جلوی من می نشیند.
ظهر بعد از زنگ تفریح رفتیم مسجد جامع ، من روزه بودم و در خانه هیچکی غیر از مامان روزه نبود. در آنجا نماز جماعت خوانده شد و بعد از آنجا برگشتم مدرسه.
بعد از ظهر آقای حمیدی کلاس جبر داشت که اولش ده دقیقه در مورد مسایل مختلف حرف زد.بچه هامی گویند سیاسی است. او فوق لیسانس هم دارد ، و پس از آن زبان داشتیم که از زور خستگی داشتم میمردم و خوابم می آمد. بعد از کلاس هم آمدیم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کردیم و نزدیک افطار آمدم به خانه. افطار خوردیم و از بس خسته بودم ، تصمیم گرفتم بخوابم . حالا از زور خستگی چشمم کاغذ را نمی بیند ولی یک هفته ای است که یادداشت ننوشته ام و اگر سعیده بفهمد بد میشود . دلم برای سعیده خیلی تنگ شده است . قرار است تا یک ماه دیگه از تهران بیاید دو سه روز پیش ما باشد. خوش به حا لش ، رفته و از شر اینجا راحت شده است.
ابراهیم نبوی
اگر همه ی جمعیت روی زمین 100 نفر باشند
با نسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت:
57 نفر آسیایی 21 نفر اروپایی 8نفر افریقایی
6 نفر امریکایی اند(از امریکای شمالی و جنوبی)
30 نفرمسیحی اند و 70نفرمسیحی نیستند
6نفر59% کل ثروت دنیا را دارند که از امریکای شمالی هستند
80نفر در فقر زندگی می کنند
50نفر از سوء تغذیه خواهند مرد
70نفر می توانند بخوانند
فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد
فقط یک نفر کامپیوتر دارد
اگر شما :
هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید
اگر هرگز برده نبوده اید
اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید
بدانید که از 500 میلیون نفر، خوشبخت ترید!
اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید،
و پوشاکتان را در کمد،
اگر سقفی بالای سرتان دارید،
و جایی برای خواب،
از 57 % کل جمعیت دنیا ثروتمندترید!
پس قدر خودتان را بدانید!
--------------------------------------------------------------------------------
تعداد بازدیدکنندگان رو دیدم ذوق مرگ شدم!!!! قربون دستتون میاید سر می زنید کامنت هم بذارید!!![]()
چه کسی بود صدا زد سهراب

به مناسبت سال روز فوت سهراب سپهری -
ایران ما ، گروه فرهنگی - 78 سال پیش ، سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307 در كاشان متولد شد. شاعر توانای ایران زمین نخستين مجموعهي شعر خود - مرگ رنگ - را در سال 1330 منتشر كرد و زندگي خوابها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر و حجم سبز نيز ديگر آثار اوست كه تا سال 46 به چاپ رسيدند. اين مجموعهها به همراه «ما هيچ، ما نگاه» در سال 56 به صورت يك جا در «هشت كتاب» منتشر شد. اين شاعر و نقاش معاصر اول ارديبهشت ماه سال 1359 به علت سرطان خون در بيمارستان پارس تهران درگذشت.
بیوگرافی سهراب
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
سایت سهراب سپهری
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. درگذشت پدر در سال 1341 رخ داد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... |(هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نيما يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ....
زمان تولد: 6/5/1329
مکان تولد: تهران
فرزند: حميد قنبری (هنر پيشه تاتر ، خواننده ، دوبلر ( صدای جری لوییس ))
شروع کار:
شهیار قنبری ترانه سرایی را از پانزده سالگی آغاز کرده است. وی در دهه 60 به انگلیس سفر کرده ودر سال 1968 در گروهای موسیقی پاپ شرکت می کند.در تظاهرات اعتراض به جنگ ویتنام ، سال 1968 در لندن شرکت کرده و از آن پس بی تردید ترانه سرایی را بر می گزیند. پس از بازگشت به ایران کارش را با نوشتن برای هفته نامه های مختلف و خبرنگاری آغاز کرد و در عین حال برای رادیو تهران برنامه ی آوای موسیقی (پیرامون rock and roll وpop ) تهیه کرد. فعالیت وی در تلویزیون با گویندگی و ترانه نویسی برای برنامه ی تلویزیونی زنگوله ها (کشف صداهای تازه در تلویزیون) در کنار شادروان واروژان ، پرویز اتابکی ، بابک افشار ، اسفندیار منفردزاده ، ایرج جنتی عطایی ، تورج نگهبان و منوچهرسخایی تهیه کننده ی آن برنامه آغاز شد.
ترانه سرایی:
شروع فعالیت ترانه سرایی او در سال ١٣٤٨یعنی در هجده سالگی با ترانه ی ستاره آی ستاره و دیگه اشکم واسه من ناز می کنه با صدای گوگوش در استودیو طنین بود.در نوزده سالگی فعالیتش را گسترش داد و ترانه های بسیاری را برای گوگوش داریوش، ابی ، فرهاد و خواننده های مشهور آن زمان سرود که قصه ی دو ماهی ، بوی خوب گندم ، مرد تنها، قصه بره وگرگ، حرف ، نفس،هجرت، جمعه، هفته خاکستری،نياز، سقوط ، هميشه غايب، نفرين نامه،نجواها،آوار و اگه بمونی از آن جمله اند.شهیار در ایران پیش از انقلاب نخستین مجموعه شعر خوانی خود به نام "یک دهان آواز سرخ " را منتشر کرد.
فعالیت سینمایی و تئاتر:
شهیار در کودکی در فیلم چهره آشنا به همراه پدر ظاهر می شود و پس از آن در سال ١٣٥٥ در فیلم خانه خراب ساخته ی نصرت کریمی و پس از آن در فیلم شام آخر ساخته ی خود شاعر به همراه مرحوم فنی زاده ایفای نقش کرد.او در آن سال ها دو نمایش نامه به نام های برادران علمی و غزلنمایش نیز نوشت . پس از آن به همراه سیمین بهبهانی ، فریدون مشیری ، یدالله رویایی و عماد خراسانی به عضویت شورای ترانه های روز ایران در آمد.در اواخر دهه ی پنجاه فیلم موزیکال پاییز، ایستگاه آخر را با بازی مرحوم پرویز فنی زاده و ایرن نویسندگی و کارگردانی کرد که پخش آن با شروع انقلاب میسر نشد
پس از انقلاب:
شهیار در سال 1359 پس از پیروزی انقلاب به فرانسه مهاجرت کرد و در طی این مدت فعالیت خود را ادامه داد.سالها بعد در فرانسه دومین آلبوم خود که در ایران ضبط شده بود به نام "پیشمرگانه ها " یا "اگر همه شاعر بودند " را منتشر کرد و پس از آن " صدای درخت بی زمین ". غربت مکانی می شود برای اوج این نازنین و واژه پشت واژه سبز می شود و کارنامه ای رقم می خورد که می توان سالها به آن بالید. شهیار پس از سالها اقامت در فرانسه در دهه ی 90 به شهر فرشتگان LA در آمریکا می رود تا غزل نمایش " نون و پنیر و سبزی " را در کنسرت ابی و داریوش به صحنه ببرد.کاری متفاوت با بازی تنها فرزندش " لرکا " . انتشار آلبوم " قد غن " در اوایل همین دهه روی می دهد. سپس دو مچموعه به نام های "شناسنا مه 1 " و "شناسنا مه 2 " که مجمو عه ای است از تمام ترانه های نوشته شده توسط شهیار با صدای گوگوش به همراه مروری بر سالهای دور ترانه با کلام شهیار و سپس " سفرنامه" منتشر می شود.مجموعه ای متفاوت و زیبا. پس از چند سال کاری دیگر به نام "برهنگی" انتشار می یابد . یک روز پس از فاجعه ی 11 سپتامبر در نیویورک "دوستت دارم ها" را به قربانیان پیشکش می کند و پس از آن یک مجموعه ترانه خوانی به نام " Rewind Me in Paris " که این مجموعه ،همه ی وجود این نازنین را در سال ها تلاش بی وقفه ، به ترانه خانه پیشکش می کند. مجمو عه ای بی نظیر به زبان های انگلیسی و فرانسه.لازم به ذکر است که آخرین کار مشترک شهیار و گوگوش آلبوم مانیفست است که این آلبوم با استقبال گسترده ی مردم می رود که شروعی باشد بر تحول موسیقی و ترانه در سال های غربت.در این آلبوم 8 ترانه از شهیار با صدای جاودان گوگوش وجود دارد که مورد توجه دوستداران گوگوش و شهیار قرار گرفته است.
برنامه های رادیویی: برنامه ی رادیویی (از سال١٣٧٢تا ١٣٧٩ ) از رادیو صدای ایران ، سریال تلویزیونی گل یا پوچ ، کوچ از تلویزیون جنبش ملی ، برنامه ی مستقل تلویزیونی o.v.t.v )original version) از کانال ١٨ ، مشق شب (در کنار شهروز رفیعی و آیلین) ، take one و برنامه ی دوستت دارم ها از تلویزیون جام جم .لازم به ذکر است شهیار قنبری به زبان فرانسه مسلط است و در دو آلبوم اخیر خود نیز ترانه هایی به زبان های انگلیسی و فرانسه اجرا کرده است و تا کنون سی و هفت سال است که در عرصه ی ترانه سرایی فعالیت می کند و به نقل از وی: (( هنوز و همچنان ، شعر خوردن ، شعر نوشیدن ، شعر بويیدن ، شعرگريستن، شعر خنديدن، شعر خوابيدن و شعر نفس کسيدن،تنها کسب و کار من است.))
شهیار از گوگوش می گوید(در سالهای سکوت گوگوش):
گوگوش، گوگوش نازنین برای من بانوی ترانه است ، برای همیشه تا صدا هست، تا ترانه هست، گوگوش هست،سبز و همیشگی.نمی دانم با واژه ها چگونه از همه انسانیتش، از همه هنرش، از همه اندازه ها و تواناییها یش چگونه می توان سخن گفت.با اینکه کار من پرداختن و بازی کردن و پیدا کردن واژه هاست ، اما فکر می کنم در این زمینه توانایی لازم را ندارند که به درستی از همه بزرگیهای انسان سخن بگویند.به هر تقدیر گوگوش برای من آغاز راهی است.برای من میلاد شعر و ترانه است.در همه این سالها گوگوش یعنی جوانی من،همه تجربه های تازه و رنگ به رنگ زندگی من، گوگوش بخشی از حنجره من بود،بنابر این گلوگاه و بال پرواز من است.گوگوش هنرمندی است که بیش از همه عاشق خواندن است .اما نمی تواند بخواند .گوگوش اجازه ندارد بخواند .یارب،حسرتا،دردا که در این سالهای آخر قرن بیستم،قرنی با این شکوه و تجربه ،قرن کشفها و اخترعات و... و قرنی که مرزها برداشته شدند و می شوند ،پرنده ای به نام گوگوش اجازه پرواز و آواز ندارد.
کارهای مشترک او با گوگوش:
ستاره آی ستاره ، دیگه اشکم واسه من ناز می کنه ، اگه بمونی اگه نمونی ، بیزار ، جمجمک برگ خزون ، یادم بشه یادت باشه، بمان بمان ، عاشقانه ها (نخستین کار مشترک با شادروان واروژان که بعد ها ترانه ی گلابدان قدیمی بر اساس همین موسیقی سروده شد) ، کاش من جای تو بودم ، کوچه ها ، تو را باور ندارم ، قصه ی دو ماهی ، قصه ی بره و گرگ ، بین ما هر چی بوده تموم شده ، دیگه نمی گم دوست دارم ، جمعه ، حرف ، هجرت ، نفس ، چله نشین ، آخرین خبر ، دلکوک ، اتاق من ، نسل ما ( مشترک با مهرداد آسمانی ) ، حریق شهر قصه ( مشترک با مهرداد آسمانی ) ،ستاره آی ستاره (مشترک با مهرداد آسمانی) ،آی مردم مردم ، نجاتم بده ،عشق یعنی همه چیز، سنگر بی سنگ، خوب خوب، غزل شیشه ای ،آفتابی ، شناسنامه من..
شهیار در کنار پدر

در ایران باستان مردم بر این باور بودند که در راه زندگی پرتوهائی از هستی بخش خرد بر آنها تابیده می شود، که باعث یافتن راه کار برای دشواری هائی که در این راه پیدا می کنند، بوده و آن را نور آفرینش یا فروهر می نامیدند.
فروهر از دو واژه « فر» ( والا یا پیش) و وهر ( برنده ) ساخته شده و در چم ( معنی ) پیش برنده یا پیشرفت دهنده است.
چنين برداشت می شود که بنابرباورهای پیشینیان، فروهر تتنها مینوی ( معنوی ) بوده است.
نگاره فروهر در دوران هخامنشیان از نماد های شاهنشاهی و مُهر امپراتوری بوده است، که می تواند بسان نمودار توانمندی از جهان بینی زرتشت برگرفته شده باشد.
نمودار و نگاره فروهر از چندین بخش ساخته شده که به این روی می باشد:
- سر وچهره: به گفته شماری از پژوهشگران ، چهره ی فروهر نشانگر چهره ی پیر جهانديده ایست است که سرشار از تجربه و دانائی و راهنمائی برای مردم می تواند باشد.
دنتر بر این باور است که در سنگ نگاره های تخت جمشید، فروهر بالای سر هر پادشاه دارای چهره همان پادشاه بوده است.
- دستها: در سنگ نگاره های تخت جمشید می یینیم که یکی از دستها بازاست و به سویِ بیرون از نگاره ی فروهر و به سوی پیش و پیش روندگی و بالا و یا شاید آسمان اشاره می کند،
- حلقه : در دست دیگر فروهر حلقه ای می بینیم که آنرا حلقه ی مهر، پیمان و دوستی می دانند. این حلقه با نام حلقه ی سپنتا آرمیتی نیز شناخته شده.
- بالها: پیکره ی فروهر با دو بال در کناره ها فرا گرفته شده است که نمودار نیروی پرواز و اوج گرفتن و والائی است. این بالها با سه ردیف پر نشان داده شده است که می تواند بیانگر سه پند و فروزه اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک باشد ( سه نیروی سازمانگر اندیشه ی بهزیستی زرتشت )
- بال یا دم پایینی : این بخش با سه ردیف پر نشان داده شده است که نیروی سقوط و پستی و فروماندگی می تواند باشد. ( اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد ).
- بخش میانی: که با یک دایره نشان داده شده است که به گمان ما نشانگر جهان هستی که تمام انسان ها و موجودات و گیاهان را در بر گرفته، می باشد. از سوئی برخی از پژوهشگران این دایره را نشان خورشید یا مهر آسمانی می نامند.
- پایه ها: در بخش پایینی نماد فروهر، به دو پایه همسان و آیینه وار بر می خوریم که پژوهش گران گوناگون، برداشتهای گوناگونی از آن داشته اند. شماری بر این باورند که این دو پایه نشانگر دو نیروی همسان و همواره در کارزار با یکدیگر هستند که آنها را سپنتا مينو و انگرا مينو نيز می نامند.

ادامه دارد...

هی فلانی دو سه خطی بنویس ...ساده تر ...رندی تر...در پی قافیه و واژه نباش...
خوب اگه واقعا بشه دستورالعمل بالا رو اجرا کرد که دیگه مشکلی باقی نمی مونه!!میدونی داشتم فکر می کردم که این دفعه یکی از نوشته های خودمو بذارم تو وبلاگ بعد هرچی اینور اوونورو گشتم نوشته هامو مرور کردم دیدم ...نه ! هیچ کدوم با حس و حال الانم جور در نمی آد البته بحث سر تشریح حال و هوای الان من نیست ! موضوع اینه که یه چیزی باید نوشته بشه که تو بخونیش و البته قسمت مهمش اینه که خوشتم بیاد! می دونی نوشتن برای تو اینقدرا هم کار سختی نیست !! حرف زدن با تو خیلی راحتتره ... خیلی وقتا هست که درو به روی همه می بندی هیچ آشنایی نمی فهمه چی می گی یا شاید خودت ترجیح میدی که بیش از اوون چیزی که هستی برا اطرافیانت فاش نشی! ذهن غریبی داریم !! .......اینه که من حس می کنم این موقعه هاست که نوشتن برای تو از هر کاری راحتتره من می نویسم . تو می خونی .من خالی می شم و تو پر بعد دوباره از اول!! چرخه ی جالبیه ! و البته جالبتر می شه اگه این پر و خالی شدنها دو طرفه باشه ... گاهی هم تو بگی و من بشنوم .یاد یه آهنگ عجیب افتادم الان که حس می کنم خیلی به غربت سرگردونیام نزدیکه :
The black and green scarecrow as everyone knows
Stood with a bird on his hat and straw everywhere
He didn't care
He stood in a field where barley grows
His head did no thinking
His arms didn't move except when the wind cut up
Rough and mice ran around on the ground
He stood in a field where barley grows
The black and green scarecrow is sadder than me
But now he's resigned to his fate
'cause life's not unkind – he doesn't mind.
He stood in a field where barley grows.
ذهن غریب، ذهن سیال ، ذهن سرگردوون ، ذهن زیبا ، یا هر اسمی که تو روش می ذاری فرقی نمی کنه ! برای من مهم اون چیزیه که همه ی زندگیم توش خلاصه شده ... صدای خنده های کودکی تصویر هیاهوی نوجوونی یه کلوزاپ از سکوت........اووه خیلی بیشتراز اونه که بشه با 32 حرف بیانش کرد ...برای تشریحش خیلی چیزا لازمه رنگ ، موسیقی ، قهقهه ی تو ، هق هق من ...و یه بوم به اندازه 21 سال بی خیالی!! ولی من باید تمام اینها رو به سطح 32 تا حرف نزول بدم... تو حتما می فهمی من چی میگم ! پرده ی تو هم همه ی اینها رو داره ، فقط شاید کمی بزرگتر یا یه کمی کوچیکتر باشه! حالا تمام اینها رو تصور کن که جمع شده توی فضای محدود! ............ما شاهکاریم !! باور کن .
ولی بدون که این ستمه اگه بذاریم پردمون توی اوون انباری خاک بخوره!!
من که همین الان می رم یه قاب خوشگل براش بسازم!!
شنبه ها
شنبه هفتم تیر 1351
امروز با سعیده رفتیم دانشکده آنها.می خواست نتیجه های امتحان دانشکده اش را بگیرد و به من قول داده بود که مرا هم ببرد.چند نفر از همکلاسی های دانشکده اش هم آنجا بودند.استادشان هم که آقای اسعد بود آنجا بود.آنجا نمره هایش را نگاه کرد و خوب شده بود.بعد رفتیم تریا چای بخوریم که چهار نفر از دوستان تهرانی سعیده هم آنجا بودند.یکی از آنها که شوهر داشت،دختر کوچکش را هم آورده بود. یکی از آنها گفت که سعیده تعریف مرا برای آنها کرده است،چون پارسال که تاریخ جهان جواهر لعل نهرو را می خواندم ،سعیده کتاب را از او گرفته بود.گفت که من چون 14 سال دارم و اکنون موقع رشد فکری من می باشد،باید زیاد مطالعه کنم.با هم حرف زدیم.خانم خیلی خوبی بود گفت کتابهایی را که برایم مناسب می باشد می آورد.بعد در مورد صمد بهرنگی که یکی از نویسندگان کتابهای کودکان است از من پرسید که سعیده کتابهایش را آورده بود و من خوانده بودم و کتاب یک هلو هزار هلو را بسیار دوست دارم.و بعد با سعیده آمدیم بیرون در یک رستوران همبرگر خوردیم . من پول غذا را دادم قرار بود سعیده را مهمان کنم ،و بعد به خانه برگشتیم.سعیده قرار است تابستان تهران برود و من خیلی ناراحت هستم،چون او جز اینکه خواهرمن است با من دوست است.
بعد از ظهر رفتم کاخ جوانان برای اینکه کارت استخر بگیرم ،چون استخر خوبی دارد و بر خلاف بقیه استخرهای شهر که کثیف و آشغال است وآدمهای لات به آنجا می روند در کاخ جوانان اینطور نیست . در آنجا یکی از دوستان سید را دیدم و احوال او را از من پرسید و گفت که ما دو نفر یعنی من و سید معلوم است که با هم برادر هستیم چون خیلی شبیه هم هستیم.قرار شد چون14 سالم شده،عضو کاخ جوانان بشوم و دو عدد عکس و فتوکپی شناسنامه و رضایت ولی ببرم. شب رفتم پارک قدم زدم و با بچه های دبیرستان شطرنج بازی کردیم . مهدی هاشمی اصل شطرنج باز خوبی است ،او از همه می برد .
ابراهیم نبوی
مراقب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود 
مراقب گفتارت باش که تبدیل به رفتار می شود
مراقب رفتارت باش که تبدیل به عادات می شود
مراقب عاداتت باش که تبدیل به شخصیت می شود
مراقب شخصیتت باش که تبدیل به سرنوشت می شود.
امروز سالروز وفات استاد بنام موسقی سنتی ایران زمین استاد غلامحسین بنان است ایشان در طول عمر ۷۴ ساله خود صفحات زرینی بر تتاریخ موسیقی کشورمان افزودن که هر کدام یادآور لحظات از زندگی تاریخی ایران است که مهمترین آن آهنگ ای ایران می باشد که در زیر داستان ساخت این آهنگ آمده است :
مهر ماه سال ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکده افسری فعلی سرود ای ایران در حضور جمعی از چهره های فعال موسيقی ايران برای اولین بار به طور رسمی اجرا شد. این اجرا توسط بنان خواننده نام آشنای ایران صورت گرفت.
اگرچه نام بنان در موسيقی آوازی ايران شهرتی افسانه ای دارد، اما اسفنديار قره باغی نیز اجرای زیبایی از اين سرود دارد. قره باغی از صدايی پر و استوار برخوردار بود و بسياری از سرودهای حماسی حاصل صدای وی است.
اين قطعه را روح الله خالقی آهنگساز نامدار روی شعری از حسين گل گلاب ساخت. ويژگی شعر ای ايران آن است که تمام واژگان آن به زبان فارسی است و واژگان بيگانه در آن راه نيافته است.
سرود ای ايران در فضايی حماسی و در آواز دشتی ساخته شده است. گفته می شود که ملودی اصلی و پايه ای کار از برخی نغمه های موسيقی بختياری که از فضايی حماسی برخوردار است، گرفته شده است.
با پرداخت و تنظيم حرفه ای زنده ياد خالقی اين سرود در اجرای نخست به صورت کر خوانده شد، اما ساختار محکم شعر و موسيقی آن سبب شد تا در دهه های بعد خوانندگان آن را به صورت تک خوانی هم اجرا کنند.
نواب صفا در کتاب خاطرات خود به نقل از دکتر حسین گل گلاب، شاعر این سرود آورده است: «وقتی در سال 1323 ایران تحت اشغال متفقین بود. بعدازظهر یکی از روزهای تابستان در خیابان شاهد حرکات دور از نزاکت بعضی از سربازان خارجی با مردم بودم. از ناراحتی نمی دانستم چه کنم، بی اختیار راه انجمن موسیقی را که تازه تأسیس شده بود، پیش گرفتم. وقتی خالقی مرا دید گفت: چرا ناراحتی؟ واقعه را برایش تعریف کردم. او گفت ناراحتی تأثیری ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم. این بود که سرود ای ایران خلق گردید.»
می گویند زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین، تهران را اشغال کرده بودند. حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های مرکزی شهر می گذرد. او می بیند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی، بگو مگو شده است. سرباز انگلیسی، کشیده محکمی به گوش افسر ایرانی می زند.
گل گلاب، پس از دیدن این صحنه، با چشمان اشک آلود به دیدن روح الله خالقی، موسیقی دان می رود و ماجرا را تعریف می کند.
خالقی می پرسد، ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
«کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی می زند؟» و با همان حال، می سراید:
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
...
ای ایران بارها در زمان حیات خالقی و شاعرش، گل گلاب، اجرا شد. در ارکستری که اکثرا توسط هنر جویان هنرستان موسیقی در دوره مدیریت خالقی تشکیل شده یود، و چهره های آشنایی چون ارفع اطرایی، هوشنگ ظریف، افلیا پرتو، گلنوش خالقی و انوشیروان روحانی در آن قرار داشتند. »
احمد رضا احمدی به اشتیاق و استقبال مردم از این سرود اشاره می کند: «کاری که حقیقت در آن حضور داشته باشد، در دل مردم رسوخ می کند. پیام شاعر و آهنگسازی که تحت تاثیر یک واقعه و از روی تعصب ملی اثری خلق می کنند به جان مردم می نشیند.»
اما پری بنان، همسر غلام حسین بنان، معتقد است:« این سرود یک سرود ملی به معنای واقعی است. یادم می آید وقتی که امام خمینی بعد از سال ها به ایران آمد موقع پیاده شدن ایشان از هواپیما مردم در حالی که سرود ای ایران پخش می شد، نقشه ایران را گلباران کردند.
من از مرحوم بنان شنیده ام که گل گلاب تحت تاثیر صحنه ای که او در یکی از خیابان های شهر دیده، این شعر را سروده است.»
اوایل انقلاب اين سرود برای مدت کوتاهی به عنوان سرود ملی از راديو و تلويزيون پخش می شد، اما با استفاده های سیاسی بعضی گروه ها، چند سالی پخش آن از رسانه های داخلی ايران حذف شد.در حال حاضر، در ده سال گذشته به تناوب از اين سرود در مناسبت های مختلف ملی و تاريخی استفاده شده و می شود.
فخر الدینی معتقد است: «سرود ای ایران از معدود سرودهايی است که به بهترین صورت شیوه موسیقی ایران را نشان می دهد. بیشتر سرودهایی که در کشور های مختلف ساخته می شود، در دو گام ماژور و مینور ساخته می شود. اما سرود ای ایران در هیچ یک از این دو گام نیست بلکه در مایه دشتی ساخته شده و به همین خاطر بیشتر از دیگر سرود ها ایرانی است.»
بافت اين سرود و اشعار آن به گونه ای است که تمامی گروه های سنی از کودک تا بزرگسال می توانند آن را اجرا کنند. همين ويژگی سبب شده است تا اين سرود در تمامی مراکز آموزشی و حتی کودکستان ها قابليت اجراداشته باشد. علاوه بر این، اين سرود به لحاظ امکانات اجرايی و ساختار آنقدر ساده است که هر گروه، يا فردی می تواند آن را به راحتی و حتی بدون ساز نيز اجرا کند
پای اين سرود به سينما هم کشيده شد. در سال های پايانی دهه شصت ناصر تقوايی فيلمساز صاحب نام ايرانی از زنده ياد حسين سرشار، خواننده صاحب نام موسيقی کلاسيک و اپرا، خواست نقش معلم سرودی را بر عهده بگيرد که به دانش آموزان سرود ای ايران را آموزش می دهد.
اين فيلم که نام ای ايران را بر خود داشت در فضايی کميک ماجرای ساخت و اجرای اين سرود و همزمان وقوع انقلاب ايران را در يکی از شهرهای کوچک شمالی به تصوير می کشد.
همان جا خالقی موسیقی آن را می نویسد. بنان نیز آن را می خواند. ظرف یک هفته، تصنیف ای ایران با یک ارکستر بزرگ ساخته می شود.
متن کامل سرودبه این شرح است:
ای ایران ای مرز پر گهر/ ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان/ پاینده مانی ، تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای ، من آهنم/ جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزش دارد این جان ما/ پاینده باد ، خاک ایران ما
سنگ کوهت در و گوهر است/ خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم/ بر گو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست/ نور ایزدی همیشه رهنمای ما است
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد ، خاک ایران ما
ای ایران ای خرم بهشت من/ روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت بر دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم/ مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد خاک ایران ما
عقاب
(مرحله ممتازی).انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ... سفر به برغان با استاد حسین میرخانی(خطاط)
ابراهیم ابوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی (مدیر انجمن خوشنویسان) ،فرامرز پیل آرام ( نقاش و استاد نقاشی و خط شجریان)
ادامه دارد...
جوانمردی، آبروها را پاسبان است و بردباری بی خرد را بند دهان و گذشت، پیروزی را زکات است و فراموش کردن آن که خیانت کرده ، برای تو مکافات و رای زدن،راه یافتن است و آنکه تنها با رای خود ساخت ، خود را به مخاطره انداخت و شکیبایی ، دور کننده سختی های روزگار است و نا شکیبایی ، زمان را بر فرسودن آدمی کمک کننده و گرامی ترین بی نیازی وانهادن آرزوهاست ؛ بسا فرد اسیر فرمان هواست و تجربت اندوختن، از توفیق بود و دوستی ورزیدن پیوند با مردم را فراهم آرد و هرگز امین مشمار، آنکه به ستوه بود وتاب نیاورد..
نهج البلاغه
18 عشق بی سرانجام
یا دلتنگی های هزارساله عاشق های کله گنده !
گوته: شاعرآلمانی که علاقه زیادی به اشعار حافظ داشت و به خاطر آثاری مثل فاوست بسیار مشهور است.
در 21 سالگی وقتی در رشته حقوق تحصیل می کرد، به دختری 19 ساله علاقه مند بود، اما این عشق به
ثمر نرسید.ودخترک به بیماری ناشناخته ای مرد.میگن به همین خاطر گوته هیچ وقت ازدواج نکرد.(البته من در این مورد مطمئن نیستم چون یه جایی خوندم که گوته با یه دختر روستایی به اسم کریستینا ازدواج می کنه و تا آخر عمر هم بهش وفادار می مونه البته به رغم تله های زیادی که سر راهش گسترده بودند!!)
اسکات فیتز جرالد: نویسنده کتاب مشهور گتسبی بزرگ که از نویسندگان بزرگ معاصره. اون درست عین قهرمان کتابش به دختری از طبقه بالاتر از خودش علاقه مند می شود،اما چون خانواده دختر اون رو تحویل نمی گیرن ، مجبور میشه تا حد مرگ کار کنه تا پول ازدواج با دختر مورد علاقه اش رو به دست بیاره.گرچه بعد از ازدواج هم به خاطر سر به هوایی و مخارج بسیار بالای زندگی شون این عشق سرانجامخوبی پیدا
نمی کند.
پرنسس دایانا: همسر سابق ولیعهد انگلیس که به خاطر مشکلات زیادی که با خانواده سلطنتی داشت از همسرش جدا شد و به محض این که طعم عشق و زندگی واقعی را چشیدوتصمیم گرفت دوباره ازدواج کنه،
چون همسر آینده اش عرب بود و دایانا قرار بود مسلمون بشه به شکل عجیبی کشته شد!یعنی در شبی تاریک خبر نگاران مجله ای موهم اونو تا مرگ همراهی کردن.
شوپن: آهنگساز فرانسوی الاصل قرن نوزده که در لهستان متولد شد.در جوانی به زنی به اسم ژرژسان
علاقمند شد که ده سال از خودش بزرگتر بودو بچه های بزرگ داشت،ازدواج اونها با مخالفت اطرافیان این زن که نویسنده هم بودروبه رو شد و وقتی اونها رو از هم جدا کردن،شوپن از شدت تنهایی و دوری در گذشت.
مارکوپولو: تاجر مشهور ونیزی که اونو از سفرنامشبه مشرق زمین میشناسیم،وقتی راهی سرزمین ایران بود که ماموریت خودشو انجام بده و دختر قوبیلای قاآن پادشاه چین رو به دربار ایران برسونه،به این شاهزاده خانوم علاقمند شد و در نتیجه از این ماموریت سرخورده به وطنش برگشت.
انوره دوبالزاک: نویسنده مشهور فرانسوی که بیشتر داستانهای کتابش رو از زندگی خودش الهام گرفته،در یادداشتی درباره عشق واقعی نوشته که پانزده سال با خانومی به اسم مادام هانسکا مکاتبه داشته که درست پنج ماه قبل از مرگش بالاخره این خانوم رو دید و با او ازدواج کرد،اما مرگ مجال زندگی عاشقانه رو به او نداد.
ژوزفین: زنی فرانسوی بود که وقتی ناپلئون پادشاه فرانسه هنوز سردار بود،با اون ازدواج کرد و اونو در پیشبرد اهدافش خیلی کمک کرد،اما چون بچه دار نمی شد ناپلئون اونو طلاق دادو ژوزفین دچار اختلال حواس شد.
استاندال: خالق کتابهایی مثل«سرخ و سیاه» ، که هنگام شرکتش در امتحان ورودی دانشگاه پلی تکنیک
به خانمی که از خودش سالها بزرگتر بود علاقمند شد، اما اون خانم حاضر به ازدواج با استاندال نشد و همین مساله باعث بیماری و ناراحتی شدید روحی استاندال شد.
ونگوگ: نقاش هلندی قرن نوزده که توی سفری که به لندن داشت ، به دخترصاحبخانه اشکه معلم مهد کودک بود علاقمند شد.اما دختر به عشق او خندید،درست عین همین کار رو دختر عموی بیوه ونگوگ که ونسان از اون خواستگاری کرده بود انجام داد و همین شد که ونسان با عشق بیگانه شد.
شهریار: شاعرشهیر ایرانی که سالهای جوانی دانشجوی پزشکی بود و چون به دختری علاقمند شد و خانواده اون دختر راضی به ازدواج شهریار با دخترشون نشدن، از شدت ناراحتی از رشته پزشکی انصراف داد و به شهر خودش برگشت و همین شاعر شهیری شد که میشناسین!
ماری کوری: استاد علم فیزیک و کاشف اورانیوم ، در سن بیست و هفت سالگی با استاد فیزیک و شیمی، پیرکوری ازدواج کرد،اما درست هفت سال بعد از این ازدواج عاشقانه ، همسرش در اثر تصادف با اتومبیل کشته شد و ماری تا آخر عمر داغدار همسرش موند.شعرهایی که اون برای پیر کوری نوشته تو کتاب زندگی ماری کوری هست و خیلی هم قشنگه!
بتهوون: موسقیدان بزرگ آلمانی که در نه سالگی پیانو رو از معلمش بهتر میزد،بارها در عشق و زندگی شکست خورد!مهم ترین حادثه زندگی اش بعد از از بین رفتن شنوایی اش ،دلباختن به زنی بود که به خاطر یک سوتفاهم عشق اونو جدی نگرفت و با برادر بتهوون ازدواج کرد.
پطرکبیر: پادشاه روسیه در قرون گذشته که مردی بی رحم بود، اما برای ترقی روسیه کارهای زیادی کرد.اون که همسرش رو به شدت دوست داشت،وقتی از بی وفایی اش با خبر شدتبدیل شد به ماشین کشتن! و همسرش و زنهای بعدی اش را از ترس خیانت کشت.
خاقانی: شاعر بزرگ ایرانی که توی زندگی سختی های زیادی کشید،اما بزرگترین مصیبت زندگی اش مرگ همسرش بود،اون هم ازدلتنگی بیماری و مرگ پسرشون که باعث شد خاقانی دو مرثیه برای این دو عزیزش
بگه و بعد از اون هم گوشه نشین و منزوی بشه.
شکسپیر: نویسنده نامدار قرن شونزده میلادی که نویسنده آثاری مثل « رومئو و ژولیت» و «هملت» هستش.
میگن اخبار زیادی از زندگی خصوصی این شاعر در دست نیست ،اما بعضی از مورخان نوشتن که شکسپیر
به اجبار فقر با زنی که از خودش بزرگتر بود، ازدواج کرد و بعدها این زن رو ترک کرد و برای خلق آثارش به لندن رفت .توی این شهر با دختر یکی از ثروتمندان آشنا شد،اما چون در اون دوره طلاق وجود نداشت،این عشق فقط به خلق نمایشنامه «رومئو و ژولیت» انجامید.
رامبراند: نقاش هلندی قرن هیفده م که به خاطر نقاشی های چهره ای که کشیده خیلی معروفه. اون به قولی سر خور بود!! یعنی با هر زنی ازدواج می کرد اون زن بلافاصله میمرد. همسر اولش که دخترزیبای یک
ثروتمند آمستردامی بود در عنفوان جوانی مرد و همسر دومش که خدمتکار ساده ای بود هم زمان با پسری که رامبراند از همسراولش داشت در گذشت . میگن رامبراند از مرگ این سه نفر خیلی غمگین بود اما دوباره ازدواج کرد و...
خواهران برونته: سه خواهر نویسنده انگلیسی که به خاطر کتابهای«جین ایر» و «بلندی های بادگیر»بسیار مشهور شدن ،به مرگ عجیبی مردند،چون خواهر اول شارلوت با معلم سرخانه ای که مورد علاقه دو خواهر دیگه بود ازدواج کرد،کارشناسان ادعا می کنند همین معلم سه خواهر رو با زهر کشت و اثیه شون رو بالا کشید!
جبران خلیل جبران: اون به زنی به اسم ماری هگل که نویسنده هم بود علاقمند شد.ماری سالها با جبران خلیل مکاتبه داشت و اونو در کارش راهنمایی و حمایت می کرد،اما هیچ وقت حاضر نشد پیشنهاد ازدواج جبران را بپذیره .فقط بعد از مرگ جبران در سنین جوانی، پای تلگراف خبر مرگ اونو به اسم ماری جبران امضا کرد که البته خیلی دیر بود.
شنبه ها
شنبه چهارم مرداد 1350
ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز
امروز اولین روزیست که یادداشتهای روزانه ام را می نگارم.و چند روز است که 13 سال از سن من می گذرد.و خواهرم که سعیده می باشد،گفت برای اینکه از نظر انشای ادبیات بهتر بشوم نوشتن خاطرات و از جمله یادداشت های روزانه بسیار مفید می باشد.و این دفتر دویست برگ را خرید و به من هدیه کرد و من شاکر زحمات این خواهر خوب می باشم.
یکی از نویسندگان شهید ایران یعنی آقای صادق هدایت که خودکشی کرده است می فرماید :( در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح انسان را در انزوا می خورد و می خراشد.این دردها را نمی توان به کسی ابراز کرد.) من هم در خیال خود فکر می کنم باید انسان بسیاری از اعمالش را یادداشت نماید و این بسار مفید است. امیدوارم که بتوانم هر روز این یادداشت ها را بنگارم.
امروز صبح از خواب بیدار شدم،رفتم نان سنگک خریدم.بعد آمدم به خانه مادرم بیدار شده بوداما خواهران و برادرانم بیدار نشده بودند،پدرم هم در باغچه مشغول آب دادن به گلها بود،چه نسیمی می وزید و من صبحانه خوردم،و وسایلم را بردداشتم و به استادیوم آریامهر رفتم،امروز دومین مسابقه ی جام جوانان شهر بود و تیم ما که پرسپولیس است ؛ دو بر صفر به تیم خواجو باخت .من دروازه بان بودم و پایم زخم شد.
باختن مهم نیست،مهم فوتبال است.البته اگر مسابقه ی پس فردا را ببریم به یک چهارم نهایی می رویم.البته واقعا ممکن است آن را ببریم چون آنها بسیار ضعیف می باشند.وقتی به خانه آمدم مادرم گفت: چکار کردید؟
و من به او گفتم که باختیم و او گفت که بروم نهار بخورم.چون خسته بودم خوابیدم و تا نزدیک غروب خواب بودم. شب حوصله رفتن به پارک را نداشتم ،چون بچه ها می دانستند که ما باختیم.خواهرم گفت:
حالا که در خانه ماندی،پس خاطراتت را که مدتی می خواستی شروع کنی بنویس.مشغول نگارش خاطرات شدم.الان ساعت ده و نیم شب است.
چه می اندیشید، ای انسانهای والاتر؟ آیا من پیشگویم؟ یک خیالپرور؟ یک مست؟ یک خوابگزار؟ یک ناقوس نیمشب؟
یک قطره شبنم؟ عطر و بخوری از جاودانگی؟ آیا نمی شنویدش؟ آیا نمی بوییدش؟جهان من هم اکنون کامل گشته، کنون نیمشب نیز نیمروز است-
درد نیز لذت است،نفرین نیز آفرین است؛ شب نیز خورشیدی ست- دور شوید ،وگرنه خواهید آموخت - که فرزانه نیز دیوانه است.
هرگز آیا به لذت آری گفته اید؟ پس، دوستان من، شما به همهی رنجها نیز آری گفته اید.
چیزها همه به هم زنجیر شده، به سان یک رشته ،اسیرعشق همند-
-اگر یک چیز را که یکبارآمده است دوباره خواسته باشید، اگر گفته باشید: (ای [مایه]نیکبختی، تو خوشایند منی،دمی بمان!) پس شما همه چیز را بازگردنده خواسته اید!
-همه چیز را از نو، همه چیز را جاودانه،همه چیز را بسته به یک زنجیر ، یک رشته،اسیر عشق هم خواسته اید. آری ،شما جهان را اینسان دوست داشته اید-
شما جاودانگان، آن را جاودانه و همیشگی دوست داشته اید: