بعد از دو ماه و اندی دستان خویش همی بر کیبورد نهاده و کلماتی چند را بلغور می فرمایم :
بابا مُردم خدایا بابت اینترنت (( دمت گرم ))

شبی ...
- کدام شب ؟
شبی ...
شبی ستاره ای دهان گشود
- چه گفت ؟
نگفت ، از لبش چکید
- سخن چکید ؟
سخن نه ، اشک
ستاره می گریست
- ستاره ی کدام کهکشان ؟
ستاره ای که کهکشان نداشت
سپیده دم که خاک
در انتظار ِ روز ِ خرم است
ستاره ای که در غم شبانه اش غروب کرد
نهفته در نگاه ِ شبنم است ...
در اینجا باید از همراهان خود که زحمات بسیار بر خود دادند تا هماره این پنجره کوچک بسته بماند سپاسگذاری نمایم
كز براى تو چنين كردم چنان تيرها خوردم درين رزم و سنان
مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسى ناكام رفت
هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت هيچ شامم با سر و سامان نيافت
آن چه او نوشيده بود از تلخ و درد او به تفصيلش يكايك مىشمرد
نه از براى منتى بل مىنمود بر درستى محبت صد شهود
عاقلان را يك اشارت بس بود عاشقان را تشنگى ز آن كى رود
صد سخن مىگفت ز آن درد كهن در شكايت كه نگفتم يك سخن
گفت معشوق اين همه كردى و ليك گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك
كآنچه اصل اصل عشق است و ولاست آن نكردى اين چه كردى فرعهاست
گفتش آن عاشق بگو كآن اصل چيست گفت اصلش مردن است و نيستى است
اين همه كردى نمردى، زندهاى هين بمير ار يار جانبازندهاى
هم در آن دم شد دراز و جان بداد همچو گل درباخت سر خندان و شاد
-----------------
هيچ كس را تا نگردد او فنا نيست ره در بارگاه كبريا
چيست معراج فلك اين نيستى عاشقان را مذهب و دين نيستى
چون شنيدى شرح بحر نيستى كوش دايم تا بر اين بحر ايستى
چون كه اصل كارگاه آن نيستى است كه خلا و بىنشان است و تهى است
جمله استادان پى اظهار كار نيستى جويند و جاى انكسار
لاجرم استاد استادان صمد كارگاهش نيستى و لا بود
هر كجا اين نيستى افزونتر است كار حق و كارگاهش آن سر است
نيستى چون هست بالايين طبق بر همه بردند درويشان سبق
چون اميدت لاست زو پرهيز چيست با انيس طمع خود استيز چيست؟
چون انيس طمع تو آن نيستى است از فنا و نيست اين پرهيز چيست؟
ز آن كه دارى جمله دل بر ميبكن شست دل در بحر لا بر ميفكن
پس گريز از چيست زين بحر مراد؟ كه به شستت صد هزاران صيد داد
از چه نام برگ را كردى تو مرگ جادويى بين كه نمودت مرگ برگ
آن چه گفتم از غلطهات اى عزيز هم بر اين بشنو دم عطار نيز
مثنوی معنوی
فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ،
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
مهدی اخوان ثالث
Pink Floyd's Barrett dies aged 60
يکي از خدايان موسيقي از دنيا رفت
اين ضايعه بزرگ رو به جامعه هنري دنيا به خصوص دوستداران موسيقي پينک فلويد
تسليت عرض مي کنم



نمی خواستم گذاشتن این پست جدید باز هم از شاملو ایجاد تکرار کنه، ولی حیفم اومد که این شعر زیبا رو با هم نخونیم .
-----------------------------------------------------------------------------------
عاشقانه ها
بیتوته کوتاهیست جهان
درفاصله گناه و دوزخ .
خورشید
همچون دشنامی برمی آید
شرمساری جبران ناپذیری ست .
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی .
درختان
جهل معصیت بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه یی ست نا بکار.
مهتاب پاییزی
کفری ست که جهان را می آلاید .
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی .
هردریچه نغز
به چشم اندازعقوبتی می کشاید .
عشق
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی .
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد .
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند .
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتر اند .
خامش منشین
خدا را
ازعشق
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم .
احمد شاملو - 1350
این شعررا ازمجموعه شعر<< کاشفان فروتن شوکران>> انتخاب کردم ...هر بار و در هر حال و هوایی باشم بعد از خواندنش به آرامش عجیبی میرسم ، به نظرم خود شاعر هم در حالی این شعر را سرود که به چند مسله مختلف هم زمان فکر می کرده و دلیل همذات پنداری من هم شاید همین باشد. اما به هرحال شعر،عشق محض است وعشق تنها نیاز بشر برای زنده ماندن....عشق آدم به آدم، عشق آدم به زمین، عشق آدم به اشیا، عشق آدم به حیات، عشق آدم به خدا ،و خدا و خدا............................
ازعشق
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم .
من سازم ، بندی آوازم .
برگیرم ، بنوازم .
بر تارم زخمه ی "لا" می زن ، راه فنا می زن .
من دودم، می پیچم ، می لغزم، نابودم .
می سوزم ، می سوزم : فانوس تمنایم.
گل کن تو مرا و درآ .
آئینه شدم ، از روشن و از سایه بری بودم .
دیو و پری آمد،
دیو و پری بودم .
در بی خبری بودم .
قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات
و زبر پوشم اوستا ، می بینم خواب :
بودایی در نیلوفر آب.
هرجا گل های نیایش رست ، من چیدم .دسته گلی دارم،
محراب تو دور از دست :او بالا ،
من در پست .
خوشبو سخنم ، نی؟! باد "بیا" می بردم ، بی توشه شدم در کوه "کجا" گل چیدم ،
گل خوردم .
در رگ ها همهمه ای دارم ، از چشمه ی خود آبم زن ، آبم زن .
و به من یک قطره گوارا کن ، شورم را زیبا کن .
باد انگیز ، درهای سخن بشکن ، جا پای صدا می روب .
هم دود "چرا" می بر، هم موج "من" و "ما" و "شما" می بر.
ز شبم تا لاله ی بی رنگی پل بنشان،
زین رویا در چشمم گل بنشان ،
گل بنشان .
سهراب سپهری
ارغوان شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشتهباش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
سایه
دير گاهي است در اين تنهاييسهراب سپهری

کس نمیداند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من
هرچه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت
نام من در نامه پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
عفو کردآن جملگی جرم وگناه
شد سفید آن نامه وروی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
دربن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم هم نمی گنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان
تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم
اگر درمان تویی دردم فزون باد
وگر عشقی تو سهم من جنون باد
تویی تنها تویی تو علت من
تو بخشاینده بی منت من
صدایم کن صدای تو ترانه است
کلامت آیه های عاشقانه است
ترا من سجده سجده می پرستم
که سر بر خاک بر زانو نشستم
اينجا نه شادي است نه غم نه عزا 
خارق العاده .اعجاب انگیز .محیر العقول . پرنده ای به نام ماسانوری تاکاهاشی(با تاکاشی تاناکورا نسبتی ندارد!!) ملقب به : کیتارو متولد چهارم فوریه 1953 ژاپن.نقل است که وی در دبیرستان خودش به خودش درس گیتار برقی می داد. او از همان دوران جوانی برو بچه ها و دوست آشنا را دور هم جمع کرد و گروهی به نام "گروه فامیلی شرق دور" تشکیل داد که حاصل آن دو آلبوم موسیقی به سبک (راک پیشرو) Progressive Rock بود. نقل است که کیتارو از دوران جوانی در سختی بسیار زیاد زندگی می کرد تا جائی که این پسر زحمتکش روزها را مشغول فعلگی می شد و شبها را به کنجی در جنگل می رفت تا در غار تنهایی خود آرام می گرفت. و احتمالا به همین دلیل است که در موسیقی او مقدار متنابهی صدای سوسک و جیرجیرک و باد و آب و خاک و آتش!!هست بالاخره همنشینی با طبیعت و جانوران و حشرات موذی و غیر موذی، این فایده ها را هم دارد.بگذریم، کیتارو بعد از مدتی که دید انگار استعدادهایش هدر می رود(مثل من!!) به اروپا رفت و سریعا به خدمت کلاوس شولتز (یکی از بزرگان موسیقی الکترونیک آلمان و جهان ) رسید و از حضور ایشان بهره ها برد که این اتفاق حدود سال 1972 رخ داد . این آهنگ ساز کار درست در سال 1980 با ساختن موسیقی جادویی سریال مستند جاده ابریشم که 5 سال از تلویزیون ژاپن پخش شد و 10 سال هم از تلویزیون ما!! قدرت خلاقیتش را در زمینه آهنگ سازی به همگان ثابت کرد . بعد از این بود که کمپانی های اروپایی و آمریکا یی یکی پس از دیگری دنبال او راه افتادند که با او قرار داد ببندند. از موسیقی جاده ابریشم هرچی بگم کم گفتم. ملودی های ساده و طبیعی به همراه بافتی با وقار، آرام و دلنشین و در عین حال رویایی و الهی از مشخصه های موسیقی جاده ابریشم است. در سال 1986 کیتارو با مهاجرت به آمریکا چند آلبوم دیگر از جمله آلبوم " به سوی غرب" و تنکوTenko را آهنگسازی کرد و از این طریق خود را بیش از پیش در عرصه های بین المللی مطرح کرد. در سال 1987 آلبوم "روشنایی روح" را با کمک یکی از دوستان خود به نام میکی هارت در کمپانی ام تی فوجی ژاپن تولید کرد. این آلبوم که با همکاری نوازندگان آمریکایی تولید شده بود برای دریافت جایزه از آکادمی گرامی Grammy (یه چیزایی تو مایه های آکادمی اسکار) به عنوان بهترین موسیقی نوین New Ageکاندیدا شد. در همان سال کیتارو کنسرت آمریکای شمالی خود را ترتیب داد واز طریق حدود 2 میلیون نسخه از کپی این اجراها فروخت و وضعش توپ شد!!
حالا دیگر توپ هم نمی توانست او را بترکاند ولی پول برای این هنرمند وارسته اصلا اهمیت نداشت . وی سال 1988 آلبوم کوجی کی( همون کجا؟ کو؟ خودمان!!) سال 90 آلبوم رویا به خوانندگی جان اندرسون سال 96 آلبوم "دنیای موسیقی" سال 97 موسیقی فیلم بهشت و زمین از ساخته های الیور استون(کارگردان نامی) و گایا Gaia سیرک را تولید کرد و سال 99 آلبوم "فکر کردن به تو"Thinking of you وسال 2001 آلبوم باستانی" Ancient یا "کهن" را تولید کرد که این آخری هنوز به گوش نگارنده نرسیده!!:( این آهنگساز ژاپنی در طول 28 سال فعالیت خود در زمینه موسیقی 38 مجموعه موسیقی از خود به جا گذاشته است که پیش بینی می شود با گذشت زمان به تعداد آن افزوده شود !!

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
حمید مصدق
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند ازروی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم با ایناخستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دُلک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم
***
فرهاد

من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم نمی مانم به یکجا بی قرارم
سفر یعنی منو گستاخی من، همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل رو نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی، حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست،پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم،به ساحل چون می آیم خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست، برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خامش بشینم روا نیست، دل از دریا بریدن کار ما نیست
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی، حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست،پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
***

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته میرفتی سرا پا محو او بودی
آه....... آه ........ آه .......
صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی
شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم
چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم
چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم
تو عمرم را تلف کردی گنه کردی گنه کردی
همین بود آن وفایی را که میگفتی
همین بود آن صفایی را که می گفتی
تو که خود اینچنین بودی چرا روزم سیه کردی
گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم
...

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه ی دلو تو می دوونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک باروون می شه تو می دونی
عمری غم تو دلم زندونیه
دل من زندوون داره تو می دونی
هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوستت دارم تو می دونی
می خوام امشب با خودم شکوه کنم
شکوه های دلمو تو می دوونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست؟
چرا بخت من سیاست تو می دوونی
پنجره بسته می شه شب می رسه
چشام آرووم نداره تو می دوونی
اگه امشب بگذره فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دوونی
عمری غم تو دلم زندونیه
دل من زندوون داره تو می دونی
هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوستت دارم تو می دونی
***
Wish you were hereSo, so you think you can tell
Heaven from hell,
Blue skies from pain,
Can you tell a green field from a cold steel rail?
A smile from a veil?
Do you think you can tell?
And did they get you to trade
Your heroes for ghosts?
Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change?
And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in cage?
How I wish, how I wish you were here.
We're just tow lost souls swimming in a fish bowl, year after year.
Running over the same old ground. What have we found? The same old fears.
Wish you were here.
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست
گفتمش
بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت، گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريايي ست ژرف
اي دريغا ش يروان ! كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان
گفت
اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
گفتمش
اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
اي افسوس در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند
اين صداي پاي اوست
گريه اي افتاد در من بي امان
در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاریكش شكفت
جوش خونی در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسيدمش
No smoking
No spitting
No littering
No drinking
No eating
No parking
No speeding
No fishing
No floating
No kissing
No walking
No lying down
No swimming
No surfing
No hiking
No hunting
No biking
No running
No skipping
No watching
No skinny-dipping
No volleyball players
No spray cans sprayers
No fly rod casters
No boom box blasters
No trash leavers
No Frisbee heavers
Zoheir & Shel Silverstein

by Pablo Neruda
Here I love you.
In the dark pines the wind disentangles itself.
The moon glows like phosphorous on the vagrant waters.
Days, all one kind, go chasing each other.
The snow unfurls in dancing figures.
A silver gull slips down from the west.
Sometimes a sail. High, high stars. Oh the black cross of a ship.
Alone.
Sometimes I get up early and even my soul is wet.
Far away the sea sounds and resounds.
This is a port.
Here I love you.
Here I love you and the horizon hides you in vain.
I love you still among these cold things.
Sometimes my kisses go on those heavy vessels
that cross the sea towards no arrival.
I see myself forgotten like those old anchors.
The piers sadden when the afternoon moors there.
My life grows tired, hungry to no purpose.
I love what I do not have. You are so far.
My loathing wrestles with the slow twilights.
But night comes and starts to sing to me.
The moon turns its clockwork dream.
The biggest stars look at me with your eyes.
And as I love you, the pines in the wind
want to sing your name with their leaves of wire.
***

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشمای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره
می خوام از دست تو از حنجره فریاد بکشم
طعم بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه ی باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مثل سایه پابه پام من تو رو همرام نکشم
بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برمو گوشه ی تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت
دستو پام غرقه به خون شد دیگه بسه موندنت
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
'From you have I been absent in the spring'
by William Shakespeare 1564 - 1616From you have I been absent in the spring,
When proud-pied April, dress'd in all his trim,
Hath put a spirit of youth in everything,
That heavy Saturn laugh'd and leap'd with him.
Yet nor the lays of birds, nor the sweet smell
Of different flowers in odour and in hue,
Could make me any summer's story tell,
Or from their proud lap pluck them where they grew;
Nor did I wonder at the Lily's white,
Nor praise the deep vermillion in the Rose;
They were but sweet, but figures of delight,
Drawn after you, you pattern of all those.
Yet seem'd it Winter still, and, you away,
As with your shadow I with these did play.***
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پرگوی و گهی خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ماهم راه خود را می کنیم آغاز