تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets
سلام بچه ها

بعد از دو ماه و اندی دستان خویش همی بر کیبورد نهاده و کلماتی چند را بلغور می فرمایم :

بابا مُردم خدایا بابت اینترنت (( دمت گرم ))

شبی ...
-
کدام شب ؟
شبی
...
شبی ستاره ای دهان گشود
-
چه گفت ؟
نگفت ، از لبش چکید
-
سخن چکید ؟
سخن نه ، اشک
ستاره می گریست
-
ستاره ی کدام کهکشان ؟
ستاره ای که کهکشان نداشت
سپیده دم که خاک
در انتظار ِ روز ِ خرم است
ستاره ای که در غم شبانه اش غروب کرد
نهفته در نگاه ِ شبنم است
...

در اینجا باید از همراهان خود که زحمات بسیار بر خود دادند تا هماره این پنجره کوچک بسته بماند سپاسگذاری نمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط زهیر  | 

قناعت می کنم در شادی
قناعت می کنم در کامیابی
قناعت می کنم در بیان حقیقت
قناعت می کنم به سکوت

غرق می شوم در صبوری
غرق می شوم در نخواستن
غرق می شوم
در نگفتن ِ " دوستت دارم "

چه مرتاض ِ گناهکاری ! ...
                                                 اقبال معتضدی

 

 

هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
نه دلتنگیش مثال آدمیزاد می ماند
نه شادیش ...
تنها شریکِ خاطراتِ ماندگارش
دلِ نداشته اییست
که سالهایِ سال
بارِ جسمِ خاکیش را به دوش می کشد ...
هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
پاییز را از همه فصل ها دوست تر دارد ...
و نگاهش به همه فصلها
پاییزیست ...
هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
نه ستارگان را ستاره می بیند
نه زمین را زمین ...
کودکانه شاد است
کودکانه ساده ...
هیچَش به هیچ کس شبیه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط زهیر  | 

شب است
 شبی آرام و باران خورده و تاریک
 کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
 به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
 دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
 نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
 گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:14  توسط زهیر  | 

«آرش»‌ نامي نيست كه بسادگي از جان و روان ايرانيان زدوده شود. او مرزهاي ايراني را حفظ كرد كه صداي سم ضربه اسبان سپاه بيگانه در درازناي تاريخ، خاك آن را لحظه اي به آرامش رها نكرده است.جست و جوي ردپاي آرش در آثار ايراني شايد جست و جوي هويت ايراني باشد.

در زبان اوستايي آرش به صورت «ايرخش‌» ضبط شده كه گونه ديگر «ايرج» ‌فارسي و به معناي ايران و ايراني است.

او با اشاره به اينكه در شاهنامه فردوسي اشاره مستقيمي به داستان آرش وجود ندارد مي گويد:‌ «آرش نماد ايرانياني است كه پس از حمله تورانيان برخاسته اند و كشور خود را با كوشش و فداكاري از آنان بازگرفته اند. اين داستان در شاهنامه به منوچهر پسر ايرج بازمي گردد. داستان منوچهر اشاره به تيره هاي ايراني است كه پس از كشته شدن ايرج در كوهستان مانوش گرد هم آمدند و نيرويي را تشكيل دادند كه در برابر تورانيان ايستاد.»

جنيدي درباره كوهستان مانوش مي گويد:‌ «از مانوش در متون پس از اسلام خبري نيست اما در كتاب «بندهشن» از اين كوهستان ياد شده و جايگاه آن البرز مركزي و كوهستان پيرامون دماوند است كه با مكان تير انداختن آرش همخواني دارد.»

او به جام گرانبهاي سيت ها كه در نواحي ساحل درياي سياه يافت شده و نقوش آن بر تقسيم سرزمين هاي ايراني ميان 3 فرزند فريدون يعني ايراج،‌ سلم و تور دلالت مي كند.  او مي گويد:«آنچه فريدون به ايرج مي دهد يك كمان است و ايرانيان در كمانبري استاد بوده اند و نژاد مانوش با جنگ افزار برتر كمان از فراز كوهستان هاي البرز و دماوند،‌ توارنيان را از خاك  ايران مي رانند. اما تورانيان زماني به آن سوي مرزها رانده مي شوند كه توان ايرانيان به پايان رسيده است و اسطوره آرش كمانگير به صورتي كه مي شناسيم در همين زمان نمايان مي شود كه براي تعيين مرزها جان خود را در تير مي گذارد و آن را پرتاب مي كند.»

در بعضی از منابع آمده« هنگامی که سپاه ایرانیان از توران شکست خورد ایرانیان پیشنهاد صلح دادند که شاه توران شرط پرتاب تیری از سوی ایرانیان را برای تعیین مرز را نمود و گفت مردی که همراه شاه ایران بود و از ملازمان شاه محسوب می شد را برای انتخاب تیر برگزیدند که او آرش بود »

جنيدي با اشاره به تير روز از ماه تير يا سيزدهم تير كه به جشن تيرگان نامبردار است مي گويد:‌ «مشهور است كه آرش در اين روز تير خود را رها مي كند و ايزد باد ، 10 روز آن را با خود مي برد و سرانجام در كنار رود جيحون فرود مي آيد..»

اما آنچه ما از داستان آرش مي دانيم از کجا آمده است؟ دکتر سرامي مي گويد:«در «آثارالباقيه عن القرون الخاليه» ابوريحان بيروني به داستان آرش اشاره شده است و در «مجمل التواريخ» هم اشاراتي به اين داستان وجود دارد که آرش تيري را پرتاب مي کند و تمام نيروي خود را همراه آن مي کند و آن تير سه شبانه روز تا بلخ مي رود و در مرز بلخ بر تنه درخت گردويي فرو مي رود و مرز ميان ايران و توران را مشخص مي کند.»

او مي گويد: «داستان آرش ، داستان باززايي جهان و تعيين مرز است که با باززايي پس از قحطي همراه مي شود و با پايان خشکسالي زندگي نويي آغاز مي شود.»

« شاعران يا نويسندگان گاهي امر باستاني را مي گيرند و خود را مقيد مي کنند به اينکه کارشان با اصل برابر باشد. اوستا تلاش کرده است کاملا به اصل داستان آرش کمانگير پايبند باشد اما کسرايي به توجه به گرايشات چپ خود تلاش کرده است يک اسطوره خلقي از داستان آرش کمانگير بسازد. بيضايي که يک نويسنده ملي است داستان آرش کمانگير را نيز مانند بسياري ديگر از آثار کهن دستمايه خلق آثار جديد قرار داده  و آن را دگرگون کرده است. بنابراين ريشه اين تفاوت ها مربوط به سلايق آفريننده هاي بعدي داستان است که دست به باززايي داستان هاي کهن مي زنند.»


آنك بر طبل‌ها مى كوبند و در كرناها 1 غريو 2 مى دمند, بر خاكريز بلند آتشي مى افروزند بزرگ و شهبازي را پرواز مى دهند, بر دم او زوبيني افروخته. و ديده‌‌بانان از زبر برج می نگرند, كز برابر انبوه سراپرده‌هاي دور آتشي برخاست تا آسمان با دود و در گاو دم نفير مى دمند.
اينك مردان, مردان ايران, به فرياد, با بلندترين فرياد مى گويند:
«اي آرش پيش برو, به سوي تورانيان كه گروهشان به گروه ديوان میمانند و به ايشان بگوي كه تو تير خواهي انداخت. تا هر كجا تير برود همان جا از آن ايران است, تا هر كجا تير تو برود اي آرش.»
و آرش پيش رفت و به سوي تورانيان رفت, كه گروهشان به گروه ديوان مى مانست و فرياد برآورد كه: «من تير خواهم انداخت تا هر كجا تير من برود تا همان جا از آن ايران است, تا هر كجا تير من برود»
و ايشان تورانيان كه گروهشان به گروه ديوان مى مانست, گفتند: «اي آرش, اي آرش تو تير بينداز, تا هر كجا تير تو برود تا همان جا از آن ايران است, تا هر كجا تير تو برود اي آرش.» هر توراني چنين میگفت و بر هر لب سخني ديگر بود: «تير او تا كجا میتواند برود؟ تير او تا كجا میتواند برود؟» و تا آن سوي گيهان تورانيان لبخند زشت زدند.
و او, آرش مردي كه تا آن سوي گيهان به او لبخند زشت زده بودند, با دل اندوهبار خود میگويد, «تير من تا كجا میتواند برود؟ تير من تا كجا میتواند برود؟»
.....
شاه توران در آتش دور مى نگرد, كه برخاسته تا آسمان با زنگ ناي ورود, و سهم میخندد, سرخ, تيره چنان دود. با او خيل خيل مردانش, انبوه انبوه, و هزار بيرقشان در باد. شاه آفتاب را مىنگرد, پياله‌اش را بر لب, اين شرابي تلخ, او نگاهش تار, ناگهان گماني با او, كه خيره مى ماند. تند مى گردد, در سراپرده‌ها مى نگرد, همه سرخ و نفيرش چون مرگ: «هومان كجاست؟» و از كنار او پهلوان پيش می رود: «اين جا.»
شاه در وي مى نگرد: «اي هومان دوستانت پذيرفتند كه آرش تير بيندازد؟»
اين گويد: «آري, بخت تو شاد.»
شاه مى غرّد «ايشان پذيرفتند اي هومان؟ اين شگفت نيست؟»
هومان پس می رود: چرا شگفت؟»
شاه در وي مى خروشد: «تو سوگند خوردي كه او تير انداختن نمىداند.»
«
آري سوگند!»
«
اي هومان پس چگونه او مى رود تا پيمان را به جاي آورد؟»
و هومان مانده بود بى پاسخ.
شاه بر مى آشوبد: «آيا تو به من دروغ نگفتي؟»
و هومان مى خروشد: «هرگز!»
شاه شراب جامش را آرام بر زمين می ريزد و نيزه داران تا هومان نزديك مى شوند
ـ «اي هومان من بسيار نيست كه تو را ديده‌ام آيا براستي تو با مايي؟»
هومان گويد: «آيا نيستم؟»
شاه سرمست باده میخندد: «ناگهان بر من گذشت كه تو از سوي ايشاني, با ما آمده و ما را فريب داده‌اي.»
هومان شاد مى گويد:«كدام فريب اي شاه؟ تو خود میبيني كه تير او از او دورتر نخواهد رفت. »
شاه تنگ چشم ناگهان مى ماند: «تو بر اين تا چند استواري؟»
و هومان راست مى گويد: «تا جان. »
پس شاه در آتش‌ها مىنگرد, سهم میگويد: «اگر مرا فريفته باشي, مى فرمايم تا بر اندامت ستورها برانند, چندان كه از تو هيچ نماند. »
و هومان نگاهش در آفتاب: «چنين باد!»
....
البرز آن بلند پنهان شده در ابرها, ابرها را به كناري زد. در پاي خود, او آرش را ديد: اين كيست كه به سوي من می آيد و كماني بلند و تيري با پر سيمرغ دارد؟ نگاه او به پريشاني و گام‌هايش بی واهمه از هر چيز چنين مى گفت و آرش چنين مى رفت. لب از گفتار خاموش و سر پرانديشه: اي مرد تو نابود گشته‌اي, آيا می تواني بازگردي؟ - پس به بالا می نگرد ـ تو به اين پيكار چرا آمدي؟ اينجا دشت آهوان چمان  بود و اينك بنگر كه پشت هر پشته‌ي خاري خارپشتي خانه كرده است.....
او از البرز بالا رفت و ناله هاي خاك در زير پاي او......
اينك از ميان مه كوهستان, آرش, سايه‌اي مى نگرد در راه ايستاده, چون لكّه‌اي در برابر خورشيد. به شكوه, به چنگ او زوبينش, زوبينش راست و آهنين. اين فرياد می كند:
ـ «اي پدر چرا به من گريستن نياموختي؟»
و سايه میلغزد: «اين منم كه بايد بگريم, اي آرش اين منم»
آرش به درد مینالد: «اي خداوند من آيا تو هم شنيده‌اي؟»
و خداوند بیجواب.
پس آرش زانو بر خاك میرود:
ـ «آيا تو ديگر فرزندت را نمیشناسي؟» ـ و سپس گنگ ـ «اين شگفت نيست, زيرا اينك من نيز خود نمیدانم. »
آنك مه از ايشان دور مى شود و سايه مى گويد:
ـ «همه كس به تو پشت كرده‌اند آرش, تو تنهايي. »
آرش می خروشد: «من بيزارم. »
ـ «از دشمن؟»
و اين فرياد مى كند: «و بيشتر از دوست.... »
آرش كمان را مىنگرد آرام: «آيا بيهوده نيست؟»
سايه مى رمد: «بيهوده؟»
آرش در باد می گويد: «سرا پرده ها دورست. »
سايه میغّرد: «دورتر بينداز. »
آرش: «تا دشتي كه خانه‌ي ما بود؟»
او مى غرّد: «دورتر. »
آرش فرياد مىكند: «تا مرز»
او مى خروشد: «دورتر»
آرش مى ماند: «تا مرز؟»
اينك او فريادي است: «دورتر. »
و آرش به خاك مى افتد: «اي پدر, به من مهر بياموز»
او: «نه»
آرش: «به من نيرو ببخش»
او: «نه, اگر تو بيزاري, اگر از اين كه هست بيزاري, پس من چيزي ندارم تا ببخشمت, كه تو از من تواناتري. هان اين دل توست كه تير می اندازد و نه بازوي تو, نه! »
پس آرش به راه خود بالا رفت. دور رفت و دورتر رفت.....
كوه, كوه بلند البرز, به او به آرش گفت:
« اي آرش, اي آرش, اگر تو بخواهي, اگر تو بخواهي, بادي برمی انگيزم تند, بارش مرگ, تا بر دشمنت فرو ريزد. اگر تو بخواهي آذرخشي پديدار مى كنم كه بسوزد راست خاكستر. اما تو به اين شتاب كجا می روي؟ تو به سوي بالاترين بلندیها می روي, كه بالاترين بلندیهاي پهنه‌‌ي گردونه رانان آسمان است.... »
آرش كمانش را به ابرها تكيه داد:
« مادرم زمين, اين تير آرش است. كه آرش مردي رمه‌دار بود و مهر به او دلي آتشين داده بود, و تا بود هرگز كمان نداشت و تيري رها نكرد. نه موري آزرد, نه دامي آراست, او از آنان بود كه نانشان در گرو باد است. آرش كيست كه اين سحرگاه بی نام بود و اينك چشم گيهان به سوي اوست.؟
....
مرد پارسايي و پرهيز, او را هرگز جز مهر نفرمودند و او كينه را نمی دانست ولي اكنون بنگر كه در سرم انديشه‌‌هاست....
و آنك او, آرش, كه مهر او به دلي آتشين داده بود, كمان خود را بالا گرفت كه از پشت آسمان خميده‌تر بود...و آرش پاي بر زمين, سر بر آسمان, تير بر كمان نهاد..... آرش پا بر زمين استوار كرد...آرش كمان را راست‌تر گرفت با چهل اندام, او زه كشيد....زه را با نيروي تمام كشيد و خروش بادها برخاست. آرش زه را با نيروي دل كشيد و آذرخش تند پديد آمد. كمان آرش خم شد و باز خم‌تر شد....و خروش از گيهانيان برخاست چه بر بلندترين بلندیها آرش دگر نبود و تير او بر دورترين دوري‌ها می رفت...و مردان نعره‌‌هاشان سهم:
آرش باز خواهد گشت, آرش باز خواهد گشت. و آن تير به بلندي نيزه‌اي بود و از آن آرش بود هم چنان می رفت....از سه كوه بلند گذشت, كه سر به دامان دريا داشتند, از هفت دشت پهناور, كه رمه در آن‌ها فراوان بود, از چند رود و پنج دريا كه كرانه‌‌هاشان پيدا نبود....سه بار خورشيد فرو رفت و باز بالا آمد و سه بار طوفان در گرفت و باز آرام شد و سه روز مردان در پاي البرز بودند تا آرش, فرزند زمين, بازگردد و او بازنگشت و باز هفت روز بازنگشت، و رفتگان آمدند با هومان:
ـ «ما اندام پهلوان را يافتيم كه دشمن بر او ستورها رانده و از سراپرده ها هيچ نيافتيم و تير می رفت, آز آن بيابان‌‌هاي خشك كه آدمي در آن پيدا نيست, و  دشت‌هاي سبز كه كومه‌‌ها در آن روييده...و يابندگان كه به يافتن آرش رفتند بازگشتند, پيشاني پر چين و موي سپيد.
او چگونه مىتواندد بازگردد؟ زيرا او تيرش را ـ كه به بلندي نيزه‌اي بود ـ با دل خود انداخته بود و نه بازوي خود
و تير می رفت و باد از پى او. چندان سوار دشمن و دوست كه در پس آن می رفتند, در مرز از آن بازماندند. كنار درختي تك, سترگ و ستبر و سالدار و سايه دار....و تير می رفت روز از پي روز و شب از پس شب, بنديان كه آمدند آن را در شتاب ديده بودند و گروگان‌ها. آوارگان درست به ديده‌ي خود باور نداشتند و هنگامه در آنان افتاد كه از پشته‌هاي ويرانه سر برآورند؟! او هر كس از آن مى گفت, پدر با پسر, برادر با برادر, زن شويمند با شوي. و شور برخاست و افسانه‌‌ي تير در دهان‌ها افتاد از تيره به تيره, از سينه به سينه, از پشت به پشت و تا گيهان بوده است اين تير رفته است.
خورشيد به آسمان و زمين روشني مىبخشد و در سپيده دمان زيباست, ابرها باران به نرمي مىبارند, دشت‌‌ها سبز است. گزندي نيست, شادي هست, ديگران راست. آنك البرز بلند است و سر به آسمان مىسايد و ما در پاي البرز به پاي ايستاده‌ايم و در برابرمان دشمناني از خون ما, با لبخند زشت. و من مردمي را می شناسم كه هنوز می گويند:
آرش باز خواهد گشت.


اوستا ، شاهنامه، آثار الباقيه يا مجمل التواريخ، فرقي نمي کند ردپاي آرش را بر بلنداي دماوند مي توان جست بي گمان هنوز رد قدم هايش باقي است.

....

شامگاهان راهجوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پيگير

باز گرديدند

بي نشان از پيكر آرش

با كمان و تركشي بي تير.

آري

آري،

جان خود در تير كرد آرش

كار صدها صدهزاران تيغه شمشير كرد آرش...

                                                                                                                سياوش كسرايي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:1  توسط زهیر  | 

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
 اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
 در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
 بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
 می دانی ؟
 انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
 می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
 گوش کن
 یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
 به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
 می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
 تاریخ یا جغرافی ؟
 می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
 برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
 به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگیر نوشت
حق با تو بود
 می بایست می خوابیدم
 اما مادربزرگ ها گفته اند
 چشم ها نگهبان دل هایند
 می دانی ؟
 از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
 کودک
 خرگوش
 پروانه
 و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
 بی نهایت
 بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
 پروانه ها
 آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
 در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
 دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
 که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
 او را
 کسی را دوست می دارم

 حسین پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:36  توسط زهیر  | 

خشمگين و مست و ديوانه ست
خاک را چون خيمه ای تاريک و لرزان بر می افرازد
باز ويران ميکند زود آنچه می سازد
همچو جادويی توانا،هر چه خواهد می تواند باد

پيل ناپيدای وحشی باز آزاد است
مست و ديوانه
بر زمين و بر زمان تازد
کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد
چه تناورهای بار اومند
و چه بی برگان عاطل را
که تکانی داد و از بن کند
خانه از بهر کدام عيد فرخ می تکاند باد؟

ليکن آنجا،وای ...
با که بايد گفت؟
بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
وز مسير جويباران دور
آشيانی بود‌،مسکين در حصار عزلتش محصور
آشيان بود آن ، که در هم ريخت ، ويران کرد ، با خود برد ...
آيا هيچ داند باد؟


                                            مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 19:49  توسط زهیر  | 

نمی دونم چرا وقتی دوست داری تنها باشی همه میان پیشت اما تا به یه نفر احتیاج داری هیچ کی پیداش نمیشه شاید شما بدونین 

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
 امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
 كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
 ناپديد ماند

شاید موقعی تنهایی که خدا ازت دور یا شاید تنهایی یعنی بودن همه غیر خدا و حضور یعنی وجود خدا منهای دیگرون نمی دونم اما امشب باندازه تموم ۹۷۲۱ روز زندگیم بغضمو خوردم اما دیگه تا دوماه تنهام . . . .. . .

رفتم به خواجه شیراز نگاهی بندارم این شعر اومد

گر از این منزل ویران به سوی خانه                     دگرآنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم             نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیروسلوک         به درصومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایانِ رهِ عشق گرَم خون بخورند                   ناکسم گربه شکایت سوی بیگانه روم

بعد ازین دستِ من و زلفِ چو زنجیر نگار              چند و چند از پی کام دلِ دیوانه روم

گر ببینم خم ابرویِ چو محرابش                    باز سجدۀ شکر کنم وز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

گفتم: نقطه آغاز کجاست؟

گفت: ندیدن آنچه می بینی !

نشنیدن انچه می شنوی !

ندانستن آنچه می دانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 22:1  توسط زهیر  | 

شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است.
بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبير كه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب شرق ياد شده است.خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است. بين مفسرين و مورخين در مورد اينكه اين شخص كيست اختلاف وجود دارد.  اين بخش از تفسير نمونه جلد دوازدهم ص 542-552 اتخاذ شده است.
در اين مورد سه گزينه مطرح مي شود:
1- بعضي معتقدند او كسي جز اسكندر مقدوني نيست لذا بعضي او را اسكندر ذو القرنين مي خوانند …
2- جمعي از مورخين معتقدند ذوالقرنين يكي از پادشاهان يمن بوده …
3- نظريه اي كه ضمنا جديد ترين آن محسوب مي شود همان است كه دانشمند معروف اسلامي ((ابو الكلام آزاد ))كه روزي وزير فرهنگ هند بود ،در كتاب محققانه اي كه در اين زمينه نگاشته است آمده طبق اين نظريه ذوالقرنين همان كوروش كبير پادشاه هخامنشي است.
از آنجا كه نظريه اول و دوم تقريبا هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخي ندارد و از آن گذشته نه اسكندر مقدوني داراي صفاتي است كه قرآن براي ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يك از پادشاهان يمن…
به همين دليل گزينه سوم محتمل تر به نظر مي رسد …
آيات قرآن پيرامون ذوالقرنين:
« و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثة و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
خصايص كوروش كبير(ذوالقرنين) در قرآن خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است:
1-مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
2-خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
3-اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
4-پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
5- اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
6- اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
7- پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت: هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
8- به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي كند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.
نظريّة‌ علاّمة‌ شهرستاني‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌
و علاّ مه‌ سيّد هبة‌ الدّين‌ شهرستاني‌ در تأييد اين‌ گفتار فرموده‌ است‌:
ذوالقرنين‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد آمده‌ است‌ به‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر مقدوني‌ منتهي‌ مي شود. و او يكي‌ از پادشاهان‌ صالح‌ از تبابعة‌ أذواء يمن‌ بوده‌، و عادت‌ طائفه‌اي‌ از آنان‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ خود را به‌ لقب‌ «ذي‌» مُسمّي‌ كنند مثل‌ ذي‌ همدان‌، ذي‌ غمدان‌، ذي‌ المَنار، ذي‌ الاذعار، و ذي‌ يَزَن‌.
و اين‌ مرد، مسلمان‌ و موحّد و عادل‌ و حسن‌ السّيرة‌ بوده‌ و سفري‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ نموده‌ و به‌ بحر أبيض‌ رسيد و سفري‌ به‌ مشرق‌ نموده‌ و سپس‌ به‌ جانب‌ شمال‌ رفت‌ تا به‌ مدار سرطان‌ رسيد. و شايد آنچه‌ در زبانها رائج‌ است‌ كه‌ داخل‌ در ظلمات‌ شد همين‌ باشد. و اهل‌ آن‌ بلاد از او تقاضاي‌ سدّ كردند و او ساخت‌. پس‌ اگر اين‌ سدّ، ديوار بزرگ‌ چين‌ باشد كه‌ بين‌ چين‌ و طائفة‌ مغول‌ كشيده‌ شده‌ است‌ پس‌ بايد گفت‌ كه‌ ذوالقرنين‌ تعمير و مرمّت‌ قسمتهائي‌ از آن‌ را نموده‌ است‌ كه‌ به‌ مرور ايّام‌ خراب‌ شده‌ و نياز به‌ مرمّت‌ داشته‌، چون‌ اشكالي‌ نيست‌ در آن‌ كه‌ اصل‌ ديوار چين‌ را پادشاهان‌ چين‌ قبل‌ از اين‌ تاريخ‌ بنا كرده‌اند، و اگر سدّ ديگري‌ باشد كه‌ اشكالي‌ در آن‌ نيست‌.
و سيّد هبة‌ الدّين‌ براي‌ تأييد مطلب‌ خود شاهدي‌ آورده‌ است‌ و آن‌ اينكه‌: بودن‌ ذوالقرنين‌ پادشاه‌ صالحي‌ از عرب‌ كه‌ اعراب‌ از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ دربارة‌ چنين‌ مرد عرب‌ سؤال‌ كنند، و قرآن‌ براي‌ تذكّر و اعتبار، آن‌ را ذكر كند، اين‌ قابل‌ قبول‌تر است‌ و به‌ مذاق‌ عرب‌ و سؤال‌ آنها نزديكتر است‌ تا سؤال‌ از ملوك‌ روم‌ و عجم‌ و چين‌ كه‌ از امّت‌هاي‌ دوري‌ هستند كه‌ با تاريخ‌ عرب‌ تماسّي‌ نداشته‌ و اعراب‌ ميل‌ و هواي‌ شنيدن‌ اخبار و عبرت‌ گرفتن‌ از آثار آنان‌ را نداشته‌اند و لذا قرآن‌ كريم‌ متعرّض‌ ذكر اخبار جماعت‌هاي‌ دور و طوائفي‌ كه‌ با اعراب‌ سر و كاري‌ ندارند نشده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ كلام‌ شهرستاني‌.
ليكن‌ اشكالي‌ كه‌ بر اين‌ نظريّه‌ هست‌ آنستكه‌ بهيچوجه‌ نمي‌توان‌ سدّ ذوالقرنين‌ را منطبق‌ بر ديوار چين‌ نمود چون‌ ذوالقرنين‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر بوده‌، و ديوار چين‌ را بعد از نيم‌ قرن‌ از زمان‌ اسكندر بنا نموده‌اند. و امّا از ديوار چين‌ گذشته‌، در ناحية‌ شمال‌ غربي‌ چين‌ سدهاي‌ ديگري‌ وجود دارد ليكن‌ آنها را از سنگ‌ ساخته‌اند و اثري‌ از آهن‌ و مس‌ در آنها نيست‌.
و در تفسير «جواهر» گفته‌ است‌ كه‌ با شواهد تاريخي‌ كه‌ از نقوش‌ خرابه‌هاي‌ يمن‌ در آثار باستاني‌ آنجا بدست‌ آمده‌ است‌ استفاده‌ ميشود كه‌ در يمن‌ سه‌ دولت‌ حكومت‌ كرده‌ است‌:
1 ـ دولت‌ مُعين‌ و پايتختش‌ قَرْناء بوده‌ است‌، و زمان‌ حكومتشان‌ از 14 قرن‌ قبل‌ از ميلاد تا 7 قرن‌ و يا 8 قرن‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌ بوده‌ است‌.
2 ـ دولت‌ سَبا و ايشان‌ از قَحطانيّين‌ هستند و ابتداء دولتشان‌ از 850 قبل‌ از ميلاد تا 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد بوده‌ است‌.
3 ـ دولت‌ حِميَريّين‌ و آنها دو دسته‌ هستند:
اوّل‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ كه‌ از 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 275 سال‌ بعد از ميلاد بوده‌اند.
دوّم‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ و حَضْرَموت‌ و غيرها، و حكومت‌ آنها از 275 ميلادي‌ تا 525 ميلادي‌ بوده‌ است‌.
و پس‌ از توضيحاتي‌ گفته‌ است‌:
و از آنچه‌ ذكر شد استفاده‌ ميشود كه‌ لقب‌ داشتن‌ به‌ ذي‌، مثل‌ ذي‌ القرنين‌ راجع‌ به‌ ملوك‌ يمن‌ بوده‌ و در غير آنها مانند ملوك‌ روم‌ ديده‌ نشده‌ است‌؛ پس‌ ذوالقرنين‌ از ملوك‌ يمن‌ است‌؛ و در تاريخ‌، بعضي‌ از ملوك‌ يمن‌ را به‌ نام‌ ذي‌ القرنين‌ ياد كرده‌ ولي‌ آيا ذو القرنيني‌ كه‌ در قرآن‌ بيان‌ شده‌ است‌ همان‌ ذو القرنين‌ است‌ يا نه‌؟ جواب‌ ميگوئيم‌: نه‌.
چون‌ اين‌ ذي‌ القرنين‌ را كه‌ در تاريخ‌ از او ياد مي‌كنند، قريب‌ العهد به‌ زمان‌ رسول‌ الله‌ و قرآن‌ بوده‌ و نامي‌ از سدّ با چنين‌ خصوصيّاتي‌ و نيز نامي‌ از سفرهاي‌ او در تاريخ‌ نيامده‌ است‌ مگر در أخباري‌ كه‌ قصّه‌ پردازان‌ ذكر كرده‌اند؛ و ابن‌ خَلدون‌ تمام‌ اين‌ اخبار را تكذيب‌ كرده‌ و آنها را به‌ نشانه‌هاي‌ مبالغه‌ و گزاف‌گوئي‌ متّهم‌ ساخته‌ است‌ و با ادلّة‌ جغرافيائي‌ و تاريخي‌ آنها را نقض‌ نموده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ آنچه‌ راكه
در «جواهر» آورده‌ است‌.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:25  توسط زهیر  | 

این نوشته بریده ای از نامه آبراهام لینکلن به معلم فرزندش است

من می دانم که همه مردم صادق نیستند و به حقیقت پایبند نیستند. به او بیاموز که به ازای هر انسان بی ارزش  قهرمانی وجود داردو به ازای هر سیاستمدار مغرور یک رهبر فداکار وجود دارد به او بیاموز که بازای هر دشمن یک دوست هم وجود دارد . به او بیاموز یک دلار که با کار بدست می آید از پنج دلاری که پیدا می شود ارزش بیشتری دارد به او بیاموز که ببازد و از بردن لذت ببرد.

او را از احساسات دور کن و اگر می توانی به او راز خنده سکوت را بیاموز بگذار زود دریابد که که قلدرها را آسان تر از دیگران می توان شکست داد . اگر می توانی دنیای کتابها را به او بیاموز  دنیای تصور و خیال را اما همچنین زمانی را برای درک راز بی پایان پرندگاندر آسمان  زنبورها در آفتاب وگل های روی تپه سبز برای او اختصاص بده.

به او بیاموز که افتخار شکست بسیار بیشتر از تقلب است.به او بیاموزکه به ایده های ایمان داشته باشدحتی اگر همه می گویند که در اشتباه است. به او بیاموز با مهربانان مهربان باشد و با خشونت گرایان خشن . تلاش کن تا قدرت دنبال جمع نرفتن را بیابدو به او بیاموز سخنان همه را گوش کند اما آنها را از صافی حقیقت عبور دهد تا تنها خوبی ها را درک کند.

اگر میتوانی به بیاموز چگونه وقتی غمگین است بخندد به او بیاموز در اشک شرمی نیست بیاموز که عیبجوها را با تمسخرو مهربانی زیاد را شک بنگرد به او بیاموز جسمم و ذهن خود را بعه بالاترین قیمت بفروشد اما برای قلب و روحش قیمتی نگذارد

بگذار شجاعت عجول بودن را داشته باشد و بگذار صبر کافی برای شجاع بودن را داشته باشد.

به او بیاموز که همواره به بشریت اطمینان داشته باشد

                                                                        آبراهام لینکلن

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:22  توسط زهیر  | 

اي عبور ظريف
 بال را معني كن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد
اي حيات شديد
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد
 آدمي زاد اين حجم غمناك
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند
اي كمي رفته بالاتر از واقعيت
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بالهاي تو مي ريزد
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رمز مي پاشد
 من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحنا هاي اين حوضخانه
 شكل آن كاسه مس
هم سفر بوده با من
 از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز
اي نگاه تحرك
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور ميشد
پيش از اين يعني
 روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود
 روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت
از تماشاي سوي ستاره
 خون انسان پراز شمش اشراق مي شد
 اي حضور پريروز بدوي
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
 حرمت زندگي را
 طرح مي ريزي
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
 مي شنيدم
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است
اي پرنده ولي تو
 خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي

                                سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:32  توسط زهیر  | 

من : همه چي از ياد آدم مي ره
 مگه يادش كه هميشه يادشه
يادمه قبل از سوال
كبوتر با پاي من راه مي رفت
جيرجيرك با گلوي من مي خوند
شاپرك با پر من پر مي زد
 سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز
 هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب
 نور بودم در روز
 سايه بودم در شب
 بيكرانه است دريا
 كوچيكه قايق من
هاي ... آهاي
 تو كجايي نازي
عشق بي عاشق من
سردمه
مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم
عين آغاز زمين
نازي : زمين ؟
يك كسي اسممو گفت
 تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند
 من : جيرجيرك آواز مي خوند
نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟
من : كاشكي تشنه م بود
نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟
من : كاشكي گشنه م بود
نازي : په چته دندونت درد مي كنه ؟
من : سردمه
نازي : خب برو زير لحاف
من : صد لحاف هم كممه
نازي : آتيشو الو كنم ؟
من : مي دوني چيه نازي ؟
 تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش توي سرم
 كوره روشن كردند
 سردمه
مثل آغاز حيات گل يخ
نازي : چكنم ؟ ها چه كنم ؟
من : ما چرامي بينيم
 ما چرا مي فهميم
ما چرا مي پرسيم
نازي : مگس هم مي بينه
گاو هم ميبينه
من : مي بينه كه چي بشه ؟
 نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر
گاو به جاي گوساله اش كره خر را ليس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
 خيلي هم خوبه كه ما ميبينيم
ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد
 اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟
كه سياه يعني چي؟
سرمون تاق مي خورد به در ؟
پامون مي گرفت به سنگ
 از كجا مي دونستيم بوته اي كه زير پامون له مي شه
كلم يا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه
 من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست
سبزي سرو فقط يك سين از الباي نهاد بشري
خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست
مي آيد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
 نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت
 آدمي حسرت سرگردونه
 ناظر هلهله باد و علف
 هيجاني ست بشر 
 در تلاش روشن باله ماهي با آب
 بال پرنده با باد
 برگ درخت با باران
 پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه 
 چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است
 دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
 سردمه
 مثل پايان زمين
 نازي
 نازي : نازي مرد
من : تا كجا من اومدم /
چطوري برگردم ؟
 چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
 يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
 تلخ تلخم
 مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
 چه غريبم روي اين خوشه سرخ
 من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
 كفش برگشت برامون كوچيكه
 من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
 من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
 نازي : رويا را 
 من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي ك در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار
امروز روزخیلی مهمیه برای من و . . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 13:14  توسط زهیر  | 

در زمانهای بسیار دور، انسان ناشناخته ها و وقایع طبیعی مانند باران، صاعقه، گرما و سرما، شب و روز، تغییر فصل، مرگ و زندگی و مانند اینها را زاییده قدرت خدایانی میدانست که بر زمین و موجودات آن حکومت میکردند.از نظر آنها این خدایان نه تنها به خودی خود در انجام بعضی امور و وقایع دست داشتند بلکه مناسبات و روابط بین آنها هم در سرنوشت انسانها تاثیر مستقیم داشت. خدایان باستان در تمام جوامع بشری وجود داشته اند و هیاتی انسانی با نیروی مافوق بشری داشته اند، آنها جاودان بودند و میتوانستند با انسانهای عادی وصلت کرده و بچهدار شوند، فرزندان این خدایان "نیمه خدا" بودند و با وجود داشتن قدرت مافوق بشری، میرا بودند.


خدایان و داستانهای اساطیری در ابتدا به منظور توضیح اسرار زندگی به کار میرفتند اما به تدریج نبرد موجودات افسانه ای و ماجراهای پر آب و تاب قهرمانان چنان شیرین و جذاب شد که با وجود پیشرفت علم و حضور پیامبران موحد، اساطیر باقی ماندند و در تمام هنرها حضور بارزی یافتند.

در این میان اساطیر یونان به دلیل تکیه فراوان ادبیات باستان یونان و بعد ادبیات مدرن جهان بر آنها و همچنین ساده تر بودن نامهای خدایان به گوش آشنا تر است.از طرفی نباید از تاثیر فراوان فیلمهایی که با تکیه بر اسطوره های یونان تهیه شده است غافل شویم. به همین دلیل معرفی خدایان اساطیری را با معرفی مختصر خدایان المپ (The Olympians) آغاز میکنیم.

خدایان المپ یا المپ نشینان
این خدایان 12 تن بودند که پس از سرنگونی تایتانها (Titans خدایان اولیه) به حکومت پرداختند. کوه المپ محل نبرد تایتانها با خدایان دوازده گانه بود و بعدها هم به عنوان محل زندگی خدایان از آن نام برده شد. تمام المپ نشینان به نوعی با یکدیگر نسبت داشتند و بنا به شرایط زمانه هر از گاهی یک یا چند تن از آنها بیشتر مورد توجه قرار میگرفت. برای مثال اگر در زندگی واقعی، همسر حاکم یا شخص قدرتمند منطقه از شخصیت قوی یا خانواده مهمتری بود، خدایان زن و به خصوص هرا (Hera) که خدای مادر بود مورد توجه میگرفت. اگر جنگی در میان بود، معبد خدای جنگ بیشتر مورد توجه قرار میگرفت.


 

زئوس (Zeus)
زئوس فرزند کرونوس (Cronus)، تایتان بزرگ، بود. او پدرش را سرنگون کرد و بر سر حکومت با برادرانش پوزئیدون (Poseidon) و هادس (Hades) قرعه کشی کردند، زئوس در نتیجه این قرعه کشی به نام بزرگ خدایان شناخته شد، او فرمانروای آسمان و باران و اسلحه اش آذرخش است که آنرا به سمت کسی که او را ناخشنود کرده ، پرتاب میکرده است. یکی از مواردی که او را بسیار خشمگین میکرد دروغگویی و پیمان شکنی بوده است. زئوس هرا (Hera) را به همسری گرفت اما به خاطر داشتن ماجراهای عشقی فراوان شهرت داشته است.


پوزئیدون خدای دریا

پوزئیدون Poseidon
پوزئیدون برادر زئوس است و در قرعه کشی که پس از سرنگونی پدرشان انجام شد، دریا را به دست آورد و به نام خدای دریا شناخته میشود. دریانوردان و ماهیگیران از پرستندگان او به شمار می روند. پوزئیدون با آمفی تریت Amphitrite که نوه اوسیانوس Oceanus تایتان آبهای به هم پیوسته جهان، ازدواج کرد. اسلحه او یک نیزه سه شاخه است، که میتواند جهان را بلرزاند و هر چیزی را درهم بشکند. او پس از زئوس قدرتمندترین خدا است و طبیعتی ستیزه جو و حریص دارد، به همین برای به دست آوردن شهرهای خدایان دیگر، با آنها درگیر میشده است.


هادس خدار مردگان

هادس Hades
هادس، در قرعه کشی با برادرانش، بدترین سهم را برنده شد و آن جهان زیرزمین یا دنیای مردگان است. از آنجایی که رعایای هادس را مردگان تشکیل میدادند، او به کسانی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش میشدند بسیار علاقه داشت. مانند ارینی ها Erinnyes یا خشم و ناامیدی، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آنها به سمت خودکشی بود. هادس به دلیل حکومت بر زیرزمین، صاحب معادن زیرزمینی هم بود و خدای پروت هم به شمار می رفت. همسر او پرسفونه بود که توسط هادس ربوده شده بود. هادس خدای جهان مردگان بود اما خدای مرگ نبود، تاناتوس Thanatos خدای مرگ بود

 
Hesitia
الهه زندگی خانوادگی

هستیا (Hestia)
هستیا بزرگترین خواهر زئوس و الهه حاکم بر زندگی خانوادگی و به عبارتی اجاق خانه بود. او برای فرار از تقاضای عاشقانه برادرانش پوزئیدون و آپولو، قسم خورد که همواره دوشیزه باقی بماند. هستیا الهه ایست که تخت سلطنتی ندارد، اما نگهداری از آتش مقدس المپ بر عهده او است و به همین دلیل تمام آتشکده ها و اجاقهای منازل از آن او است. هستیا ملایم ترین و مهربان ترین الهه المپ است و سمبل اتحاد بین شهر مادر Metropolis و مردم شهرکها و دهکده هایی است که برای بردن آتش به معبد می آمدند و در واقع اجاق خانه همه مردم از یک آتش گرم میشد.

Hera نگهبان زندگی

هرا (Hera)
هرا همسر و خواهر زئوس بود. او نگهبان ازدواج ها بود و به خصوص حامی زنان شوهردار بود. از آنجایی که زئوس با حیله و توصل به زور او را به ازدواج راضی کرد، این ازدواج با کشمکش و ناسازگاری آغاز و با کشمکش ادامه یافته بود. یک بار که غرور زئوس به حد غیرقابل تحملی رسیده بود، هرا با خدایان بر علیه او توطئه چینی کرد و به او داروی مخدر خوراند، سپس با خدایان دیگر او را بر روی تختی با هزاران گره بستند و در باره اینکه باید با او چه کنند به مشاجره پرداختند. بریاروس Briareus که غولی 50 سر و صد دست بود به توطئه پی برد و به خاطر علاقه فراوان به زئوس، به کمک 100 دست خود گره ها را گشود و او را آزاد کرد. خشم فراوان زئوس خدایان را به زانو درآورد و هرا پس از مجازات زجرآور- که به دار آویخته شدن با زنجیری طلایی از آسمان بود- قسم خورد که دیگر بر ضد شوهرش شورش نکند. با این وجود هرا همواره به خاطر بیوفایی زئوس دسیسه چینی هایی میکرد و کاهی هم موفق میشد تا درس خوبی به شوهر خیانتکار خود بدهد. طاووس و گاو حیوانات مقدس معبد هرا هستند.

Ares خدای جنگ

آرس (Ares)
آرس پسر زئوس و هرا و خدای جنگ است. او فردی رشید و زیبا اما بسیار قسی القلب و خونخوار بوده است خواهرش اریس Eris الهه نزاع و کشمکش، یار جدایی ناپذیر او بود. آرس زمانی خوشحال میشد که صدای چکاچک شمشیرها را بشنود، در این زمان او کلاه خود درخشانش را بر سر میگذاشت و سوار بر ارابه جنگ به قلب میدان جنگ میرفت و کاری به برنده و بازنده نداشت، فقط به دنبال خونریزی بود. کسانی که همواره همراه او بودند درد، اضطراب، قحطی و گمنامی بودند. هرا و زئوس هردو به آرس بیعلاقه بودند و او بیشتر توسط اهالی تراسیا Thracia که مردمی وحشی و خشن بودند پرستیده میشد. کرکس و سگ جانورانی بودند که در کنار این خدا تصویر میشدند.

Athena الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی

آتنا (Athena)
آتنا، الهه باکره، دختر زئوس است و مادری ندارد، زیرا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شده است. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. آتنا الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد و از دیگر نو آوریهای او میتوان به ساختن ترومپت، فلوت، دیگ، شن کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او تجسم دانایی، منطق و پاکی بوده و فرزند محبوب زئوس به شمار می آمده است. به همین خاطر اجازه داشت تا از اسلحه پدرش- صاعقه- استفاده کند. شهر محبوب او آتن، درخت مورد علاقه اش زیتون پرنده او جغد بوده اند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 1:19  توسط زهیر  | 

این شعر در جوانی شاملو سروده شده و به شکل رباعی است

مرگ نازلي

 نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلي ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!
 
نازلي سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...


 بعداز اینکه شعر رو خوندیم بهتر یادداشتی که خود شاعر در کنار شعر آوده هم بدونیم بد نیست :

وارتان بعد از کودتای28 مرداد 32 گرفتار شد به همراه مبارز دیگری زیر شکنجه ددمنشانه ای به قتل رسید و به سبب اینکه  بازجویان هیچ جای سالمی در بدن او نگذاشته بودند این دو را به رودخانه جاجرود انداختند. وارتان یک بار شکنجه ای جهنمی را تحمل کرده بود و به چند سال زندان محکوم شد منها یکی دیگر از اعضا حزب توده اورا شریک جرم خود معرفی کرد و او را از زندان قصر برای بازجویی احضارش کردند من اورا پیش از بازجویی دوم دیدم که در صورتش داغهای شیوار پوست کنده شده او مشخص بود در طول بتزجویی دوم وارتان بود که لب از لب باز نکرد و حتی در مقابل شکنجه هایی مانند کشیدن ناخن و شکستن دست وپاهای خود ناله ای نکرد .این شعر به تمام وارتانهاست .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:38  توسط زهیر  | 


مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.
وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی مشهد ديپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سياسی شد و به زندان افتاد.
مهدی اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.


من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...

 

مهدی اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصويری که از م . اميد در ذهن بسياری به جا مانده اين است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پيام آوری روی آورده و از نظر عقيدتی آميزه ای از تاريخ ايران باستان و آراء عدالت خواهانه پديد آورده است و در اين راه گاه ايران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پيدا کرده است
.

اما اخوان اين موضوع را قبول نداشت و در اين باره گفته است: "من به گذشته و تاريخ ايران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس
قافيه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافيه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فريادی و خشمی نيز داشته ام."

اخوان از نگاه ديگران
شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسياری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسيدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ايرانی تاثيری عميق دارد.

جمال ميرصادقی، داستان نويس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بينی و بينشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شايد اين آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.


هنر اخوان در ترکيب شعر کهن و سبک نيمايی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عميق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت

 

نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ايران که در سال های نخستين ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . اميد در ترکيب شعر کهن و سبک نيمايی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عميق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.

نادرپور گفته است: "شعر او يکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثير آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان ميراث شعر و نظريه نيمايی را با هم تلفيق کرد و نمونه ای ايجاد کرد که بدون اينکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامين خاص خودش را داشت، مضامينی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - اين سوگ گاهی به ايران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- اين مضامين شيوه خاص اخوان را پديد آورد به همين دليل در او هم تاثيری از گذشته می توانيم ببينيم و هم تاثير او را در ديگران يعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."


اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيما يوشيج هستند

 

اسماعيل خويی


تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافيه بندی، ترجيع و تکرار می توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظی قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره

 

هوشنگ گلشيری

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقليد، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پيروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ريشه های سالم و درست زبانی پاکيزه و مجهز به امکانات قديم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پيوند بدهم يا شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...."
هوشنگ گلشيری، نويسنده معاصر ايرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خيام با زبانی بيش و کم ميانه شعر نيما و شعر کلاسيک فارسی. وی می گويد تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافيه بندی، ترجيع و تکرار می توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظی قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره.

اسماعيل خويی، شاعر ايرانی مقيم بريتانيا و از پيروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيمايوشيج هستند.

به گفته آقای خويی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصيده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنايی او با زبان و بيان و ادب سنتی خراسان به حدی زياد است که اين زبان را به راستی از آن خود کرده است
.

آقای خويی می افزايد که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنياد گذاشت و دارای يکی از توانمندترين و دورپرواز ترين خيال های شاعرانه بود.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 19:10  توسط زهیر  | 

اينک که من از دنيا مي روم 25  کشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم آن کشورها نيز در ايران محترم شمرده مي شوند.جانشين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين کشورها بکوشد و راه نگهداري اين سرزمين ها اين است که در امور داخلي آنها دخالت نکند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد.اکنون که من از اين جهان مي روم تو 12 کرور در يک زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت توست زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي. من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نکن زيرا قاعده زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان.مادرت آتوسا بر من حق دارد و پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن.ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ بنا ميشود و به شکل استوانه است ،در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله بدون اينکه فاسد شود چند سال مي ماند. توبايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوغه دو يا سه سال کشور ذخيره باشد. غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال خشکسالي شود.هرگز هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مهم مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مهم مملکتي بگماري و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي را بنمايي.کانالي که ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ ايجاد کنم به اتمام نرسيده و تمام کردن آن از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان ترجيح دهند از آن عبور نکنند. اکنون قشوني به مصر فرستادم تا اينکه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار سازد ولي فرصت نکردم قشوني به يونان بفرستم، تو با ارتشي نيرومند به يونان حمله کن و به آنان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه نمايد.هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هر دو آنها آفت سلطنت هستند. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مکن و براي اينکه آنها براي اخذ ماليات بر مردم مسلط نشوند قانوني وضع کردم که تماس عمال با مردم کم شود، اگر اين قانون را حفظ کني آنها تماس زيادي با مردم نخواهند داشت.افسران و سربازان را راضي نگه دار.اگر با آنها بد رفتار کني آنها نمي توانند معامله متقابل کنند اما در ميادين نبرد تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد. امر آموزش را ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا فهم وعقل آنان فزوني يابد. در آنصورت با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت نمايي. همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که پيرو کيش تو باشد و پيوسته به خاطر داشته باش هر کس بايد آزاد باشد از هر کيشي که ميل دارد پيروي نمايد.پس از مرگم بدنم را بشوي و آنگاه در کفن بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که بخواهي تابوت سنگي مرا ببيني و دريابي که پدرت زماني پادشاهي مقتدر بوده و تو نيز چون من خواهي مرد. با ديدن تابوت من غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد کرد ،اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي بگو که قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن تا پسرت نيز در مورد تو چنين نمايد.زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن را بررسي و حکم نمايد، زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد کرد.هرگز از آباد کردن دست بر ندار زيرا قاعده اين است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را دردرجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فراموش مکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولي عفو موقعي است که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشند و تو آن را عفو کني ظلم کرده اي.بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور کساني غير از تو که اينجا هستند عنوان داشتم تا اينکه بدانند قبل از مرگ، من اين توصيه ها را کردم و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي کنم که مرگم نزديک است.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با خواندن اين وصيت نامه ، ديگر حرفي براي گفتن باقي نمي ماند .... نتيجه گيري را بر عهده خود شما دوستان گرام ميگذارم ،خود بيانديشيد که آيا رجال مملکت دار ما در عصر حاضر هيچ آينده درخشاني را بعد از خود به ارث مي گذارند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:29  توسط زهیر  | 

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.

                                                             نیما یوشیج

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:23  توسط زهیر  | 

نمی دونم از اولین باری که این شعر از زبان سایه همراه با تار استاد لطفی شنیدم چند وقت گذشته اما هیچ وقت از گوش دادن و خواندن این شعر سیر نمی شم

ارغوان شاخه همخون جدامانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
 آفتابي به سرم نيست
 از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
 كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
 كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
 كه هوا هم اينجا زنداني ست
 هر چه با من اينجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
 اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
 كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
 وين چنين بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
 وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان كه كبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

                                                   سایه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:8  توسط زهیر  | 

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
 در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
 دست ها پاها در قير شب است

                                   سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:12  توسط زهیر  | 

اينجا نه شادي است نه غم نه عزا
نه سرور
 دستارك سپيدش را
 در جويبار باد پلشتي
مي شويد
 دزدان رستگاري
 پاييز هاي روح
سبزينه و طراوت هر باغ و بوته را
در غارت شبانه ي خود
پاك مي برند
اكنون
 كاين محتسب
 كجال تماشا نيم دهد
ميخانه ي كدام حريفي
پيمانه اي دوباره
از آن باده ي زلال
 اين جمع تشنگان و خماران را
خواهد بخشيد ؟
زين باده اي كه محتسب شهر
در كوچه مي فروشد و ارزان
غير از خمار هيچ نخواهي ديد
من تشنه كام ساغر آن باده ام
 كز جرعه اي
 ويران كند
 دوباره بسازد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:43  توسط زهیر  | 

 

در ایران باستان مردم بر این باور بودند که در راه زندگی پرتوهائی از هستی بخش خرد بر آنها تابیده می شود، که باعث یافتن  راه کار برای دشواری هائی که در این راه پیدا می کنند، بوده و آن را نور آفرینش یا فروهر می نامیدند.

فروهر از دو واژه « فر» ( والا یا پیش) و وهر ( برنده ) ساخته شده  و در چم ( معنی )  پیش برنده یا پیشرفت دهنده است.

 چنين برداشت می شود که  بنابرباورهای پیشینیان، فروهر تتنها مینوی ( معنوی ) بوده است.

 نگاره  فروهر در دوران هخامنشیان از نماد های شاهنشاهی و مُهر امپراتوری بوده است، که  می تواند بسان نمودار توانمندی از جهان بینی زرتشت برگرفته شده باشد.

 

نمودار و نگاره فروهر از چندین بخش ساخته شده که به این روی می باشد:

 

- سر وچهره: به گفته شماری از پژوهشگران ، چهره ی فروهر نشانگر چهره ی پیر جهانديده ایست است که سرشار از تجربه و دانائی و راهنمائی برای  مردم می تواند باشد.

دنتر  بر این باور است که در سنگ نگاره های تخت جمشید، فروهر بالای سر هر پادشاه دارای چهره همان پادشاه بوده است.

 

- دستها: در سنگ نگاره های تخت جمشید می یینیم که یکی از دستها  بازاست  و به سویِ بیرون از نگاره ی فروهر و به سوی پیش و پیش روندگی و بالا و یا شاید آسمان اشاره می کند،

 

- حلقه : در دست دیگر فروهر حلقه ای  می بینیم که آنرا  حلقه ی مهر،  پیمان و دوستی می دانند. این حلقه با نام حلقه ی سپنتا آرمیتی نیز شناخته شده.

 

- بالها: پیکره ی فروهر با دو بال در کناره ها فرا گرفته شده است که نمودار نیروی پرواز و اوج گرفتن و والائی است. این بالها با سه ردیف  پر نشان داده شده است که می تواند بیانگر سه پند و فروزه اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک باشد ( سه نیروی سازمانگر اندیشه ی بهزیستی زرتشت )

- بال یا دم پایینی : این بخش با سه ردیف پر نشان داده شده است که نیروی سقوط و پستی و فروماندگی می تواند باشد. ( اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد ).

 

- بخش میانی: که با یک دایره نشان داده شده است که به گمان ما نشانگر جهان هستی که تمام انسان ها و موجودات و گیاهان را در بر گرفته، می باشد. از سوئی برخی از پژوهشگران این دایره را نشان خورشید یا مهر آسمانی می نامند.

 

- پایه ها: در بخش پایینی نماد فروهر، به دو پایه همسان و آیینه وار بر می خوریم که پژوهش گران گوناگون، برداشتهای گوناگونی از آن داشته اند. شماری بر این باورند که این دو پایه نشانگر دو نیروی همسان و همواره در کارزار با یکدیگر هستند که آنها را سپنتا مينو و انگرا مينو نيز می نامند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 23:51  توسط زهیر  | 

نوروز و آيينهاي باشكوه آن، مسيري سه هزار ساله و پرپيچ و خم را پيموده تا به ما رسيده است.«نوروز» كهنسالترين آيين ملي در جهان است كه جاودانه مانده و يکي از عوامل تداوم فرهنگ ايرانيان (آرينهاي جنوبي) است. آيينهاي برگزاري اين جشن بزرگ در عصر حاضر با سه هزار سال پيش تفاوت چشمگير نكرده و به همين دليل عامل وحدت فرهنگي ساكنان ايران زمين به شمار ميرود كه آن را در هر گوشه از جهان كه باشند، يكسان برگزار ميكنند و بزرگ ميدارند و به همين جهت است كه انديشمندان «نوروز» را مظهر پايدار هويت و ناسيوناليسم ايراني خوانده اند كه مورخان در قوه محركه اش ترديد ندارند؛ زيرا كه در طول تاريخ نيروي عظيم و كارآييهاي فراوان آن را درك كردهاند.
    نوروز» روز ملي و جشن همه كساني است كه در فلات ايران ( ايران زمين ) خود يا نياكانشان به دنيا آمدهاند و تاريخ و فرهنگ مشترك دارند، از جمله تاجيكها، افغانها، كردها و ساكنان سرزمينهايي كه در طول قرون و اعصار، امپراتوري ايران را تشكيل داده بودند.
    دو قرن است كه امپراتوري ايران براثر توطئههاي استعمارگران اروپايي از ميان رفته است، اما فرهنگ مشترك و مدنيت غني قوم ايراني باقي مانده و نوروز همچنان روز ملي همه مردمي است كه از كوههاي پامير و بدخشان تا انتهاي كوههاي كردستان
    سوريه و از قفقاز تا رود سند و منطقه خليجفارس سكونت دارند.
    نوروز، هدفهاي آن و وقايعي كه در طول قرون و اعصار در اين روز روي داده است در خور توجه فراوان است.


    در بسياري از آثار گذشته نگاران، از جمله در تاريخ طبري، شاهنامه فردوسي و آثار بيروني؛ نوروز به جمشيد، شاه افسانهاي و درپاره اي ديگر به کيومرث نسبت داده شده و آن را به دليل آغاز بهار، برابر شدن روز و شب و از سر گرفته شدن درخشش خورشيد و اعتدال طبيعت، بهترين روز در سال دانسته اند.
    به نوشته برخي از مورخين بر پايه افسانه ها، سه هزار سال پيش در چنين روزي، جمشيد از كاخ خود در جنوب درياچه اروميه (منطقه باستاني حسنلو) بيرون آمد و عميقاً تحت تأثير آفتاب درخشان، و خرمي و طراوت محيط قرار گرفت و آن روز را «نوروز» ، روز صفا، پاك شدن زمين از بدي‌ها و روز سپاسگزاري از خداوند بزرگ ناميد و خواست كه از آن پس، بدون وقفه، هر سال در اين روز آيين ويژه‌اي برگزار شود- آييني كه هنوز ادامه دارد و از گزند زمانه و هرگونه تحول سياسي و اجتماعي مصون مانده است.
     لازم است بدانيم كه مهاجرت آرين‌ها به صورت سه دسته مادها، پارس‌ها، پارت‌ها به سرزمين ايران در قرن هشتم پيش از ميلاد تكميل شد. اين گروه از آرين‌ها از گروهي كه به اروپا رفتند، جدا شده بودند که مورخان آنان را آرين‌هاي جنوبي مي‌خوانند. مادها در منطقه غرب ري (تهران امروز) تا مرز ايلام از جمله آترپاتكان (آذربايجان) و كردستان مستقر شدند و بعدا حكومتي به پايتختي همدان در تأسيس كردند كه به احتمال زياد جمشيد از ميان آنان برخاسته بود. زيرا، پارس‌ها در جنوب و جنوب شرقي «ري» تا سواحل خليج‌فارس وبيشتر افغانستان و بلوچستان امروز اسكان گرفته بودند و پارت‌ها در شرق درياي مازندران از جمله خراسان بزرگ، دامغان، خوارزم و گرگان - تپورستان ( مازندران ) و نواحي اطراف استقرار يافته بودند.
    ترويج آموزش‌هاي زرتشت- تنها پيامبري كه از ميان آرين‌ها برخاسته- به نوروز جنبه معنوي‌تري بخشيد، زيرا زرتشت بر كردار، گفتار و پندار نيك تأكيد داشت و هر عمل خلاف عدالت را نفي مي‌كرد و تحولات تاريخ را نتيجه كشمكش بدي و خوبي مي‌دانست كه سرانجام با شكست قطعي بدي؛ آرامش، صفا، شادي، صميميت و عدالت جهانيان تأمين خواهد شد. نوروز فرصت خوبي براي زدودن افكار بد از روح، پايان دادن به دشمني‌ها از طريق تجديد ديدارها و نيز شاد كردن دوستان و بستگان، مخصوصاً سالخوردگان با دستبوسي آنان و مبادله هديه بوده است.
    كوروش بزرگ مؤسس امپراتوري ايران كه از مادر، ماد و از پدر، پارس بود نخستين حكمران ايراني بود كه به نوروز جنبه رسمي داد و در سال 534 پيش از ميلاد دستورالعملي براي آن تدوين كرد كه شامل ترفيع نظاميان، ابلاغ انتصابات تازه، سان ديدن از سربازان، عفو مجرمين پشيمان، ايجاد فضاي سبز و پاكسازي محيط زيست- از منازل شخصي گرفته تا اماكن عمومي ـ بود. چهارسال پيش از آن ،كوروش پس از تصرف بابل، نوروز را در آنجا جشن گرفته بود و به اين سبب برخي از مورخان، زمان اعلام رسمي و عمومي شدن نوروز به عنوان عيد ملي را سال 538 قبل از ميلاد نوشته اند. بابل در 29 اکتبر سال 539 پيش از ميلاد به تصرف ايران درآمده بود.
    در دوران هخامنشيان، يازده روز اول فروردين (فرورتيشن/
Farvartishn) ويژه انجام مراسم نوروز بود. شاه در نخستين روزسال نو روحانيون، بزرگان، مقامات دولتي و فرماندهان ارشد نظامي، دانشمندان و نمايندگان سرزمين‌هاي ديگر را مي‌پذيرفت و ضمن سپاسگزاري از عنايات خداوند، گزارش كارهاي سال كهنه و برنامه‌هاي دولت براي سال نو و نظر خويش را بيان مي‌كرد كه نصب‌العين قرار گيرد. اين آيين تا همين اواخر با جزيي تفاوت رعايت مي‌شد. شاه سپس پيشكش‌ها را دريافت مي‌كرد كه نمونه آن در كنده‌كاري‌هاي تخت جمشيد ديده مي‌شود. آنگاه مراسم سان و رژه برگزار مي‌شد و افسراني كه قهرمان دفاع از وطن شده بودند، ترفيع و پاداش مي‌گرفتند و مقامات تازه و قضات نو معرفي مي‌شدند.
    نوروز، مردم نخست به ديدن سالخوردگان خانواده، بيماران و از كارافتادگان ميرفتند و اداي احترام ميكردند (احترام و رعايت احوال سالخوردگان و نسل بازنشسته، در ميان ايرانيان همواره نهايت اهميت را داشته
است). سپس عيد ديدني آغاز مي شد. پيش از ديد و بازديدها، در لحظه تحويل سال هر فرد از خدا ميخواست كه در سال نو روان او را پاك و آرام نگهدارد. اين مراسم پس از 25 قرن به همين صورت ادامه دارد و باعث اعجاب ملل ديگر شده است.

پس از ساختن تخت جمشيد مراسم رسمي نوروز در اين تالار برگزار مي شد

 

    سران دولت هخامنشي در آداب و رسوم و قوانين سرزمين‌هاي غيرآريايي‌نشين كمتر مداخله مي‌كردند ولي در مصر كه بيش از يك قرن يكي از ايالات ايران به شمار مي‌رفت، آيين هاي نوروز را رواج داده بودند و با اعزام سفير به حبشه (اتيوپي) از شاه انتخابي اين كشور خواسته بودند كه نوروز را برسميت بشناسد و برگزار كند، آلودن محيط‌زيست (آب و هوا و زمين) را منع ، و براي دروغ‌گفتن و سوء نيت مجازات در نظر بگيرد

داريوش بزرگ كه در گسترش آيين‌هاي نوروزي در ميان متصرفات غيرآرين امپراتوري ايران سعي بليغ داشت در مراسم نوروز 515 پيش از ميلاد (هفت‌سال پس از آغاز فرامانروايي اش) تصميم خود را در زمينه ايجاد سنگ نبشته بيستون- حاوي آرزوها، اندرزها و شرح قلمرو ايران- اعلام كرد كه مورخان با توجه به اين سنگ نبشته گفته‌اند كه ايران تنها كشور جهان است كه سند مالكيت دارد. بزرگترين آرزوي داريوش كه در اين كتيبه آمده، اين است كه خداوند ايران را از آفت دروغ و خشكسالي مصون سازد

پس از تكميل ساختمان عظيم و زيباي تخت جمشيد در پارس و گشايش آن، آيين هاي رسمي نوروز، باشكوه بي‌مانندي در آنجا برگزارمي شد. مراسم نخستين نوروز در تخت جمشيد دو هفته طول كشيد.

مردم عادي در تالار صدستون و سران ايالات و مقامات ترازاول در تالارهاي ديگر اين كاخ حضور مي‌يافتند. كار ساختن تخت جمشيد (يوناني‌ها پرس‌پوليس = شهر پارس خوانده‌اند) 51 سال طول كشيد. داريوش اول تصميم به ساختن آن، در محلي نه چندان دور از پاسارگاد گرفت، ولي پادشاه سوم بعد از او آن را گشود و به اين ترتيب ايران داراي دو پايتخت شد: شوش پايتخت اداري و تخت جمشيد پايتخت سياسي.عنوان «تخت جمشيد» را قرن‌ها بعد، عوام‌الناس به آن دادند، حال آن كه اين كاخ با جمشيد افسانه‌اي ارتباطي نداشته است. از اين كاخ كه گوياي تمدن و پيشرفت ايرانيان باستان است بر قلمروي ميان سند، دانوب، مديترانه و نيل فرمانروايي مي‌شد. حسادت اسكندر مقدوني نسبت به اين شكوه و عظمت، عامل عمده ويراني اين كاخ به دست او شد. افراد خاندان سلطنت و درباريان در هر کجاي کشور که بودند پيش از فرا رسيدن نوروز خود را به تخت جمشيد مي رسانيدند و بهار را در آنجا بسر مي بردند.

مِهستان (مه/ Meh: بزرگ)، پارلمان ايران در عهد اشكانيان نخستين جلسه خود را در نوروز سال 173 پيش از ميلاد با حضور مِهرداد اول- شاه وقت ـ برگزار كرد و اولين مصوبه آن انتخابي كردن شاه بود. عزل شاه نيز در اختيار همين مجلس قرار گرفت، البته طي شرايطي از جمله خيانت به كشور، ابراز ضعف و نيز جنون، بيماري سخت و از كار افتادگي. ايران در آن زمان داراي دو مجلس بود. مجلس شاهزادگان و مجلس بزرگان كه جلسه مشترك آنها را «مِهستان» مي‌خواندند.
    در سال 52 ميلادي، مِهستان كه از نحوست 13 فروردين مي‌ترسيد، چند روز ايران را بدون شاه گذارد و روز 15 فروردين «بلاش» را از ميان شاهزادگان اشكاني به شاهي برگزيد كه از همه آنان كوچكتر بود و استدلال كرد كه «مصلحت » انتخاب بلاش را ايجاب مي‌كرد. شاه قبلي در ايام نوروز مرده بود. نحوست رقم

13 از يونانيان است که با اسکندر وارد ايران شده است.
     نوروز ايراني بر حسب سال مصادف است با يكي از اين سه روز در تقويم ميلادي: 20، 21 و يا 22 مارس (مارچ). در مارس 44 پيش از ميلاد، ايران خود را براي دفاع در برابر حمله احتمالي «سزار» آماده مي‌كرد كه خبر رسيد سزار 15 مارس( هفت روز پيش از نوروز ) در سناي روم ترور شده است و شاه جريان را به اطلاع رجال كشور رسانيد که ايام عيد را در دلواپسي بسر برده بودند. سپهبد سورنا فرمانده كل ارتش ايران 9 سال پيش از آن (سال 53 پيش از ميلاد) در «حران» ارتش روم را در هم شكسته بود. در اين جنگ، كراسوس كنسول روم و فرمانده اين ارتش كشته شده بود و سزار تصميم به انتقامگيري داشت.
    اردشير پاپكان- كه در سال 226 ميلادي سلسله ساسانيان را تأسيس كرده بود چهار سال بعد از دولت روم كه در جنگ از وي شكست خورده بود، خواست كه نوروز ايراني را به رسميت بشناسد و سناي روم نيز آن را پذيرفت و از آن پس نوروز ما در قلمرو روم به
Lupercal معروف شد.
     در دوران اشكانيان ايام نوروز به پنج روز كاهش يافته بود اما اردشير به تقاضاي «تنسر/
Tansar» موبدِ موبدان (روحاني ارشد زرتشتيان) روز ششم فروردين- زادروز زرتشت- را بر آن اضافه كرد و چون ايرانيان روز هفتم فروردين را خوش‌يمن مي‌دانستند و بيشتر ازدواج‌ها را به اين روز موكول مي‌كردند، از آن زمان ايام نوروز كه روزهاي روح ابدي، شادي‌ها و پاكي‌ها بشمار مي آمدند ، به هفت روز افزايش يافت و ايرانيان در اين هفت‌روز دست از كار مي‌كشيدند.
    در طول حكومت ساسانيان اهميت نوروز افزايش يافت. نه تنها يك عيد ملي بود بلكه ايام تميز كردن محيط‌زيست، پوشيدن لباس نو، تميز كردن بدن، استغفار از گناهان، دلجويي از پيران، تجديد دوستي‌ها، استحكام خانواده، و بيرون كردن افكار بد و پليدي‌ها از روح و روان به شمار مي‌آمد. در اين عهد، تشريفات نوروزي مفصل شد، از جمله روشن كردن آتش روي بام‌ها در شب نوروز به منظور سوزاندن پليدي‌ها كه اينك اين رسم به روشن كردن شمع سر سفره هفت‌سين تبديل شده است. ساسانيان معتقد بودند كه هدف کوروش بزرگ از اعلام نوروز به عنوان يك روز ملي، برقراري عدالت، نظم، برادري، انساندوستي و پاكدامني بوده و بايد تحقق يابد.
    در مارس 326 ميلادي ميان ارتش ايران به فرماندهي شاپور دوم و ارتش روم به فرماندهي كنستانتينوس دوم امپراتور اين كشور جنگي خونين و پرتلفات در گرفته بود. با اينكه پيروزي با ارتش ايران بود، شاپور دوم 20 مارس (شب عيد نوروز) علي‌رغم مخالفت افسرانش كه در شرف بُردن جنگ بودند، آتش‌بسي دو هفته‌اي اعلام كرد تا سربازان بتوانند آئيين هاي نوروزي را برگزار كنند. كنستانتينوس دوم كه نيروهايش تلفات شديد داده بودند، پس از اين آتش بس موقت حاضر به ادامه جنگ نشد و روز دهم آوريل ميان دو امپراتور پيمان صلح به امضاء رسيد.
    در مراسم نوروز سال 399 ميلادي، چند مسيحي ايراني كه موفق به ورود به كاخ يزدگرد شاه وقت (ساساني) شده بودند، في‌البداهه از او تقاضاي آزادي مذهبي براي خود كردند. اين آزادي كه مورد درخواست دولت روم هم بود به همه مسيحيان قلمرو ايران داده شد.
    در نوروز سال 501 ميلادي (1349 سال پيش از انتشار مانيفيست كمونيست به قلم كارل ماركس) مزدك- روحاني زرتشتي- جنبش سوسياليستي خود را بر پايه مالكيت عمومي دارايي‌ها، استفاده از توليدات و ثروت بر حسب نياز فرد و برابري اجتماعي- اقتصادي همه مردم علني ساخت كه مورد توجه مردم كه گرفتار جامعه‌اي طبقاتي و وجود شكاف عظيم ميان فقير و غني بودند، قرار گرفت و حتي شاه وقت ايران ـ قباد ـ متمايل به افكار او شد .
    پيمان «صلح پايدار» ايران و روم كه به امضاي خسرو انوشيروان ساساني و «ژوستي ني اَن» امپراتور روم رسيده بود، در سال 532 ميلادي در مراسم نوروزي كه در تالار كاخ تيسفون ( ايوان مدائن - طاق كسري، نزديك بغداد) با حضور شاه ايران برپا شده بود، مبادله شد.
در زمان حافزايش يافته بود و شاه شخصاً به برخي شكايات رسيدگي مي‌كرد و در مراسم نوروزي كاخ سلطنتي عده بيشتري از مردم عادي شركت مي‌كردند و به همين سبب خسرو انوشيروان در سال 549 ميلادي، پس از برگزاري مراسم نوروز دستور ساختن تالار بزرگي را به ضميمه کاخ سلطنتي تيسفون که از دجله فاصله زياد نداشت صادر کرد و اين تالار و ساختمان ضميمه آن نهم مارس سال 551 ميلادي آماده بهره برداري شد و آيين هاي نوروزي آن سال در آنجا برگزار شد. اين تالار که با فرش معروف بهارستان مفروش بود پس از حمله اعراب آسيب ديد و بعدا منصور خليفه عباسي دستور داد که با تخريب کاخ سلطنتي و عمارات بزرگ تيسفون ، مصالح لازم براي تکميل عمارات شهر نوساز بغداد واقع در همان نزديکي تامين شود و باقيمانده سکنه تيسفون به بغداد منتقل شوند. با وجود اين، بقاياي تالار خسرو انوشيروان که به طاق کسرا و ايوان مدائن معروف شده همچنان باقي و پايدار مانده و از آثار تاريخي مهم جهان بشمار مي آيد. دانشگاه گندي شاپور( خوزستان ) هم که به دستور خسرو انوشيروان براي تدريس و تحقيق طب و فلسفه ساخته شده بود در نوروز ( سال 550 ميلادي ) گشايش يافتكومت طولاني نوشيروان ساساني( يا خسرو انوشروان ) ، تماس مستقيم مردم با شاهافزايش يافته بود و شاه شخصاً به برخي شكايات رسيدگي مي‌كرد و در مراسم نوروزي كاخ سلطنتي عده بيشتري از مردم عادي شركت مي‌كردند و به همين سبب خسرو انوشيروان در سال 549 ميلادي، پس از برگزاري مراسم نوروز دستور ساختن تالار بزرگي را به ضميمه کاخ سلطنتي تيسفون که از دجله فاصله زياد نداشت صادر کرد و اين تالار و ساختمان ضميمه آن نهم مارس سال 551 ميلادي آماده بهره برداري شد و آيين هاي نوروزي آن سال در آنجا برگزار شد. اين تالار که با فرش معروف بهارستان مفروش بود پس از حمله اعراب آسيب ديد و بعدا منصور خليفه عباسي دستور داد که با تخريب کاخ سلطنتي و عمارات بزرگ تيسفون ، مصالح لازم براي تکميل عمارات شهر نوساز بغداد واقع در همان نزديکي تامين شود و باقيمانده سکنه تيسفون به بغداد منتقل شوند. با وجود اين، بقاياي تالار خسرو انوشيروان که به طاق کسرا و ايوان مدائن معروف شده همچنان باقي و پايدار مانده و از آثار تاريخي مهم جهان بشمار مي آيد. دانشگاه گندي شاپور( خوزستان ) هم که به دستور خسرو انوشيروان براي تدريس و تحقيق طب و فلسفه ساخته شده بود در نوروز ( سال 550 ميلادي ) گشايش يافت

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 3:28  توسط زهیر  | 

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

                                                       حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:9  توسط زهیر  | 

امروز سالروز وفات استاد بنام موسقی سنتی ایران زمین  استاد غلامحسین بنان است ایشان در طول عمر ۷۴ ساله خود صفحات زرینی بر تتاریخ موسیقی کشورمان افزودن که هر کدام یادآور لحظات از زندگی تاریخی ایران است که مهمترین آن آهنگ ای ایران می باشد که در زیر داستان ساخت این آهنگ آمده است :

 مهر ماه سال ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکده افسری فعلی سرود ای ایران در حضور جمعی از چهره های فعال موسيقی ايران برای اولین بار به طور رسمی اجرا شد. این اجرا توسط بنان خواننده نام آشنای ایران صورت گرفت.
اگرچه نام بنان در موسيقی آوازی ايران شهرتی افسانه ای دارد، اما اسفنديار قره باغی نیز اجرای زیبایی از اين سرود دارد. قره باغی از صدايی پر و استوار برخوردار بود و بسياری از سرودهای حماسی حاصل صدای وی است.
اين قطعه را روح الله خالقی آهنگساز نامدار روی شعری از حسين گل گلاب ساخت. ويژگی شعر ای ايران آن است که تمام واژگان آن به زبان فارسی است و واژگان بيگانه در آن راه نيافته است.
سرود ای ايران در فضايی حماسی و در آواز دشتی ساخته شده است. گفته می شود که ملودی اصلی و پايه ای کار از برخی نغمه های موسيقی بختياری که از فضايی حماسی برخوردار است، گرفته شده است.
با پرداخت و تنظيم حرفه ای زنده ياد خالقی اين سرود در اجرای نخست به صورت کر خوانده شد، اما ساختار محکم شعر و موسيقی آن سبب شد تا در دهه های بعد خوانندگان آن را به صورت تک خوانی هم اجرا کنند.
نواب صفا در کتاب خاطرات خود به نقل از دکتر حسین گل گلاب، شاعر این سرود آورده است: «وقتی در سال 1323 ایران تحت اشغال متفقین بود. بعدازظهر یکی از روزهای تابستان در خیابان شاهد حرکات دور از نزاکت بعضی از سربازان خارجی با مردم بودم. از ناراحتی نمی دانستم چه کنم، بی اختیار راه انجمن موسیقی را که تازه تأسیس شده بود، پیش گرفتم. وقتی خالقی مرا دید گفت: چرا ناراحتی؟ واقعه را برایش تعریف کردم. او گفت ناراحتی تأثیری ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم. این بود که سرود ای ایران خلق گردید.»
می گویند زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین، تهران را اشغال کرده بودند. حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های مرکزی شهر می گذرد. او می بیند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی، بگو مگو شده است. سرباز انگلیسی، کشیده محکمی به گوش افسر ایرانی می زند.
گل گلاب، پس از دیدن این صحنه، با چشمان اشک آلود به دیدن روح الله خالقی، موسیقی دان می رود و ماجرا را تعریف می کند.
خالقی می پرسد، ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
«کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی می زند؟» و با همان حال، می سراید:
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
...
ای ایران بارها در زمان حیات خالقی و شاعرش، گل گلاب، اجرا شد. در ارکستری که اکثرا توسط هنر جویان هنرستان موسیقی در دوره مدیریت خالقی تشکیل شده یود، و چهره های آشنایی چون ارفع اطرایی، هوشنگ ظریف، افلیا پرتو، گلنوش خالقی و انوشیروان روحانی در آن قرار داشتند. »
احمد رضا احمدی به اشتیاق و استقبال مردم از این سرود اشاره می کند: «کاری که حقیقت در آن حضور داشته باشد، در دل مردم رسوخ می کند. پیام شاعر و آهنگسازی که تحت تاثیر یک واقعه و از روی تعصب ملی اثری خلق می کنند به جان مردم می نشیند.»
اما پری بنان، همسر غلام حسین بنان، معتقد است:« این سرود یک سرود ملی به معنای واقعی است. یادم می آید وقتی که امام خمینی بعد از سال ها به ایران آمد موقع پیاده شدن ایشان از هواپیما مردم در حالی که سرود ای ایران پخش می شد، نقشه ایران را گلباران کردند.
من از مرحوم بنان شنیده ام که گل گلاب تحت تاثیر صحنه ای که او در یکی از خیابان های شهر دیده، این شعر را سروده است.»
اوایل انقلاب اين سرود برای مدت کوتاهی به عنوان سرود ملی از راديو و تلويزيون پخش می شد، ‌اما با استفاده های سیاسی بعضی گروه ها، چند سالی پخش آن از رسانه های داخلی ايران حذف شد.در حال حاضر، در ده سال گذشته به تناوب از اين سرود در مناسبت های مختلف ملی و تاريخی استفاده شده و می شود.
فخر الدینی معتقد است: «سرود ای ایران از معدود سرودهايی است که به بهترین صورت شیوه موسیقی ایران را نشان می دهد. بیشتر سرودهایی که در کشور های مختلف ساخته می شود، در دو گام ماژور و مینور ساخته می شود. اما سرود ای ایران در هیچ یک از این دو گام نیست بلکه در مایه دشتی ساخته شده و به همین خاطر بیشتر از دیگر سرود ها ایرانی است.»
بافت اين سرود و اشعار آن به گونه ای است که تمامی گروه های سنی از کودک تا بزرگسال می توانند آن را اجرا کنند. همين ويژگی سبب شده است تا اين سرود در تمامی مراکز آموزشی و حتی کودکستان ها قابليت اجراداشته باشد. علاوه بر این، اين سرود به لحاظ امکانات اجرايی و ساختار آنقدر ساده است که هر گروه، يا فردی می تواند آن را به راحتی و حتی بدون ساز نيز اجرا کند
پای اين سرود به سينما هم کشيده شد. در سال های پايانی دهه شصت ناصر تقوايی فيلمساز صاحب نام ايرانی از زنده ياد حسين سرشار، خواننده صاحب نام موسيقی کلاسيک و اپرا، خواست نقش معلم سرودی را بر عهده بگيرد که به دانش آموزان سرود ای ايران را آموزش می دهد.
اين فيلم که نام ای ايران را بر خود داشت در فضايی کميک ماجرای ساخت و اجرای اين سرود و همزمان وقوع انقلاب ايران را در يکی از شهرهای کوچک شمالی به تصوير می کشد.
همان جا خالقی موسیقی آن را می نویسد. بنان نیز آن را می خواند. ظرف یک هفته، تصنیف ای ایران با یک ارکستر بزرگ ساخته می شود.
متن کامل سرودبه این شرح است:
ای ایران ای مرز پر گهر/ ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان/ پاینده مانی ، تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای ، من آهنم/ جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزش دارد این جان ما/ پاینده باد ، خاک ایران ما
سنگ کوهت در و گوهر است/ خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم/ بر گو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست/ نور ایزدی همیشه رهنمای ما است
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد ، خاک ایران ما
ای ایران ای خرم بهشت من/ روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت بر دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم/ مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد خاک ایران ما

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 18:28  توسط زهیر  | 

 

گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
 چشم غمكينش به رويم خيره ماند
 قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
 زير لب غمناك خواند
 ناله زنجيرها بر دست من
 گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
 خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
 در دل من با دل او مي گريست
 گفتمش
 بنگر در اين درياي كور
 چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت، گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريايي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
 مي كشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 مي دهد از چشم بيداري نشان
 گفت
 اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
 گفتمش
 اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
 اي افسوس در اين دام مرگ
 باز صيد تازه اي را مي برند
 اين صداي پاي اوست
 گريه اي افتاد در من بي امان
 در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاریكش شكفت
جوش خونی در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسيدمش

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:54  توسط زهیر  | 

No smoking
No spitting
No littering
No drinking
No eating
No parking
No speeding
No fishing
No floating
No kissing
No walking
No lying down
No swimming
No surfing
No hiking
No hunting
No biking
No running
No skipping
No watching
No skinny-dipping
No volleyball players
No spray cans sprayers
No fly rod casters
No boom box blasters
No trash leavers
No Frisbee heavers

Zoheir & Shel Silverstein

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:27  توسط زهیر  | 

امیر مومنان علی (ع) فرمود:

جوانمردی، آبروها را پاسبان است و بردباری بی خرد را بند دهان و گذشت، پیروزی را زکات است و فراموش کردن آن که خیانت کرده ، برای تو مکافات و رای زدن،راه یافتن است و آنکه تنها با رای خود ساخت ، خود را به مخاطره انداخت و شکیبایی ، دور کننده سختی های روزگار است و نا شکیبایی ، زمان را بر فرسودن آدمی کمک کننده و گرامی ترین بی نیازی وانهادن آرزوهاست ؛ بسا فرد اسیر فرمان هواست  و تجربت اندوختن، از توفیق بود و دوستی ورزیدن پیوند با مردم را فراهم آرد و هرگز امین مشمار، آنکه به ستوه بود وتاب نیاورد..

                                                                            نهج البلاغه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 12:1  توسط زهیر  |