هوشنگ ابتهاج ( ه . الف. سایه) امروز هشتاد ساله می شود. شاعر بزرگ غزل، راهروی روزهای تیره تاریخ معاصر، شاهد برگریز یاران، از نیما تا سیاوش کسرائی.
و درهمه این سال ها درمیهن و در غربت، پیامبر امید از زندگی گفته است و عشق وامید. شعر "کیوان ستاره بود" ، نه فقط سرنوشت کیوان روزنامه نویس و شاعر است که به جوخه اعدام سپرده شد، که سیر وسرنوشت بازمانده قافله بزرگ نیمائی در سال هشتادم عمر نیز هست.
کیوان ستاره بود
ما از نژاد آتش بویدم
همزاد آفتاب بلند اما
با سرنوشت تیره خکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
من با شکیب خکستر ماندم
کیوان ستاره شد
تا برفراز این شب غمنک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپید را بشناسند
کیوان ستاره شد
که بگوید
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خویش بسوزد
وین شام تیره را بفروزد
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
دردستهای روشن او می گذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان آفتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
کیوان ستاره بود
با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا ایم ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم
برگرفته از سایت روز انلاین
چون خدا که ایمان دارم هست
اما با خدا فرق دارد - فرقی عجیب - خدا اگر نباشد نظم در زندگی ام نیست
اما او اگر نباشد بی نظمی زندگی ام دیگر نیست جالب است و عجیب
خدا اگر نباشد برای گناه شاید خیالمان راحت تر باشد که دیگر جوابی پس نخواهیم داد اما او اگر نباشد دیگر گناه معنا ندارد ؟!! . . . .
واقعا کدام حس گناه است ؟
دیر زمانیست گناه را گم کرده ام !
اصلآ گناه برایم وجود ندارد - احساس بی گناهی می کنم و برعکس ...
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکان های دل !
ای ساحل آرامش !
با توام ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیف های آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم
ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! . . .
قیصر امین پور
من خواب دیدم - تب سردی بود
چشمانم باز بود اما خواب می دیدم
خواب ِ بودنت
خواب ِ لمس تو
یک نفر جیغ می کشید - اما باز سکوت بود
به نا گاه از خواب پریدم
وای بر من که خوابم شیرین تراز بیداریست
تمام خانه را گشتم
تمام کمد ها - پشت کتاب ها - لای دفترها...
تو بودی - قسم می خورم به ثانیه نمی کشید که پیشم بودی
کجا رفتی ؟
چرا خوابم برد ؟
چه کسی تو را ربود ؟
یک رد کوچک - صفحه های آخر یک دفتر - چند خط کوتاه...
آه - چراکوتاه؟ - چرا بیشتر ننوشتی ؟
مگر خود کارت عقل از سرش پریده بود که جوهر افشانی نمی کرد؟
آیا این دست خط توست ؟
دوستت دارم ها یت کوتاه است ...
شاید هم نیست ! شاید بیشتر از آنچه باید باشد هست!
(نه - سخت نگیر - بسیار نگفته ها که خود دانی- و بسیار است آنچه نمی دانی!)
سردت نیست؟
سوز می آید
وسط این بیابان ِبرهوت ، این اندک آتش کفایت نمی کند
می خواهم تمام بیابان را آتش بزنم
گرُ بگیرم
بسوزانم آنچه بیهوده اندوخته ام این همه سال
(که جه بشود؟)
ابلهم نه؟؟؟
به یاد نمی آورم «صفر» کِی بود
به نظر تو اگر بیابان بسوزد و خاکستر شود،«صفر» پیدا می شود؟
(نه - بیهوده است )
دیگر «صفری»وجود ندارد - شاید «1-» را بیابم، ولی «صفر» را هرگز
!!
تو از کِی اینجایی؟
نگو که حواست به حرف هایم نبوده
فال گوش هم که نبودی -
چون در بیابان دری یا دیواری نیست که پشتش بخزی تا بشنوی که چه بیهوده می سرایم
ببینم چشمانت را - وای - مست کردی ؟؟
اولین با هم که دیدمت مست بودی - نمی توانستی بایستی - یادت هست ؟
نه اینگونه نگاهم نکن
مطمئنم من مست نبودم - چون سردم بود
دستانت چرا سرد است ؟
می دانم تقصیر من بود ! با آخرین کبریتم بیابان را آتش زدم
شاید هم زمستان شده و خدا باز دارد مخفی بازی در می آورد !!!
صد بار به خودم گفتم زمستان سفید است - اما باز یادم رفت
مطمئنم اگر کنارم بمانی حتما یادآوری می کنی که 8 اسفند جای آدم برفی را عوض کنم
چون از سال گذشته خیلی پیرتر شده و چشمانش دیگر سو ندارد
می برمش جای گرمتر - با این سن ِ بالا حتما بیرون ِخانه از سرما یخ می زند !!
راستی چرا به من نگفتی که کلید خانه را داری ؟
دفعه پیش که از بیرون آمدم تو روی صندلی ِ بزرگِ قدیمیِ نشسته بودی
وسط اتاق من
نمی دانم چرا ناراحت نشدم - انگار منتظر دیدنت بودم
می دانم تعجب کردی وقتی بغلت کردم!!!
می دانی ؟ هرگز کسی روی آن صندلی ِ توی اتاقم ننشسته بود !
ولی عجیب بود که اثری از برف بیرون روی شانه هایت نبود
نمی دانم من چرا خیلی خیس و سرد بودم !
زود همه جای خانه را نشانت دادم - حتی آن تخت ِ چوبی را که هنوز برای موریانه ها جذاب است !
خنده ام می گرفت - فکر کنم دوباره باید بروی دکتر - برای عینکت می گویم
آخر من اتاق را نشانت می دهم اما تو فقط به من نگاه می کنی
به نظر می آید اصلا اشیاء دور و برت را نمی بینی !!!
نترس - باور کن برای معاینه چشم آمپول نمی زنند
به ناگاه احساس کردم چیزی می خواهی بگویی- مکث کردم- سعی کردم نادان به نظر بیایم
ولی یادم هست دو ماه روی آن صندلی ِ وسط اتاق نشستی و من همش احساس میکردم که چیزی می خواهی بگویی !!
(مرده شور این احساس کردن ها را ببرد !)
اصلا نمی خواهم هیچ بگویی - اَه - با عصبانی شدم
اصلا شاید لال باشی !!-نکند هم چشمانت ضعیف تر شده ، هم زبانت؟!!
چقدر نگاهم می کنی ؟ نمی خواهی چیزی بگویی؟
نزدیکتر می آیم
وای خدای من - تا به حال رنگ چشمانت را دیده ای ؟
اَه - باز دارم احساساتی می شوم
یادت هست که از روی صندلی پرتت کردم پایین ؟!!!
عجب خاطره ای ساختم آن لحظه
این عکاس های لعنتی هم که وقتی لازمشان داری معلوم نیست کجایند !
به سمت من آمدی و بالاخره چیزی گفتی
خوب یادم هست که نوای دلت بود ، چون لب هایت تکان نمی خورد
یادت هست ؟
(. . . . . . . . . . .)
در15 سالگی آموختم که مادران از همه بهترمی دانند، و گاهی پدران هم .
در20 سالگی یادگرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در25 سالگی دانستم که یک نوزاد،مادر را از داشتن یک روز8 ساعته و پدر را از داشتن یک شب8 ساعته،محروم می کند.
در30 سالگی پی بردم که قدرت،جاذبه مرد است و جاذبه ،قدرت زن.
در35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد، بلکه چیزی است که خود می سازیم.
در40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، درآن نیست که کاری که دوست داریم انجام دهیم، بلکه دراین است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم .
در45 سالگی یادگرفتم که 10درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و90درصد آن است که چگونه نسبت به اتفاقات واکنش نشان می دهد.
در50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان وپیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغزگرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیزکه میل دارد بخورد.
در70 سالگی یادگرفتم که زندگی مساله دراختیارداشتن کارتهای خوب نیست، بلکه خوب بازی کردن باکارتهای بد است.
در75 سالگی دانستم که انسان تاوقتی فکر می کند نارس است، به رشدوکمال خود ادامه می دهد وبه محض آنکه گمان کرد رسیده است،دچار آفت می شود.
در80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست.
در85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.
دو راه وجود دارد که هر دو به خدا می رسند : راه عشق ، و راه بیداری . این دو راه به کلی از هم جدایند ، اما در انتها به یک جا میرسند : خدا . این دو راه در ابتدا تا آنجا که ممکن است از هم دورند ، اما به تدریج به هم نزدیک میشوند . آن لحظه که سالک به مقصد می رسد ، شگفت زده می شود وقتی می بیند از هر راه که می رفت آن راه دیگر را نا خودآگاه زیر پا می داشت . کسی که گام در راه عشق می گذارد ، بیدار هم می شود و کسی که گام در راه بیداری می گذارد ، عاشقی نیز پیشیه او می شود . این دو راه در دنیا جدایند ، اما در نزد خدا یکی هستند .
عشق یعنی فراموش کردن خود در معشوق . ماهیت عشق خود فراموشی است ، ترک مصلحت خویش است ، غرق شدن است چنان که فقط معشوق می ماند و بس . راه عشق ، راه فناست . عاشق باید هنر محو شدن را بیاموزد . او باید از اوصاف بشر بمیرد ، تا بحر اسرار عشق الهی او را بر سر نهد و امواج عنایات دم به دم معشوق او را با خود ببرد . آنان که هنر محو شدن را نمی دانند و ذهن را از اطلا عات انباشته و سنگین کرده اند و از این بابت خلق را همیشه خر می خوانده اند ، در راه دریایی عشق چون خر بر یخ غرور می مانند . آنچه عاشق را از معشوق جدا می کند و بین عاشق و معشوق حایل می شود ، وجود عاشق است ، که آن هم محو می شود و عاشق به معشوق می پیوندد .
راه دومی که به خدا میرسد ، راه بیداری است . این راه درست نقطه مقابل راه نخست است . در این راه عاشق باید خود را ببیند و به جا آورد. در این راه خود فراموشی کلید نیست ،بلکه خودآگاهی کلید است . معرفت نفس شرط است . او به معشوق نظر نمی افکند ، بلکه به آیینه جان خویش نظر می کند و صورت معشوق را می بیند .
دوستی ، پاکترین شکل عشق است . عشق گاهی به شهوت آلوده می شود ، گاهی به تمایلات و مصلحت ها آلوده می شود ، گاهی به توقع و چشم داشت آلوده می شود ، عشق گاهی بر زمین می خزد و جامه دنیا بر تن میکند ، اما دوستی به هیچ کدام آنها آلوده نیست . دوست داشتن از عشق برتر است .در دوستی چشمداشتی نیست ، تمایلی نیست ، در دوستی ، دوست برای نفس لذت ، سرمستی می بخشد . عشق حسود است ، دوستی حسود نیست .تو حق نداری بیش از یک معشوق داشته باشی ، اما میتوانی دوستان زیادی اختیار کنی . اگر عشق نتواند خود را تا مرحله دوستی بالا بکشد شکست میخورد. اگر عشق نتواند زنجیر حسادت را از دست و پای خود بریزد ، در راه می ماند . خصلت حسودانه عشق ، همواره در صدد تملک است ، همواره میترسد . میل به تملک از ترس ناشی میشود . هرگاه بر کسی چیره میشویم ، او را به سطح نازل اشیا تنزل میدهیم . هر گاه بر کسی چیره میشویم او نیز بر ما چیره میشود . تو نمیتوانی کسی را برده خود کنی ، بدون آنکه خود برده او شوی .

من خودم دیر به اینجا نرسیدم ، کاملا به موقع ... اگر سایه الهی نبود شاید هرگز نرسیده بودم ، شاید گفتنش ساده باشه ولی دستیابی به اون هرگز کار ساده ای نیست . اگه حتی تمام مراحل رو طی کنی و به آخر برسونی ولی همیشه یه چیزی عذابت میده ...اینکه نمی خوای معشوق رنجیده خاطر بشه ...همش نگران تاثیر حرف هات هستی . نکنه کلبرگی از وجودش به خاطر تو عطر خودش رو از دست بده . چرا نمیشه گفت حتی الان که همش اوست و جز او نیست ... اگه یکی شدیم و منی بدون وجود دیگری معنی نداره ، پس من چرا نمی تونم با این من خویش راحت گله کنم . چرا اگر هر چه می بینم منم ، پس چرا از آزرده کردن میترسم؟ . شاید خودخواهم ، از اینکه هیچ انسان عاقلی هرگز خودش رو ناراحت و رنجیده نمیکنه ولی حداقل با خودش که میتونه دعوا کنه ...نمی دونم واقعا چی بگم ؟ گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !!!!
فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ،
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
مهدی اخوان ثالث
Pink Floyd's Barrett dies aged 60
يکي از خدايان موسيقي از دنيا رفت
اين ضايعه بزرگ رو به جامعه هنري دنيا به خصوص دوستداران موسيقي پينک فلويد
تسليت عرض مي کنم


نمی خواستم گذاشتن این پست جدید باز هم از شاملو ایجاد تکرار کنه، ولی حیفم اومد که این شعر زیبا رو با هم نخونیم .
-----------------------------------------------------------------------------------
عاشقانه ها
بیتوته کوتاهیست جهان
درفاصله گناه و دوزخ .
خورشید
همچون دشنامی برمی آید
شرمساری جبران ناپذیری ست .
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی .
درختان
جهل معصیت بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه یی ست نا بکار.
مهتاب پاییزی
کفری ست که جهان را می آلاید .
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی .
هردریچه نغز
به چشم اندازعقوبتی می کشاید .
عشق
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی .
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد .
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند .
عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندتر اند .
خامش منشین
خدا را
ازعشق
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم .
احمد شاملو - 1350
این شعررا ازمجموعه شعر<< کاشفان فروتن شوکران>> انتخاب کردم ...هر بار و در هر حال و هوایی باشم بعد از خواندنش به آرامش عجیبی میرسم ، به نظرم خود شاعر هم در حالی این شعر را سرود که به چند مسله مختلف هم زمان فکر می کرده و دلیل همذات پنداری من هم شاید همین باشد. اما به هرحال شعر،عشق محض است وعشق تنها نیاز بشر برای زنده ماندن....عشق آدم به آدم، عشق آدم به زمین، عشق آدم به اشیا، عشق آدم به حیات، عشق آدم به خدا ،و خدا و خدا............................
ازعشق
چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم .
· 1367 – برگزاری سه شب برای بزرگداشت حافظ در تالار رودکی( وحدت) انتشار نوار« دستان»


و...
شنبه ها
شنبه20آبان 1352
امروز خیلی عصبانی شدم .آیا این شهرام بی شعور احمق فکر می کند میتواند بدون کمک گرفتن از آن پدر شیره ای و آن مادر وراج و آن خواهر لوس وادا اطواریش کاری کند ؟ این شهرام هر وقت به آقای استعلامی دبیر ادبیات می رسد می گوید : « خواهرم سلام رساند ». آقای استعلامی هم هروقت او را می بیند ، می گوید:« فیروزه خانم چه طورند؟»امروز از حرصش که من در دبیرستان نفر اول مسابقه درسی شده بودم این حرفها را گفت و قرار است امسال از مدرسه ما دو نفر معرفی کنند. من هم گفتم: اگر هم دو نفر معرفی کنند، اول من را معرفی میکنند و بعد هم احمدی را . گفت: نخیر، من را هم معرفی کرده اند . حرف مفت می زند. اصلا هیچ سالی دو نفر را معرفی نمی کنند. دلم می خواست با مشت بزنم توی دماغش که خون از آن راه بیافتد. من هم از زور آقای استعلامی که کلاس ادبیات داشتیم نرفتم سر کلاس و با علی و حمید ماژور زاده فوتبال بازی کردیم و آقای عبدی هم آمد حیاط مدرسه که ببیند چه کسانی زنگ ورزش نیستند و در حیاط به سر میبرند که بچه ها ما را فروختند و فهمید و من از دست او فرار کردم و رفتم داخل سالن و آخرش مجبور شدم بروم سر کلاس . آقای استعلامی گفت: تا حالا کجا بودی؟ من گفتم: بیرون و گفت که بنشینم و بعد در مورد بچه های درس خوان که بی نظم هستند صحبت کردو دایما به شهرام نگاه میکرد.و بعد هم سر کلاس تا می توانستم از درس ادبیات سوال کردم. و شهرام وسط سوالها به من گفت: می شود اینقدر سوال نکنی؟ من هم با مشت زدم به پشت کمرش و او هیچ حرفی نزد، ولی دردش گرفت.
از هرچه آدم لوس و ننر متنفرم و همیشه هم گیرم می اید . بدبختی این است که پدرش با بابای من دوست است و با هم تریاک می کشند، مادرش هم دوست مامان است و فیروزه شان هم دوست مهری است.خانه شان هم پشت خانه ماست و خودش هم ردیف جلوی من می نشیند.
ظهر بعد از زنگ تفریح رفتیم مسجد جامع ، من روزه بودم و در خانه هیچکی غیر از مامان روزه نبود. در آنجا نماز جماعت خوانده شد و بعد از آنجا برگشتم مدرسه.
بعد از ظهر آقای حمیدی کلاس جبر داشت که اولش ده دقیقه در مورد مسایل مختلف حرف زد.بچه هامی گویند سیاسی است. او فوق لیسانس هم دارد ، و پس از آن زبان داشتیم که از زور خستگی داشتم میمردم و خوابم می آمد. بعد از کلاس هم آمدیم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کردیم و نزدیک افطار آمدم به خانه. افطار خوردیم و از بس خسته بودم ، تصمیم گرفتم بخوابم . حالا از زور خستگی چشمم کاغذ را نمی بیند ولی یک هفته ای است که یادداشت ننوشته ام و اگر سعیده بفهمد بد میشود . دلم برای سعیده خیلی تنگ شده است . قرار است تا یک ماه دیگه از تهران بیاید دو سه روز پیش ما باشد. خوش به حا لش ، رفته و از شر اینجا راحت شده است.
ابراهیم نبوی

کس نمیداند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی آن دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من
هرچه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده آورده گرفت
نام من در نامه پاکان نوشت
دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
عفو کردآن جملگی جرم وگناه
شد سفید آن نامه وروی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
دربن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم هم نمی گنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان
تو در جان منی من غم ندارم
تو ایمان منی من کم ندارم
اگر درمان تویی دردم فزون باد
وگر عشقی تو سهم من جنون باد
تویی تنها تویی تو علت من
تو بخشاینده بی منت من
صدایم کن صدای تو ترانه است
کلامت آیه های عاشقانه است
ترا من سجده سجده می پرستم
که سر بر خاک بر زانو نشستم
1- روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!
2- سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زودتر راه بيفتن!
3- وقتي مي خواين برين دست به آب ، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!
4- وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!
5- كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون ، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين!
6- همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!
7- جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!
8- توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت 50 كيلومتر در ساعت حركت كنين!
9- وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين!
10- از بستني فروشي بخواين كه اسم 54 نوع از بستنيها رو براتون بگه!
11- در يك جمع ، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!
12- به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين!
13- وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين!
14- وقتي با بچه ها بازي فكري مي كنين سعي كنين از اونها ببرين!
15- موقع ناهار توي يك جمع ، جزئيات تهوع و ?گلاب به روتون? استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!
16- ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!
17- بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!
18- شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين!
19- اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!
20- وقتي كسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته!
21- صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!
22- روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين!
23- وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده!
24- وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!
25- چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين!
26- بادكنك بچه ها رو بتركونين!
27- مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين!
28- وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد!
29- بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!
30- كليد آپارتمان طبقه 13 تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره!
31- ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين!
32- توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين!
33- هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! توي دستكش دوستتون بهتره!
34- حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!
35- نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين!
36- دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين!
37- عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين!
38- پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه 5 دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل 270 درجه در جهات مختلف بچرخونين!
39- با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!
40- شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين!
41- موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين!
42- توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين!
43- شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!
44- توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين!
45- توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!
46- جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين!
47- يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين!
48- توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه!
49- چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!
50- ورقهاي جزوه 300 صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين!

در ميكده 
در ميكده ام : چون من بسي اينجا هست
مي حاضر و من نبرده ام سويش دست
بايد امشب ببوسم اين ساقي را
اكنون گويم كه نيستم بيخود و مست
در ميكده ام دگر كسي اينجا نيست
واندر جامم دگر نمي صهبا نيست
مجروحم و مستم و عسس مي بردم
مردي ، مددي ، اهل دلي ، آيا نيست ؟

ادامه دارد...

من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم
همیشه در گریز و در گزارم نمی مانم به یکجا بی قرارم
سفر یعنی منو گستاخی من، همیشه رفتن و هرگز نماندن
هزاران ساحل رو نادیده دیدن
به پرسشهای بی پاسخ رسیدن
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی، حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست،پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
صدای زنده بودن در خروشم،به ساحل چون می آیم خموشم
به هنگامی که دنیا فکر ما نیست، برای مرگ هم در خانه جا نیست
اگر خامش بشینم روا نیست، دل از دریا بریدن کار ما نیست
من از تبار دریام از نسل چشمه سارم
رهاتر از رهایی، حصار بی حصارم
ساحل حصار من نیست،پایان کار من نیست
همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست
در انتظار من نیست
***
شنبه ها
شنبه هفتم تیر 1351
امروز با سعیده رفتیم دانشکده آنها.می خواست نتیجه های امتحان دانشکده اش را بگیرد و به من قول داده بود که مرا هم ببرد.چند نفر از همکلاسی های دانشکده اش هم آنجا بودند.استادشان هم که آقای اسعد بود آنجا بود.آنجا نمره هایش را نگاه کرد و خوب شده بود.بعد رفتیم تریا چای بخوریم که چهار نفر از دوستان تهرانی سعیده هم آنجا بودند.یکی از آنها که شوهر داشت،دختر کوچکش را هم آورده بود. یکی از آنها گفت که سعیده تعریف مرا برای آنها کرده است،چون پارسال که تاریخ جهان جواهر لعل نهرو را می خواندم ،سعیده کتاب را از او گرفته بود.گفت که من چون 14 سال دارم و اکنون موقع رشد فکری من می باشد،باید زیاد مطالعه کنم.با هم حرف زدیم.خانم خیلی خوبی بود گفت کتابهایی را که برایم مناسب می باشد می آورد.بعد در مورد صمد بهرنگی که یکی از نویسندگان کتابهای کودکان است از من پرسید که سعیده کتابهایش را آورده بود و من خوانده بودم و کتاب یک هلو هزار هلو را بسیار دوست دارم.و بعد با سعیده آمدیم بیرون در یک رستوران همبرگر خوردیم . من پول غذا را دادم قرار بود سعیده را مهمان کنم ،و بعد به خانه برگشتیم.سعیده قرار است تابستان تهران برود و من خیلی ناراحت هستم،چون او جز اینکه خواهرمن است با من دوست است.
بعد از ظهر رفتم کاخ جوانان برای اینکه کارت استخر بگیرم ،چون استخر خوبی دارد و بر خلاف بقیه استخرهای شهر که کثیف و آشغال است وآدمهای لات به آنجا می روند در کاخ جوانان اینطور نیست . در آنجا یکی از دوستان سید را دیدم و احوال او را از من پرسید و گفت که ما دو نفر یعنی من و سید معلوم است که با هم برادر هستیم چون خیلی شبیه هم هستیم.قرار شد چون14 سالم شده،عضو کاخ جوانان بشوم و دو عدد عکس و فتوکپی شناسنامه و رضایت ولی ببرم. شب رفتم پارک قدم زدم و با بچه های دبیرستان شطرنج بازی کردیم . مهدی هاشمی اصل شطرنج باز خوبی است ،او از همه می برد .
ابراهیم نبوی

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته میرفتی سرا پا محو او بودی
آه....... آه ........ آه .......
صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی
شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم
چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم
چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم
تو عمرم را تلف کردی گنه کردی گنه کردی
همین بود آن وفایی را که میگفتی
همین بود آن صفایی را که می گفتی
تو که خود اینچنین بودی چرا روزم سیه کردی
گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم
...
عقاب
بدین وسیله قبولی نابهنگام جوان از دست رفته ، مهندس زهیر را به کلیه بازماندگان و خانواده آن عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده و از درگاه ایزد منان عاجزانه طلب عفو و مغفرت می نمائیم.
(مرحله ممتازی).انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ... سفر به برغان با استاد حسین میرخانی(خطاط)
ابراهیم ابوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی (مدیر انجمن خوشنویسان) ،فرامرز پیل آرام ( نقاش و استاد نقاشی و خط شجریان)
ادامه دارد...