تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets
 

 

     هدف از به روز رسانی وبلاگ تنها گرفتن حال نویسنده ی پست قبلی بوده و هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کند!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:6  توسط الهه  | 

ارکستر سمفونی سبز
 
((ارکستر سنفونی سبز))
1
زیبایی صدای خواننده و برق چشمهای بیننده تصویر ماندگار می سازد تصویری که شاید چند لحظه ای آرام بخش وجود هردو وشاید دیگران باشد.
سالیان سال بود که جغدی بر فرازدرخت کاج خشکی در کنار برکه می زیست آن حیوان پیرزمانی رهبر ارکستر سنفونی سبز بود که هر فصل در تالار بزرگ جنگل برگزار می شد.
اما چندین سال بود که به واسطهء حیوانات موذئ وموریانه ها تالاربه خرابه ای مبدل گشته بود و او از کار بیکار شده بود نه تنها او بلکه چندین حیوان دیگر.
جغد قصه ء ما تنها حیوانی بود که علاقهء خود را نسبت به کارش از دست نداده بود. موسیقی در وجودش نقش بسته بود شیشهء عمرش بود.
در این مدت پر کار تر از همیشه به کارش ادامه می داد ونتهای جدیدی می نوشت. اما چه سود که خانه اش آرام بود زیرا هیچ حیوانی نمی خواست از درخت به آن بلندی بالا رود واز در کوچک خانه اش داخل شود.شاید بد اقبالی اوبود و شاید هم شانس بزرگی آورده بود ...
2
خانهء او خانهای قدیمی بود و در این مدت از حشرات بسیاری پر گشته بود. آن حیوان نحیف دوست نداشت همانند آن تالارخانه اش را از دست بدهد .چون این محیط چشم انداز خوبی به برکه داشت که قورباغه های خوش صدایی در آن شنا می کردند و در شعر خواندن با هم رقابت می کردند.
به تمام این مصائب شکار شبانه و به دست آوردن غذا راکه به دلیل کهولت سن نیز سخت گشته بود باید اضافه  کرد.
در یک شب رویایی  هنگام صرف شام فکری به ذهنش خطور کرد.که این حیله تنها از ذهن یک جغد کار کشته و پیر می گذشت.
فردای آن روز اعلامیه ای به این شرح نوشت و بر درخت نصب کرد به شکلی ماهرانه رو به برکه ودر دید اهالی آن.
 
((اعلامیه همکاری))
توجه                                                                                                   توجه
به علت هماهنگی نت ها و سبک جدید موسیقی با صدای حیوانات واهالی برکه از کلیه قورباغه هایی که می خواهند هنر آوازخوانی خود را با دانش روز تلفیق و تلطیف نمایند هنرجو می پذیرم .
امضا:رئیس ارکستر سنفونی سبز:جغدپیر
 
 
قورباغه ها به دور آن نوشته جمع شده بودند ومتن را می خواندند وآنهائیکه خواندن ونوشتن نمی دانستند از دیگران مطلب را جویا می شدند. قورباغه ها از پس هم به نوبت می رفتند ودرس فرا می گرفتند جغد دیگر نیاز نداشت آهنگهایی که در گذشته ضبط گشته بود را از گرامافون گوش دهد.
دیگر لازم نبود بی غذایی بکشد!!!
آری براستی حیوانی مهربان بود می گذاشت تا قورباغه ها بخوانند و فضای خانه را آکنده از عطر صدای خود کنند و بعد با آرامش تمام آنها را مهمان سفرهء گرم خانهء خود می ساخت سفره ای که زیبایی خاصی داشت زیرا یکی ناخواسته در گلوی دیگری فرو می رفت بله قورباغه حق طبیعی یک جغد است. وپس از صرف شام جغد با خود می گفت:( Jمن از خودم راضیم زیرا هر روز قورباغه ام را قورت می دهم .)
3
ای کاش آن روز نیامده بود. قورباغهء جوانی با چشمان پر رمز راز از درخت بالا آمد . چشمان جغد از دیدن بدن ماهیچه ایش برقی زد و آرام نشست. آن قورباغه خیلی باهوش بود .نتها را دو ساعته از بر کرد و شروع کرد به خواندن . چه صدای دلنشینی چه لحظه ایی . جغد هرگز صدایی به آن زیبایی نیافته بود آیا می شود این صدا را فراموش کرد . آیا میشود چشمان پر رمز وراز این قورباغه را فدای شکم کرد. واقعا این حنجره برازندهء توست دیگر طاقت نیاورد .نمی دانست چه بکند چنگالهای تیز خود را در زیربالهایش پنهان کرد .چشمانش را بست وتا پاسی از شب به صدای آن قورباغه جوان گوش داد.(جغد با خود گفت: یک شب را میتوان با گرسنگی سر کرد.)
قورباغه را به حال خود گذاشت .او نیز از خواندن خسته شد شروع به خوردن حشرات موذی خانه جغد کرد و به استراحت پرداخت.
روزها وشبها به همین منوال می گذشت.بارها شکارچی به صرافت این افتاد که طعمه را ببلعد .اما شنیدن صدای قورباغه مجالی بر او نمی داد . طعمه هم از داشتن محیطی پر از غذا و آرامش محال بود که از آن محیط تکان بخورد.
چه می شود کرد.چه می توان گفت. جغد به آرزویش رسید ناخواسته تصویرگر نمایی ماندگار شده بود . نمایی واقعی خلق کرده بود. تمامی حیوانات در زیردرخت می آمدند و حتی شده برای لحظه ای به صدای آن قورباغه گوش می دادند و خستگی در می کردند . و اوراضی بود .جغد راضی بود که نتهایش دوباره در جنگل طنین اندازشده .
بلی ... خانه ای به وسعت یک تالار خلق کرده بود.
4
1 ماه گذشت.جغد بسیار گرسنه بود و دیگر حال دیدن آن قورباغه که هر روز فربه تر می شد را نداشت .در شبی که قورباغه زیباترین نت موسیقی جغد را می خواند . جغد از محضرش اجازه خواست و پرواز کرد. ودیگر کسی او را نیافت ...
اما آن درخت همچنان پا برجاست . با همان صدای دلنشین اکنون جنگل دوباره شادابی خود را یافته است.
----------------------------------------------------------------------
داستان زیبائی که خواندید یکی دیگر از نوشته های دوست عزیزم محمد است . باز هم با نظراتتون همراهیش کنید.ممنون
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 0:54  توسط الهه  | 

نیاز یعنی نیایش. نیایش برترین جلوه ی عشق است. تفاوتی اساسی است بین دعا خواندن و نیایش .دعا از سر می جوشد و نیایش از دل.آنها کلماتند و نیایش سکوت محض.

خدا همه چیز را می داند ، بنابراین به کلمات ما احتیاجی ندارد، او پیش از آنکه ما بگوئیم شنیده است.نیایش محاوره نیست بلکه ارتباطی است در سکوت و خلوت. نباید چیزی گفت ، نباید چیزی خواست، نباید چیزی طلب کرد، زیرا پیشاپیش همه چیز داده شده است. خدا پیش از آنکه تو اورا بخوانی ، تو را خوانده است. مولوی چه خوب می گوید که اولیا دهانشان از دعا خواندن بسته است ، آنها در همه لحظات مشغول نیایشند.در ساحت نیایش حتی فکر نیز باید خاموش شود.آنجا فقط چشمان خویش را ببند، سر خویش را قدری فرو بیاور و مستغرق دریای او شو!

نیایش/یه نعلبکی راز

 دران خلوت درون جائی که کلمه ای رد و بدل نمی شود، برای نخستین بار صدای نجواگر خداوند را می شنوی این صدا را فقط دران سکوت و سکون عظیم می توان شنید . این صدا فقط در قلب طنین می اندازد، دران هنگام که دل را از هیاهوی دل مشغولی ها رها کردی ، نجوای او به گوش می رسد.

در واقع این دل توست که با تو سخن می گوید. دل درین هنگام همچو نی بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است .حتی درین ساحت نیز پیام او در قالب کلمات به گوش نمی رسد ، بلکه او بی کلام سخن می گوید.

او تورا با احساس سپاس و قدر دانی سرشار می سازدو تورا لبریز می کند از حضور حقیقت در ساحت جانت .او همه ی اینها را بی واسطه ی کلمات انجام می دهد... بدون کلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه...

پس قدری آرام بگیر و در سکوت به صدای او گوش فراده!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:48  توسط الهه  | 

                    
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1:42  توسط الهه  | 

انتظار خاکستری
همیشه به دنبال هر تاریکی نوری هست نوری آشفته که از فراز اتاقی می تابد و به تلاطم روحی واضطراب دل پایان می دهد .
بگذار ببینم تنگ ماهی هست ؟...اوه البته!...ماهی کوچولوی سرخ با باله های نارنجی آن چطور ؟
((  بازهم طبق معمول مسرور از آمدن من بالا و پائین می پرد .تنها چیزی که ناراحتم می کند کوچکی فضای زندگیش است .))
سخنانی که بطور مداوم و متداول پائولا بعد از آمدن به خانه می گفت .او عاشق ماهیش بود .محبتش را از همه دریغ کرده بود و اوقات تنهایش را با خواندن مجله ,روزنامه و ... در کنار آن پر می کرد.سعی میکرد برای آمادگی بیشتر متنی که برای سخنرانی آماده میکرد یک بار هم برای آن موجود عجیب بازگو کند.
ماهی قدردان او بود و سعی می کرد با درست کردن حباب و تکان دادن باله هایش صحبتهای اوراکه پر از تفکروآگاهی از تمدن بشری بود تصدیق کند .گوئیی یک انسان ماهینماست . اما هیچ وقت پائولا توجهی به روحیات آن زبان بسته نداشت و تمام فکرش ساخت پرثمرتر و کوبنده تر جمله بندیها بود.
پائولا هر روز ساعت 6 از خواب بر می خاست ,اما ماهی همچنان چشمانش را باز نگه می داشت شاید بتواند نگه بان اوتا  پاسی از شب باشد. پس از از غذا ریختن داخل تنگ و صرف صبحانه در کنار یکدیگر  ,بالاپوش خودرا می پوشید متن را یک بار دیگر برای تنها همدم بی زبانش میخواند وبه سمت انجمن می رفت.
اما آن روز با بقیه روزها فرق داشت . هوا بارانی وتیره بود . پائولا یقه را برگرداند تا حامی او در پس باد شدیدی باشد که در شهر می وزید .
اتاق سردتر از همیشه بود و ماهی دلگرمتر از هر روز دیگر در کنار او...
پائولا به تنگ آب نگاهی پرنگ کرد و رفت .
ماهی آرام وشاد از این همه محبت یِابنده اش ,تنها یاورش ,بدون توجه به دنیای بی رحم بیرون از, اتاق یا بهتر بگویم, بیرون از تنگ کوچکش به حرفهای امروز دخترک فکر می کرد (چه فکر ژرفی ,چه دانشی  ,چه بلوغی ) و دوباره ودوباره اورا تحسین می کرد ومنتظر آمدنش بود .
اما, انتظار دوامی نیافت و ساعت 6 فردای آن روز خود را برای دیدن دنیای بیرون آماده کرد .از تنگ بر لب پنجره پرید تا در پیاده روی عریض و طویل روزنه ء امیدی از برگشتن مرادش ,سرورش ببیند.
ثانیه ها گذشت و ماهی کوچک که حتی از چگونگی نفس کشیدنش خبر نداشت همانجا ماند . آرامتر از همیشه نفس میکشید اما شاد بود از اینکه بالاخره پائولا می آید و او را نجات می دهد .
باله هایش زرد شد و دیگر رنگ قرمزش کمرنگ ترمی شد . حال دیگر آفتاب طلوع گرده بود و ماهی بی نوا که تا آن زمان خورشید را ندیده بود به ان بسان لامپ سقفی می نگریست . بدنش را شعاعهای نور, خشک میکرد اما او همچنان می خندید . زیرا دیگر از تاریکی ترسی نداشت . به خیال خود پائولا آمده است و چراغ را روشن کرده ... اما...
دو سال بعد چراغ روشن شد . پائولا خسته بود و دیگر رمقی برای دست تکان دادن به ماهی نداشت . خوابید ,روی همان تختی که زیر آن پنجره بود .
 -----------------------------------------------------------------------------
داستان زیبایی را که خواندید از دست نوشته های یکی از دوستان عزیزم "محمد" است.از جانب خودم بهش تبریک می گم و امیدوارم که موفق باشه
شما هم نظراتتون رو راجع به دستانش تو قسمت نظر خوانندگان جا بذارید!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 13:44  توسط الهه  | 


I met God on the edge of town
Where the wind meets the stillness
Where the darkness meets the light
Where the ocean meets the sky
Where the desert meets the rain
Where the earth meets the heavens
On the edge of town I met God

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Seattle
Let me go
Find Kurt Cobain
Take away his gun
Take away his bullets
Talk to him
Make him wanna live
Tell him how we love him
Help him see his glory

God said no
If I sent you back
If you really found him
You would only ask him
If he could
Help you get a deal
If he knows a lawyer
If he can help you
God said no

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Berlin
Let me find
The one they call Hitler
I will stalk him
I will bring him down
I will bring along
A powerful gun
Loaded with bullets
Obliterate his memory

God said no
If I sent you back
You would get caught up
In theory and discussion
You would let your fears
Delay and distract you
You would make friends
You would take a lover
God said no

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Jerusalem
Let me go
Let me go find Jesus
Let me save his life
As they try to kill him
Let me take him down
Down from the cross
Take the iron from his body
Try to heal his wounds

God said no
If I let you go
If you really found him
Walking with the cross
You would stare
Your tongue no longer working
Eyes no longer seeing
Ears no longer hearing

God said time
Time belongs to me
Time's my secret weapon
My final advantage
God turned away
From the edge of town
I knew I was beaten
And that now was all I had
God said no

Dan Bern

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 7:47  توسط الهه  | 

چنین گفت زرتشت:

زندگی چشمه لذت است، اما آنجا که فرو مایه نیز آب می نوشد ، چاهها همه زهرآگینند.

من دوستار پاکیهایم؛ باری خوش نمی دارم دیدن پوزه های گشاده به نیشخند و تشنگی ناپاکان را .آنان در چاه فرو نگریسته اند: اکنون لبخند نفرت انگیزشان از چاه به سوی من بر می تابد!

آب مقدس را به شهوتبارگی خویش زهرآلود کرده اند؛ و چون رویاهای پلیدشان را« لذت »نامیدند واژه ها را نیز زهرآلود کردند.

چون دلهای نمورشان را نزد آتش نهادند، شعله سستی می گیرد.چون فرومایه به آتش نزدیک شود ، جان نیز به جوش می آید و دود ازو بر می شود. میوه در دستانشان لهیده و گندیده می شود :نگاهشان چون باد درخت میوه را می شکند و سر شاخه هایش را می خشکاند.

روی گرداندن بسا کس از زندگی تنها روی گردان از فرومایگان بود.او نمی خواست با فرو مایگان در چاه و شعله و میوه شریک باشد.

و بساکس سر در بیابان نهاد و با وحوش تشنگی کشید، چرا که نمی خواست با شتربانان پلید بر یک برکه نشیند.و بساکس چون ویرانگر فرا رسید و چون تگرگ بر همه بوستانها فرو بارید ، تنها برای آنکه پای بر آرواره ی فرومایه بگذارد و گلویش را فروبندد.

لقمه ای که از همه بیش گلوگیرم بود دانستن این نبود که زندگی خود به دشمنی نیازمند است و مرگ و صلیبهای شکنجه:

اما یکبار پرسشی کردم و نزدیک بود ازین پرسش نفسبند شوم:چه؟ آیا فرومایکان نیز برای زندگی ضروراند؟  آیا چاههای عفن و رویاهای پلید و کرمها در نان زندگی ضروراند؟

نه نفرتم که تهوعم زندگی ام را گرسنه خو می بلعید!وه ، چه بسا از جان نیز بیزار شدم چو فرومایگان را نیز از جان بهره مند یافتم!

به فرمانروایان پشت کردم چون دیدم آنچه را که اکنون فرمانروایی می خوانند : چانه زنی و معامله بر سر قدرت – با فرومایگان!

در میان ملتها با زبانی بیگانه و با گوشهای فروبسته بسر بردم ، تا زبان چانه زنی و معامله گریشان بر سر قدرت با من بیگانه بماند.

دست بر بینی نهاده و آزرده خاطر از میان دیروز و امروز سراسر گذشتم:براستی ، سراسر دیروز و امروز آکنده از بوی گند فرو مایگان نویسنده است.      دیری چون زمینگیری کر و کور و لال زیستم تا با فرومایه ی اهل قدرت، اهل قلم، اهل لذت نزیم.    جانم به دشواری و حزم از پله ها بالا رفت .صدقات لذت جانش می داد ؛ زندگانی این نابینا با چوبدست پیش می خزید.

مرا چه افتاد ؟ چگونه خویشتن را از تهوع نجات بخشیدم ؟ چه کس دیدگانم را جوانی باز داد ؟ چگونه تا بلندایی پریدم که هیچ فرومایه در کنار چشمه سارش ننشسته است؟آیا تهوعم بود که بهرم بال آفرید و یارای در آب جستن؟

براستی ، برای بازیافتن چشمه سارلذت می بایستی تا بلندترین بلندی پرواز کنم!  ... هان من آن را یافته ام ،برادران! اینجا بر بلندترین بلندی ! چشمه سار لذت بهر منمی جوشد ! و اینجا زندگانیی ست که هیچ فرومایه از آن با من نمی نوشد.  ای چشمه لذت! کمی تندتر از آنچه باید ، بهرم روانی ! چه بسا همانگاه که می خواهی جام را پر کنی آن را دوباره تهی می کنی .هنوز باید بیاموزم که فروتنانه تر به تو نزدیک شوم؛ دلم هنوز تندتر از آنچه باید به سوی تو جاریست-  دلم، که دران تابستانم فروزان است ؛ تابستان کوتاه و گرم و سودایی و بسیار شادم :دل تابستانیم را چه اشتیاقی است برای خنکای تو !!

....

و روزی می خواهم چون باد بر ایشان وزیدن گیرم و با جانم نفس از جانهایشان بستانم : آینده ام چنین می خواهد.

 

به راستی که زرتشت بهر همه ی پستیها تند بادی ست؛ و چنین اندرز می گوید دشمنانش را و همه ی آنانی که اخ و تف می کنند:«از تف کردن در برابر باد حذر کنید!»

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:13  توسط الهه  | 

 

 چگونه ابوالی حکیم گشت؟

 

در ایام گرامیداشت حکیم شعر و ادب استاد حکیم(دوبار شد؟ ) ابوالقاسم خان فردوسی هستیم ! می گویند مرد عظیمی بود(عظیم همون بزرگ و عالیقدر !! به هر حال در گذشته عظیم خیلی بزرگ تر بود دیگه ،نه؟) خب من یه نکته ای در اینجا یادآور بشم که اصولا همه چیز نزد ایرانیان است و بس! حتی اخیرا کشف شده که پیامبر اکرم هم ایرانی بودند!! (آخ !اگه دیده باشید آقای جهانگیر خان الماسی تو مراسم عید شما مبارک شبکه سه تو همین فروردین 85 چیا می گفت؟) خلاصه اینطور کشف نمودندی !دیگه خطا و صوابش پای خودشون!

همانطور که همگی مستحضر هستید اصولا فرهنگ ایرانی فرهنگیست غنی . و چون ما دین و فرهنگمان غنی است پس متعاقبا اورانیوممان هم باید غنی باشد! آری این نکته ای بود بس صقیل که اندر اندیشه ابوالقاسم افتاد و او را سخت در شگفت داشت که هان این چه علمی است که اندر بلاد غرب بدان دسترسی یافته اند همی اما ما را بر آن اقبالی نیست !؟ این فکر آنچنان او را در عذاب داشت که خواب و خوراک از وی همی بگرفت تا بدانجا که از شهر و دیار خود آواره گشت و سر به بیابان نهاد ! در بیابان ها همی روز به شب رساندی و راه به نا کجا گزیدی .شبی بس سخت و هول انگیز خود به گوشه ای از بیابان رساندی تا اندر سایه سار بن خاری سکنی گزیند لیک این اندیشه پریشان خواب از چشمان وی ربوده بودستی

ناگاه زمین و آسمان به هم پیچید و وی ندانستی اندر کجاست ! از میان مه و خاک صدایی بر امد که :هان! ابوالی ! تورا چه می شوم که بی هیچ حاجتی راه به بیابان افکنده ای !؟ ابوالقاسم ندانستندی که چه باید همی گفتن زبانش در کام نچرخید وی ضایع گشت ! صدای دگر بار هول درو افکند و گفت :

Can you understand what am I say? ترس همی رعشتی سخت بر اندام ابوالقاسم بیفکندی! با خود گفت هان این یاوه گوی کیست که این چنین به زبان نا فهمان سخن همی راند؟ پس بادی به غبغب خویش بیفکند و به آواز بلند چنین گفت: توکیستی ای بی خرد که در حضور ما چنین زبان بیگانه به یاوه می گشایی؟ هان گر سخنی داری نزدیکتر همی آی تا رخسارت بر ما نمایان گردد! درین هنگام از میان دود و مه سایه ای اندر هیبت مردی نمایان گشت که روی خویش همی به دستمالی اندر ببسته بود و glass ی بر چشمان خویش داشت که همی مشکوک وزنتی!ابوالقاسم او را به نزد خویش خواند و به ناگاه دستمال از رخسار او همی بر گرفت !

Can you guess who was he? ! نه، عمرا که بتوانید!! به هر حال ابوالقاسم همی اندیشید که بخت بدو روی آوردی ! ( دانم که همی تاب ندارید تا بدانید که آن شبح که بودستی؟) ابوالقاسم بدو گفت : هان ای مردک تو دربیابانهای ما چه می کنی؟ غریبه بر خود لرزید و اندر غضب آتش چشمان ابالقاسم همی سوخت but  از نیت او، اورا خبری نبود! So ، خویشتن چنین معرفی نمودستی : مرا نام مادر محمد گذارد و لقب به من همی البرادعی دادند و من به خدمت خلق خدای راه بدین بیابان جستم ! ابوالقاسم نظری بدو افکند و دست به چانه برد و چشمانشش همی برق رذیلانه ای بزد ! بدو گفت : تو حکیمی ؟ البرادعی بگفتا : آری اینچنین است من درس بسیار بخواندم و مرا مدرک حکمیت بود! ابوالقاسم به خشم سئوال خویش دگر بار بپرسید، البرادعی به لرز درامد و بدو دگر بار بتوضیحید! ابوالقاسم دست به یخه ی(گریبان) وی ببرد و به الفاضی بد او را بخواند و دگر بار بگفتا ای مردک گزاف به هم مباف که ما خود این کاره ایم!! تو حکیمی؟ وی بگفتا : آری به جان مادرم قسم که من حکیمم ! ابولقاسم چو نام مادر بشنید نرم گشت و دست از گریبان وی بشست و به نرمی بدو گفت : اگر حکیمی ز چه روی در آجانس کار می نمایی؟!!!!

(شب تا به صبح با یکدگر به صحبت گذراندند و تا بدین روز کسی نمی داند که بر انها چه گذشت و چه حرفها که در سیاهی بیابان به گوش یکدگر زمزمه همی کردند !)anyway  ، ابولقاسم دریافت که در راه بیابان گردی سر از بیابان های اصفهان به در آورده و دانست که محمد(ممل) به دنبال چه راه به بیابان گزیده ! خشنودی بر او حاصل گشت و به جواب سئوالات خویش همی رسید و دانستی که این قوم بیکار ننشستی و اورانیوم را در بیابان ها همی غنی گردانند ! و این چنین بود که در همان بیابان مدرک حکمیت افتخاری بگرفت و راهی دیار خویش گشت !(من بعد بود که اورا حکیم ابوالقاسم فردوسی خواندند!) در راه بازگشت بسیار خلق خدا را که بدید و از دستمایه ی سفر بدانها همی بگفت ! وی ندانستی که چندی بعد او را به جرم جاسوسیت به زندان همی بیافکنند!! وی در زندان به سخن امد و بعدها از وی کتابی به یادگار بماند که حاصلش را در یک جمله چنین توانست گفتن:انرژی هسته ای ، حق مسلم ماست !!!! و البرادعی به زیرش به خط خویش چنین نگاشت :

 Nuclear energy is exactly our rights!! (البت در نسخ خطی به جای مانده هنوز بر سر لغت Our  تناقضات و بحث ها می باشد ! و بزرگان امر چنین می پندارند که این سخن همی برای دلخوشی ابوالقاسم گفته شده ولی دران بسی موذیگرانگی مستتر می باشد!)

دگر سخن کوتاه باید و رفتن بر سر درس و کتاب واجب ! البت این حقیر را از comment های خویش محروم ندارید

و من ال... توفیق babye

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:38  توسط الهه  | 

 

صدای جهان در موسیقی "ونجلیز"!VANGELIS 

درباره ونجلیز...

آوانگالوس اودیسه پاپاتاناسیوPapathanassiou  ملقب به ونجلیز یا وانگلیس،ونجلیس یا ونگلیس(اصلا هرچی شما بگید...)در 29 مارس 1943 در شهر والوس یونان به دنیا آمد. او که بدون شک اعجوبه ی موسیقی الکترونیک محسوب می شود، با یادگیری موسیقی از سن 4 سالگی و اجرای اولین کنسرت بزرگ خود در سن 6 سالگی بدجوری نبوغ خودش را به همه ثابت کرد.در اولین حرکت گروهی به همراه دمیس روسوس خواننده ی بزرگ و تپل مپل یونانی گروه آفرودیتز چایلد (یعنی فرزند فرشته) را تاسیس کردند و به اجرای ترانه های گوناگون پرداختند.

ونجلیز سال 68 به پاریس شهر (ژان میشل ژار) سفر کرد و کنسرت باران واشک ها را به همراه گروه آفرودیت اجرا کرد و سه سال بعد آلبوم آلبدو!! سی و نه صدم !! را به تنهایی آهنگسازی ، اجرا و ضبط کرد که در آن از اصوات اولین فضا پیمای روسی که در کره ی ماه فرود آمده بود ، استفاده کرد و بدین وسیله ارادت تام و تمام خود را به فضا و فضا نوردان اعلام داشت. به گفته ی علاقمندان موسیقی آثار او شدیدا جهانی و همه گیر هستند و جالب اینجاست که نام برخی از آهنگهایش در ارتباط با جهان و هستی و زمین و فضاست

ونجلیز در سال 88 به همراه بازیگر مشهور یونانی ایرنه پاپاس (بازیگر نقش هند،در فیلم محمد رسول ال...) به گرداوری ترانه های قدیمی یونان پرداخت.

 بزرگترین آثار این آهنگساز بزرگ عبارتند از :موسیقی فیلم های ریدلی اسکات یعنی ارابه های آتش (برنده اسکار سال 1981) و فتح بهشت (در ایران :کریستف کلمب) او موسیقی شاهکار رومن پولانسکی یعنی ماه تلخ و   Missingاثر کنستانتین گوستاوراس را نیز نوشته است .

نمی دانم سال 98 یا 97 بود که او به مراسم جام جهانی دو میدانی در یونان برای اجرای موسیقی دعوت شد و او هم کم نگذاشت و یک گروه کر 300 نفری را سر کار گذاشت تا آهنگ اصلی کریستف کلمب را اجرا کنند.از دیگر آثار معروف او آلبوم های پلوتونیوم ، اوشن(اقیانوس) و اصوات و شهر می باشند.

البته موسیقی تیتراژ مجموعه ی تفسیر سیاسی هفته و برنامه ی ورزش و مردم که سالها از تلویزیون کشورمان پخش می شد از دیگر آثار اوست.ازآخرین اثار این هنرمند بزرگ آلبوم ال گرکو است که بر مبنای تصورات ذهنی او از ال گرکو(نقاش بزرگ) نوشته شده است . در پایان لازم به ذکر است اکثر اثار ونجلیز به صورت مجاز و شرکتی و بعضا با جلدهای قلابی !! در دسترس علاقمندان می باشند و خوانندگان محترم می توانند در صورت علاقه با صرف مایه تیله ، آثار ایشان را ابتیاع کنند!! بالاخره پول صرف کردن در راه موسیقی خیلی راه دوری نمی ره ....!!!

گفت و گو با ونجلیز                                               

  تاریخ:23 ژوئن2001   

گفت و گو از :آگیانیدیس    ترجمه:الهه!   

روزنامه یونانیTanca یک مطلب ویژه در مورد ونجلیز قبل از کنسرت آتن او به چاپ رسانده که شامل شرح حال و بیوگرافی آن می شود. گفتگویی که بعد از مدتها با ونجلیز انجام شده و ونجلیز حاضر به صحبت با مطبوعات گردیده بود.  

·        می گویند که موسیقی مودبانه ترین راه بیان صدای جهان! است. آیا شما با این جمله موافقید؟

به نظرم موسیقی خود به تنهایی یک دنیاست

  • اگر ما چنین فرض کنیم که همه چیز در موسیقی بیان شده است ، پس چرا ترکیب جدید هر آهنگ، چیزی متفاوت را می سازد؟

من فکر می کنم ترکیب این رمزهای جهانی هرگز پایان نمی پذیرد

  • در درک موسیقی ،آیا اعتقاد بر این است که حس شنوایی فقط سهیم است ؟

به نظر می رسد که شنیدن ،اولین نقش را ایفا می کند .ولی به خاطر اینکه هرچیز موسیقی خاص خود را دارد و موسیقی توسط کل بدن حس و قابل درک می شود ،حتی می توان آن را بوئید یا چشید.خلاصه اینکه موسیقی با تمام حواس قابل لمس است .

  • کدام حس شما در خلق موسیقی موثر است؟

هیچکدام!

  • قبل از اینکه شما یک اثر موسیقی تولید کنید،حس می کنید که این کار متعلق به شماست؟ و ماهیت آن کاملا متعلق به شماست؟

هیچ چیز به هیچ کس تعلق ندارد در عین حالی که همه چیز به همه کس تعلق دارد.

  • به نظر شما کسی که به موسیقی گوش میدهد لازم است دانش آموخته ی این رشته باشد؟یا اینکه چه چیز برای شنیدن موسیقی لازم است؟

این کاملا اشتباه است که ما فکر کنیم که برای شنیدن موسیقی و حس آن به دانش خاصی نیاز داریم .ولی به نظرم شنیدن موسیقی به یک دانش عمومی نیاز دارد . تا اینکه درصد درک و آگاهی ما بالا برود. بدین طریق ما می توانیم با یک دنیای قابل مشاهده روبه رو شویم.

  • شما یک شنونده ی دانش آموخته را ترجیح می دهید یا یک شنونده ی غریضی را؟

اگر مخالف آموزش موسیقی قلمداد نشوم ،ترجیح می دهم شنوندگان من غریضی باشند.

  • فکر نمی کنید در جهان کنونی موسیقی زیاد شده است؟ باز هم ترجیح می دهید سکوت اختیار کنید؟

من ترجیح می دهم که یک مکثی داشته باشم و نگاهی به گذشته بیاندازم.

  • فلینی می گوید ما برای درک بیشتر نیازمند سکوت بیشتریم.آیا شما فکر می کنید می توانید تمام اصواتی را که ما را احاطه کرده اند درک کنید؟

متاسفانه یا خوشبختانه ، بله.

  • آیا شما انتظار دارید مردم به صورت عمومی موسیقی شما را درک کنند؟

من بیشتر علاقمند به یک رابطه صمیمانه و بی ریا هستم تا چیز دیگر

  • آیا شما مایلید از خود نشانه ای بر جهان موسیقی بگذارید؟چه نشانه ای؟

بله ،نشانه ی مثبت!!

  • اسکاری را که برای موسیقی"ارابه های آتش" گرفتید آیا برای شما یک هدیه و سورپریز بود یا انتظار دریافت آن را داشتید؟

آکادمی اسکار دفعتا تصمیم گرفت این جایزه را به من بدهد.چیز دیگری ندارم بگویم.

  • فکر می کنید که شما به موفقیت رسیده اید؟

به نظرم کلمه ی موفقیت یک موضوعی است که وابسته به تفکر شخصی افراد است . موفقیت برای همه یک معنا ندارد.پس بهتر است وارد این بحث نشویم.

  • چطور ممکن است کسی انبوه صداها را در ذهنش داشته باشد منبع آن کجاست؟

مغز آدمی هزاران بار از جعبه های کامپیوتری که ما امروز استفاده می کنیم با استعدادتر است. کامپیوتر باعث تحت تاثیر قرار گرفتن کودکان و کهنسالان و مختل شدن زندگی ما شده است.تاثیر کامپیوتر بیشتر منفی است تا مثبت.

  • شما قادرید در هر استودیویی که در سرتاسر جهان وجود دارد کار ضبط کنید و آنها هم نمی توانند شما را رد کنند.استودیویی را که آخرین کارتان را در آنجا ضبط کردید چگونه انتخاب کردید؟

به دو دلیل آنجا را انتخاب کردم اول به این دلیل که آنجا یونانی بود،یعنی در کشور خودم بودم و آنجا همه چیز کاملا به شکل شغل و حرفه ، پیش می رفت .دوم اینکه امکانات این استودیو کاملا راضی کننده بود .

  • آیا درست است که دانشمندان اسم شما را بر روی یک ستاره ی خیلی دور دست گذاشته اند؟

این کار را دانشمندان کرده اند من چه چیزی باید بگویم؟

  • برخی از دانشمندان معتقدند موسیقی ای که شما می سازید نزدیکترین صدا به جهان و صدای آن است،آیا شما موافقید؟

به نظر می رسد بیشتر آنها موافقند تا من!

  • به نظر شما جهان چیست؟

این سوال شما به یک جواب دقیق و مختصر و مفید نیاز دارد .(درین جا ونجلیز و مصاحبه کننده هر دو از واژه یونانی معادل جهان یعنیSymban  استفاده می کنند.)

  • به نظر شما ما می توانیم با چیزی که جهان خوانده می شود ارتباط برقرار کنیم ؟

اگر بشر نتواند با جهان ارتباط برقرار کند به نظر شما آنگاه چه کار دیگه ای می تواند انجام دهد؟

  • حقیقت نهفته در پشت موسیقی شما چیست؟ اصلا به نظر شما حقیقت چیست؟

به نظرم موسیقی حقیقت محض است ، در مورد موسیقی خودم چیزی نمی توانم بگویم.

  • سکوت چیست؟ موسیقی چیست؟

هر دو یک چیز هستند ولی به نوبت و یکی در میان.

  • نظر شما در ورد این شعر چیست؟"هر جا که می روم فکر یونان آزارم میدهد"؟

موافقم البته به شرطی که در یونان باشم!

 

(تنها چیزی که می شه در اینجا راجع به ایشوون گفت اینه که : ناز باشی !!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:53  توسط الهه  | 

من سازم ، بندی آوازم .

برگیرم ، بنوازم .

بر تارم زخمه ی "لا" می زن ، راه فنا می زن .

من دودم، می پیچم ، می لغزم، نابودم .

می سوزم ، می سوزم : فانوس تمنایم.

گل کن تو مرا و درآ .

آئینه شدم ، از روشن و از سایه بری بودم .

دیو و پری آمد،

                   دیو و پری بودم .

                  در بی خبری بودم .

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات

و زبر پوشم اوستا ، می بینم خواب :

                                        بودایی در نیلوفر آب.

هرجا گل های نیایش رست ، من چیدم .دسته گلی دارم،

محراب تو دور از دست :او بالا ،

                                من در پست .

خوشبو سخنم ، نی؟! باد "بیا" می بردم ، بی توشه شدم در کوه "کجا" گل چیدم ،

                                                                                     گل خوردم .

در رگ ها همهمه ای دارم ، از چشمه ی خود آبم زن ، آبم زن .

و به من یک قطره گوارا کن ، شورم را زیبا کن .

باد انگیز ، درهای سخن بشکن ، جا پای صدا می روب .

هم دود "چرا" می بر، هم موج "من" و "ما" و "شما" می بر.

ز شبم تا لاله ی بی رنگی پل بنشان،

زین رویا در چشمم گل بنشان ،

                         گل بنشان .

                                                           

                                                              سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:45  توسط الهه  | 

" دنیایی که درآن زندگی می کنیم "

اگر همه ی جمعیت روی زمین 100 نفر باشند

با نسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت:

57 نفر آسیایی  21 نفر اروپایی  8نفر افریقایی

6 نفر امریکایی اند(از امریکای شمالی و جنوبی)

30 نفرمسیحی اند و 70نفرمسیحی نیستند

6نفر59% کل ثروت دنیا را دارند که از امریکای شمالی هستند

80نفر در فقر زندگی می کنند

50نفر از سوء تغذیه خواهند مرد

70نفر می توانند بخوانند

فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد

فقط یک نفر کامپیوتر دارد

اگر شما :

هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید

اگر هرگز برده نبوده اید

اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید

بدانید که از 500 میلیون نفر، خوشبخت ترید!

اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید،

و پوشاکتان را در کمد،

اگر سقفی بالای سرتان دارید،

و جایی برای خواب،

از 57 % کل جمعیت دنیا ثروتمندترید!

پس قدر خودتان را بدانید!

--------------------------------------------------------------------------------

تعداد بازدیدکنندگان رو دیدم ذوق مرگ شدم!!!! قربون دستتون میاید سر می زنید کامنت هم بذارید!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:16  توسط الهه  | 

چه کسی بود صدا زد سهراب

به مناسبت سال روز فوت سهراب سپهری -

ایران ما ، گروه فرهنگی - 78 سال پیش ، سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307 در كاشان متولد شد. شاعر توانای ایران زمین نخستين مجموعه‌ي شعر خود - مرگ رنگ - را در سال 1330 منتشر كرد و زندگي خواب‌ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر و حجم سبز نيز ديگر آثار اوست كه تا سال 46 به چاپ رسيدند. اين مجموعه‌ها به همراه «ما هيچ، ما نگاه» در سال 56 به صورت يك جا در «هشت كتاب» ‌منتشر شد. اين شاعر و نقاش معاصر اول ارديبهشت ماه سال 1359 به علت سرطان خون در بيمارستان پارس تهران درگذشت.

بیوگرافی سهراب

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. خود سهراب ميگويد :

... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

سایت سهراب سپهری

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. درگذشت پدر در سال 1341 رخ داد.

... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :

... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.

... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)

... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ...
(هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :

... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.

... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.

... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)

از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.

... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)

سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.

... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.

... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... |(هنوز در سفرم)

سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.

...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...

مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.

... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم...
(هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نيما يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :

... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.

... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...

(مرغ مهاجر صفحه 67)


اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :

... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب

... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.

آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:

به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:45  توسط الهه  | 

شهیار قنبری

                                                        

زمان تولد: 6/5/1329

مکان تولد: تهران

فرزند:  حميد قنبری (هنر پيشه تاتر ، خواننده  ، دوبلر ( صدای جری لوییس ))

 

شروع کار:

شهیار قنبری ترانه سرایی را از پانزده سالگی آغاز کرده است. وی در دهه 60 به انگلیس سفر کرده ودر سال 1968 در گروهای موسیقی پاپ شرکت می کند.در تظاهرات اعتراض به جنگ ویتنام ، سال 1968 در لندن شرکت کرده و از آن پس بی تردید ترانه سرایی را بر می گزیند. پس از بازگشت به ایران کارش را با نوشتن برای هفته نامه های مختلف و خبرنگاری آغاز کرد و در عین حال برای رادیو تهران برنامه ی آوای موسیقی (پیرامون  rock and roll وpop ) تهیه کرد. فعالیت وی در تلویزیون با گویندگی و ترانه نویسی برای برنامه ی تلویزیونی زنگوله ها (کشف صداهای تازه در تلویزیون) در کنار شادروان واروژان ، پرویز اتابکی ، بابک افشار ، اسفندیار منفردزاده ، ایرج جنتی عطایی ، تورج نگهبان و منوچهرسخایی تهیه کننده ی آن برنامه آغاز شد.

 

ترانه سرایی:

شروع فعالیت ترانه سرایی او در سال ١٣٤٨یعنی در هجده سالگی  با ترانه ی ستاره آی ستاره و دیگه اشکم واسه من ناز می کنه با صدای گوگوش در استودیو طنین بود.در نوزده سالگی فعالیتش را گسترش داد و ترانه های بسیاری را برای گوگوش   داریوش، ابی ، فرهاد و خواننده های مشهور آن زمان سرود که قصه ی دو ماهی ، بوی خوب گندم ، مرد تنها، قصه بره وگرگ، حرف ، نفس،هجرت، جمعه، هفته خاکستری،نياز، سقوط ، هميشه غايب، نفرين نامه،نجواها،آوار و اگه بمونی از آن جمله اند.شهیار در ایران پیش از انقلاب نخستین مجموعه شعر خوانی خود به نام "یک دهان آواز سرخ " را منتشر کرد.

 

فعالیت سینمایی و تئاتر:

شهیار در کودکی در فیلم چهره آشنا به همراه پدر ظاهر می شود و پس از آن در سال ١٣٥٥ در فیلم خانه خراب ساخته ی نصرت کریمی و پس از آن در فیلم شام آخر ساخته ی خود شاعر به همراه مرحوم فنی زاده ایفای نقش کرد.او در آن سال ها دو نمایش نامه به نام های برادران علمی و غزلنمایش نیز نوشت . پس از آن به همراه سیمین بهبهانی ، فریدون مشیری ، یدالله رویایی و عماد خراسانی به عضویت شورای ترانه های روز ایران در آمد.در اواخر دهه ی پنجاه فیلم موزیکال پاییز، ایستگاه آخر را با بازی مرحوم پرویز فنی زاده و ایرن نویسندگی و کارگردانی کرد که پخش آن با شروع انقلاب میسر نشد

 

پس از انقلاب:

شهیار در سال 1359 پس از پیروزی انقلاب  به فرانسه مهاجرت کرد و در طی این مدت فعالیت خود را ادامه داد.سالها بعد در فرانسه دومین آلبوم خود که در ایران ضبط شده بود به نام "پیشمرگانه ها " یا "اگر همه شاعر بودند " را منتشر کرد و پس از آن " صدای درخت بی زمین ". غربت مکانی می شود برای اوج این نازنین و واژه پشت واژه سبز می شود و کارنامه ای رقم می خورد که می توان سالها به آن بالید. شهیار پس از سالها اقامت در فرانسه در دهه ی 90 به شهر فرشتگان LA در آمریکا می رود تا  غزل نمایش " نون و پنیر و سبزی " را در کنسرت ابی و داریوش به صحنه ببرد.کاری متفاوت با بازی تنها فرزندش " لرکا " . انتشار آلبوم " قد غن " در اوایل همین دهه روی می دهد. سپس دو مچموعه به نام های  "شناسنا مه 1 " و "شناسنا مه 2 " که مجمو عه ای است از تمام ترانه های نوشته شده توسط شهیار با صدای گوگوش به همراه مروری بر سالهای دور ترانه با کلام شهیار و سپس " سفرنامه"  منتشر می شود.مجموعه ای متفاوت و زیبا. پس از چند سال کاری دیگر به نام "برهنگی" انتشار می یابد . یک روز پس از فاجعه ی 11 سپتامبر در نیویورک "دوستت دارم ها" را به قربانیان پیشکش می کند و پس از آن یک مجموعه ترانه خوانی به نام " Rewind Me in  Paris " که این مجموعه ،همه ی وجود این نازنین را در سال ها تلاش بی وقفه ، به ترانه خانه پیشکش می کند. مجمو عه ای بی نظیر به زبان های  انگلیسی و فرانسه.لازم به ذکر است که آخرین کار مشترک شهیار و گوگوش آلبوم مانیفست است که این آلبوم با استقبال گسترده ی مردم می رود که شروعی باشد بر تحول موسیقی و ترانه در سال های غربت.در این آلبوم 8 ترانه از شهیار با صدای جاودان گوگوش وجود دارد که مورد توجه دوستداران گوگوش و شهیار قرار گرفته است.

 برنامه های رادیویی:  برنامه ی رادیویی (از سال١٣٧٢تا ١٣٧٩ ) از رادیو صدای ایران ، سریال تلویزیونی گل یا پوچ ، کوچ از تلویزیون جنبش ملی ، برنامه ی مستقل تلویزیونی o.v.t.v )original version) از کانال ١٨ ، مشق شب (در کنار شهروز رفیعی و آیلین) ، take one و برنامه ی دوستت دارم ها از تلویزیون جام جم .لازم به ذکر است شهیار قنبری به زبان فرانسه مسلط است و در دو آلبوم اخیر خود نیز ترانه هایی به زبان های انگلیسی و فرانسه اجرا کرده است و تا کنون سی و هفت سال است که در عرصه ی ترانه سرایی فعالیت می کند و به نقل از وی: (( هنوز و همچنان ، شعر خوردن ، شعر نوشیدن ، شعر بويیدن ، شعرگريستن، شعر خنديدن، شعر خوابيدن و شعر نفس کسيدن،تنها کسب و کار من است.))

 

شهیار از گوگوش می گوید(در سالهای سکوت گوگوش):

گوگوش، گوگوش نازنین برای من بانوی ترانه است ، برای همیشه تا صدا هست، تا ترانه هست، گوگوش هست،سبز و همیشگی.نمی دانم با واژه ها چگونه از همه انسانیتش، از همه هنرش، از همه اندازه ها و تواناییها یش چگونه می توان سخن گفت.با اینکه کار من پرداختن و بازی کردن و پیدا کردن واژه هاست ، اما فکر می کنم در این زمینه توانایی لازم را ندارند که به درستی از همه بزرگیهای انسان سخن بگویند.به هر تقدیر گوگوش برای من آغاز راهی است.برای من میلاد شعر و ترانه است.در همه این سالها گوگوش یعنی جوانی من،همه تجربه های تازه و رنگ به رنگ زندگی من، گوگوش بخشی از حنجره من بود،بنابر این گلوگاه و بال پرواز من است.گوگوش هنرمندی است که بیش از همه عاشق خواندن است .اما نمی تواند بخواند .گوگوش اجازه ندارد بخواند .یارب،حسرتا،دردا که در این سالهای آخر قرن بیستم،قرنی با این شکوه و تجربه ،قرن کشفها و اخترعات و... و قرنی که مرزها برداشته شدند و می شوند ،پرنده ای به نام گوگوش اجازه پرواز و آواز ندارد.

 

کارهای مشترک او با گوگوش:

ستاره آی ستاره ، دیگه اشکم واسه من ناز می کنه ، اگه بمونی اگه نمونی ، بیزار ، جمجمک برگ خزون ، یادم بشه یادت باشه، بمان بمان ، عاشقانه ها (نخستین کار مشترک با شادروان واروژان که بعد ها ترانه ی گلابدان قدیمی بر اساس همین موسیقی سروده شد) ، کاش من جای تو بودم ، کوچه ها ، تو را باور ندارم ، قصه ی دو ماهی ، قصه ی بره و گرگ ، بین ما هر چی بوده تموم شده ، دیگه نمی گم دوست دارم ، جمعه ، حرف ، هجرت ، نفس ، چله نشین ، آخرین خبر ، دلکوک ، اتاق من ، نسل ما ( مشترک با مهرداد آسمانی ) ، حریق شهر قصه ( مشترک با مهرداد آسمانی ) ،ستاره آی ستاره (مشترک با مهرداد آسمانی) ،آی مردم مردم ، نجاتم بده ،عشق یعنی همه چیز، سنگر بی سنگ، خوب خوب، غزل شیشه ای ،آفتابی ، شناسنامه من..

                           شهیار در کنار پدر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 10:57  توسط الهه  | 

کیتارو جادوگر موسیقی    Kitaro

خارق العاده .اعجاب انگیز .محیر العقول . پرنده ای به نام ماسانوری تاکاهاشی(با تاکاشی تاناکورا نسبتی ندارد!!) ملقب به : کیتارو متولد چهارم فوریه 1953 ژاپن.نقل است که وی در دبیرستان خودش به خودش درس گیتار برقی می داد. او از همان دوران جوانی برو بچه ها و دوست آشنا را دور هم جمع کرد و گروهی به نام "گروه فامیلی شرق دور" تشکیل داد که حاصل آن دو آلبوم موسیقی به سبک (راک پیشرو)  Progressive Rock  بود. نقل است که کیتارو از دوران جوانی در سختی بسیار زیاد زندگی می کرد تا جائی که این پسر زحمتکش روزها را مشغول فعلگی می شد و شبها را به کنجی در جنگل می رفت تا در غار تنهایی خود آرام می گرفت. و احتمالا به همین دلیل است که در موسیقی او مقدار متنابهی صدای سوسک و جیرجیرک و باد و آب و خاک و آتش!!هست بالاخره همنشینی با طبیعت و جانوران و حشرات موذی و غیر موذی، این فایده ها را هم دارد.بگذریم، کیتارو بعد از مدتی که دید انگار استعدادهایش هدر می رود(مثل من!!) به اروپا رفت و سریعا به خدمت کلاوس شولتز (یکی از بزرگان موسیقی الکترونیک آلمان و جهان ) رسید و از حضور ایشان بهره ها برد که این اتفاق حدود سال 1972 رخ داد . این آهنگ ساز کار درست در سال 1980 با ساختن موسیقی جادویی سریال مستند جاده ابریشم که 5 سال از تلویزیون ژاپن پخش شد و 10 سال هم از تلویزیون ما!! قدرت خلاقیتش را در زمینه آهنگ سازی به همگان ثابت کرد . بعد از این بود که کمپانی های اروپایی و آمریکا یی یکی پس از دیگری دنبال او راه افتادند که با او قرار داد ببندند. از موسیقی جاده ابریشم هرچی بگم کم گفتم. ملودی های ساده و طبیعی به همراه بافتی با وقار، آرام و دلنشین و در عین حال رویایی و الهی از مشخصه های موسیقی جاده ابریشم است. در سال 1986 کیتارو با مهاجرت به آمریکا چند آلبوم دیگر از جمله آلبوم " به سوی غرب" و تنکوTenko  را آهنگسازی کرد و از این طریق خود را بیش از پیش در عرصه های بین المللی مطرح کرد. در سال 1987 آلبوم "روشنایی روح" را با کمک یکی از دوستان خود به نام میکی هارت در کمپانی ام تی فوجی ژاپن تولید کرد. این آلبوم که با همکاری نوازندگان آمریکایی تولید شده بود برای دریافت جایزه از آکادمی گرامی Grammy  (یه چیزایی تو مایه های آکادمی اسکار) به عنوان بهترین موسیقی نوین New Ageکاندیدا شد. در همان سال کیتارو کنسرت آمریکای شمالی خود را ترتیب داد واز طریق حدود 2 میلیون نسخه از کپی این اجراها فروخت و وضعش توپ شد!!

حالا دیگر توپ هم نمی توانست او را بترکاند ولی پول برای این هنرمند وارسته اصلا اهمیت نداشت . وی سال 1988 آلبوم کوجی کی( همون کجا؟ کو؟ خودمان!!) سال 90 آلبوم رویا به خوانندگی جان اندرسون سال 96 آلبوم "دنیای موسیقی" سال 97 موسیقی فیلم بهشت و زمین از ساخته های الیور استون(کارگردان نامی) و گایا Gaia  سیرک را تولید کرد و سال 99 آلبوم "فکر کردن به تو"Thinking of you  وسال 2001 آلبوم باستانی" Ancient  یا "کهن" را تولید کرد که این آخری هنوز به گوش نگارنده نرسیده!!:( این آهنگساز ژاپنی در طول 28 سال فعالیت خود در زمینه موسیقی 38 مجموعه موسیقی از خود به جا گذاشته است که پیش بینی می شود با گذشت زمان به تعداد آن افزوده شود !!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 12:24  توسط الهه  | 

 

 

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند ازروی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم با ایناخستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دُلک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

 

***

فرهاد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:46  توسط الهه  | 

 

هی فلانی دو سه خطی بنویس ...ساده تر ...رندی تر...در پی قافیه و واژه نباش...

خوب اگه واقعا بشه دستورالعمل بالا رو اجرا کرد که دیگه مشکلی باقی نمی مونه!!میدونی داشتم فکر می کردم که این دفعه یکی از نوشته های خودمو بذارم تو وبلاگ بعد هرچی اینور اوونورو گشتم نوشته هامو مرور کردم دیدم ...نه ! هیچ کدوم با حس و حال الانم جور در نمی آد  البته بحث سر تشریح حال و هوای الان من نیست ! موضوع اینه که یه چیزی باید نوشته بشه که تو بخونیش و البته قسمت مهمش اینه که خوشتم بیاد! می دونی نوشتن برای تو اینقدرا هم کار سختی نیست !! حرف زدن با تو خیلی راحتتره ... خیلی وقتا هست که درو به روی همه می بندی هیچ آشنایی نمی فهمه چی می گی یا شاید خودت ترجیح میدی که بیش از اوون چیزی که هستی برا اطرافیانت فاش نشی! ذهن غریبی داریم !! .......اینه که من حس می کنم این موقعه هاست که نوشتن برای تو از هر کاری راحتتره من می نویسم . تو می خونی .من خالی می شم و تو پر بعد دوباره از اول!! چرخه ی جالبیه ! و البته جالبتر می شه اگه این پر و خالی شدنها دو طرفه باشه ... گاهی هم تو بگی و من بشنوم .یاد یه آهنگ عجیب افتادم الان که حس می کنم خیلی به غربت سرگردونیام نزدیکه :

The black and green scarecrow as everyone knows

Stood with a bird on his hat and straw everywhere

He didn't care

He stood in a field where barley grows

His head did no thinking

His arms didn't move except when the wind cut up

Rough and mice ran around on the ground

He stood in a field where barley grows

The black and green scarecrow is sadder than me

But now he's resigned to his fate

'cause life's not unkind – he doesn't mind.

He stood in a field where barley grows.

 

ذهن غریب،  ذهن سیال ، ذهن سرگردوون ، ذهن زیبا ،    یا هر اسمی که تو روش می ذاری فرقی نمی کنه ! برای من مهم اون چیزیه که همه ی زندگیم توش خلاصه شده ... صدای خنده های کودکی   تصویر هیاهوی نوجوونی  یه کلوزاپ از سکوت........اووه خیلی بیشتراز اونه که بشه با 32 حرف بیانش کرد ...برای تشریحش خیلی چیزا لازمه   رنگ ، موسیقی ، قهقهه ی تو ، هق هق من ...و یه بوم به اندازه 21 سال بی خیالی!! ولی من باید تمام اینها رو به سطح 32 تا حرف نزول بدم... تو حتما می فهمی من چی میگم ! پرده ی تو هم همه ی اینها رو داره ، فقط شاید کمی بزرگتر یا یه کمی کوچیکتر باشه!   حالا تمام اینها رو تصور کن که جمع شده توی فضای محدود! ............ما شاهکاریم !! باور کن  .

ولی بدون که این ستمه اگه بذاریم پردمون توی اوون انباری خاک بخوره!!

من که همین الان می رم یه قاب خوشگل براش بسازم!!

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 19:45  توسط الهه  | 

جیمی هندریکس Jimi Hendrix

اولین گیتاریست چپ دست!(1970-1942)

جیمی هندریکس با نام واقعی جانی آلن هندریکس در تاریخ 27 نوامبر 1942 در سیاتل واشنگتن به دنیا آمد. پدر او که پس از مدتی از اسم قبلی پسرش پشیمان شده بود نام او را به جیمز مارشال هندریکس تغییر داد تا بعدها که او گیتاریست می شود یه اسم تیریپ!! داشته باشد.او نوازنده خود ساخته ای بود که سبکی ویژه را در گیتار الکتریک نوازی !! ابداع کرد و بسیاری از بزرگان گیتار الکتریک در جهان مدیون او و نوآوری های او هستند. وی جزو معدود افرادی بود که گیتار را با دست چپ و با گیتار راست دستها می زد.(معمولا گیتاریستی که چپ دست است ،فرم سیم های گیتار را از بالا به پائین جا به جا می کند تا همه چیز به حالت عادی برگردد ولی جیمی جون! مثل اینکه کاملا بی خیال این حرفا بود!)                         هندریکس در سال 1962 با شکسته شدن قوزک پای راستش مدتی فعالیت های هنری رو تعطیل کرد و به قول مرحوم فروغی دیگه این قوزک پاش! یاری رفتن نداره!( دوستان عزیز اطلاعات دقیق رو حال می کنید دیگه!!) بازگشت او به عرصه هنر با ترتیب دادن! چند کنسرت به همراه sam cook بود . در سال 1965 او به نیویورک نقل مکان کرد تا از شرصاحبخانه قبلی راحت شود.در حال حاضر بر طبق آخرین اخبار محل تولد او را هم قرار است در یک حراجی ، مدیر برنامه های برادرش چی چی !! هندریکس خریداری کند چون بقیه کلکسیونر های بزرگ حاضر به خرید این منزل قدیمی نشدند.

 هنرمندانی نظیر آیسلی برادرز ،لیتل ریچارد و کینگ کورتیس بهمراه هندریکس تصمیم گرفتند گروهی تشکیل بدهند تا از دولتی سر این بنده خدا به یه نوایی برسند که ظاهرا مشاهده نمودند که بخاطر دیسیپلین کاری که ایشون دارن،این کاره نیستند!

در ژوئن 1965 هندریکس با نام جیمی جونز(اه چند دفعه تغییر نام میدی بابا!!؟) و با پا و کمر و دندان! گیتار می زد و به اصطلاح خودمون گیتارو می خورد !! نقل است او در یکی از اجراهاش گیتارو آتیش زد! احتمالا قصد داشته مجلس رو بیش از پیش گرم کنه! قطعات او در گیتاربه لحاظ نوازندگی بسیار مشکل و تکنیکی هستند، در عین حال ملودی همین قطعات بسیار زیبا،محسور کننده و تکنیکی هستند.

او سبکی را در موسیقی پایه گذاری کرد که آمیخته ای از موسیقی آفریقایی و امریکایی بود....تا اینکه هندریکس در 27 سالگی به تاریخ 18 سپتامبر 1970، موقعی که برای اجرای کنسرت به لندن رفته بود ، به شکل مرموزی و زمانی که در خواب ناز بود درگذشت و خواب این جهانی را به خواب آن جهانی وصل کرد.پیکر او را نامزدش ( مونیکا دینمن) وقتی پیدا کرد که او به خواب همیشگی رفته بود و حالا صدای توپ و تانک و توپ و تشرهای نامزدش نیز نمیتوانست او را از خواب بیدار کند! عده ای می گویند او در اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر درگذشت ،عده ای هم بر این باورند که او خودکشی کرد و خلاصه هنوز که هنوزست علت واقعی مرگ او روشن نشده است.جیمی هندریکس کسی است که هیچ احدی به گرد پایش در زمینه گیتاربرقی نرسیده است، و بسیاری از بزرگان جهان گیتار خود را مدیون او می دانند. هندریکس اسطوره ای بود که حتی مجسمه اش به کلیسا ها راه یافت و تا سالها بعد از مرگش نیز جوایز بسیاری برنده شد. قطعات موزیکال و فیزیکال! اودر حال حاضر هم زیبا و هم دست نیافتنی هستند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:7  توسط الهه  | 

مراقب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود 

مراقب گفتارت باش که تبدیل به رفتار می شود

مراقب رفتارت باش که تبدیل به عادات می شود

مراقب عاداتت باش که تبدیل به شخصیت می شود

مراقب شخصیتت باش که تبدیل به سرنوشت می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 20:49  توسط الهه  | 

 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دلو تو می دوونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک باروون می شه تو می دونی

عمری غم تو دلم زندونیه

دل من زندوون داره تو می دونی

هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوستت دارم تو می دونی

می خوام امشب با خودم شکوه کنم

شکوه های دلمو تو می دوونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست؟

چرا بخت من سیاست تو می دوونی

پنجره بسته می شه شب می رسه

چشام آرووم نداره تو می دوونی

اگه امشب بگذره فردا می شه

مگه فردا چی می شه تو می دوونی

عمری غم تو دلم زندونیه

دل من زندوون داره تو می دونی

هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوستت دارم تو می دونی

***

فریدون فروغی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 18:14  توسط الهه  | 

Wish you were here

So, so you think you can tell

Heaven from hell,

Blue skies from pain,

Can you tell a green field from a cold steel rail?

A smile from a veil?

Do you think you can tell?

 

And did they get you to trade

Your heroes for ghosts?

Hot ashes for trees?

Hot air for a cool breeze?

Cold comfort for change?

And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in cage?

 

How I wish, how I wish you were here.

We're just tow lost souls swimming in a fish bowl, year after year.

Running over the same old ground. What have we found? The same old fears.

Wish you were here.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 12:10  توسط الهه  | 

 

 

تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهرتو تلخی زندونو به یادم میاره

من نیازم تورو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

تو بزگی مثل اون لحظه که باروون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی، لطیفی مثل خواب

من هموونم که اگه بی تو باشه جوون میکنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی

تومثل شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب کردنه یک عرووسکی

من نیازم تورو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی

برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

فریدون فروغی 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:58  توسط الهه  | 

WANTED

Jim Morrison جیم موریسون

یک نابغه یاغی!

جیمز داگلاس موریسون James Douglas Morrisonبا نام هنری" جیم موریسون"

(متولد 8 دسامبر 1943 فلوریدا آمریکا - مرگ سوم جولای 1971 پاریس،فرانسه)

او مغز متفکر و یکی از اصلی ترین پایه گذاران گروه موسیقی The Doors بود و نام گروه خود را از یکی از اشعار شاعر معروف ویلیام بلیک برگزید(اگر درهای ادراک و آگاهی پاکیزه گردند ،همه چیز همانگونه که وجود دارند به نظر می رسد،بیکران و نا محدود)

این آدم عجیب غریب آنطور که خود می گوید زمانی که یه ذره بچه بود! به همراه پدر مادر خود عازم سفر بود که در راه با چند سرخپوست مواجه می شود که روی جاده دراز به دراز خوابیده اند و مشغول مردن بودند! ظاهرا در حالی که جیم کوچک به همراه والدین خود از آنجا عبور می کرده ، روح یکی از همین عرفای سرخپوست در او حلول کرده و "درد سر والدین" ! از همینجا شروع می شود.

جیم دانشجوی تاتر دانشگاه کالیفرنیا می شود و حالا چطور سر از موسیقی در می آورد اگر شما فهمیدید به من هم بگید! پس از مدتی او به همراه همشاگردی نابابش! ری مانزارک و دو برادر او که گیتار و کیبورد

 می نواختند و یک معلوم الحال دیگه ! به اسم جان دنزمور که نوازنده درام دراماتیک! بود در سال 1965 گروه دورز را تشکیل میدهند.آنها سپس برای سکونت به لندن-انگلستان می روند(جایی که مهد کودک!ببخشید مهد گروههای راک بود) و تمرینات سفت و سخت خود را آغاز می کنند.

پس از مدتی برادران مانزارک که سبک کار موریسون و آهنگهایش را نمی پسندیدند گروه را ترک کردند (خوش اوومدن!!)و رابی کریگر که یک گیتاریست خلاق و مبتکر بود جانشین آنها شد و حالا دیگه گروه نگو بلا بگو!! خوانندگی موریسون و آهنگهایش بلافاصله پس از اجرا تاثیرات مختلفی بین مردم می گذاشت و چون اغلب این ترانه ها متحورانه، جسورانه و گاه گستاخانه ! ساخته می شد یه جورایی جوونا رو حیرون کرده بود که باید این گروه رو تحویل بگیرن یا بی خیال بشن! که البته مورد دوم رخ نداد و ترانه ها و کنسرتهای موریسون بسیار طرفدار پیدا کرد.

او مستقیما به دولت و پلیس آمریکا می توپید تا جائی که او را ناغافل روی سن هنگام اجرا دستگیر می کردند و در برخی  از شهرها مثل لوس آنجلس حتی بهش مجوز اجرا نمی دادن و اگر هم مجوزی برا اجرا داده می شد نیروهای پلیس و گارد ویژه ! گوش به زنگ منتظر می ماندند که اگر جیمی خان سوتی داد ، سه سوته دستگیرش کنن .

برخی از کارهای موریسون که ضد جنگ و ضد ارتش و پلیس بود توسط فرانسیس فورد کاپولا (کارگردان معروف آمریکائی) در فیلمی که در مورد جنگ ویتنام ساخته شده بود استفاده شد و فیلم  اینک آخرالزمان

نیز از ترانه ها و آهنگهای آن بی بهره نماند . موریسون علیرغم شخصیت برجسته، معترض و متفاوتی که داشت ضعفهایی نیز داشت که به خاطر اینکه لج پلیس را در بیاورد ! هر از گاهی دست به این اعمال انتحاری می زد ، ترانه هایی مثل  Light my fire(آتشم را روشن کن) Riders on the storm  (سواران طوفان) در زمان خود غوغایی به پا کرد و حتی تلویزیون انگلستان یک مجموعه مستند تلویزیونی از کارهای گروه ساخت. دردسر آخر موریسون خلاصه کار دستش داد و گاوش دوقلو زائید و مجبور شد آمریکا را ترک کند و به مهد دموکراسی (فرانسه) برود ولی متاسفانه آمدن اون به فرانسه براش اومد نداشت! و او در همون تاریخی که اول متن گفتم و حالا یادم رفته !! توی وان حمام منزلش  بر اثر سکته قلبی قبض ورود به اون دنیا رو  می گیرد . خیلی ها مرگ موریسون رو مثل خیلی دیگر از موزیسینها بودار می دانند.

الیور استون کارگردان مطرح امریکائی فیلمی به نام The Doors از زندگینامه جیم موریسون ساخت که در آن وال کیلمر نقش او را بازی می کرد و به بیان واقعیتهای ریزی از زندگی او می پردازد( علاقمندان جهت اطلاعات بیشتر به فیلم مراجعه کنند !) او در گورستان پرلاشز (محل دفن صادق هدایت) کنار اسطوره ای چون موزارت دفن شد و مدفن او هرساله به هنگام سالمرگش محل تجمع جوانان مستقل ، معترض و ضد جنگ می شود که با روشن کردن شمع و خواندن ترانه های او ، یاد این هنرمند معترض را گرامی می دارند .

شاید هیچ صحنه ای طنزآمیزتر از این نباشد که خواننده ای بر روی سن در کنار پلیس به اجرای برنامه بپردازد و این اتفاق نادر چندین بار در کنسرتهای موریسون رخ داد ! و حتی یک بار حدود هفت هشت پلیس باتوم به دست خواننده گروه دورز را روی صحنه همراهی می کردند! در واقع موریسون وقتی در سال 1968 در اوج جنگ ویتنام آلبوم ضد جنگ خود را به نام" در انتظار خورشید " بیرون داد، نامش در لیست سیاه مقامات آمریکایی ثبت و دردسرهایش شروع شد!وقتی موریسون در 27 سالگی درگذشت از خود کارنامه ای با 7 آلبوم موسیقی، 1600 صفحه شعر ، 4 کتاب و دو فیلم برنده جایزه به جا گذاشت .

نظر موریسون درباره شعر: شعر واقعی چیزی نمی گوید فقط احساسات آدم را تیک می زند. شعرهای من همه درها را باز می کند تا شما از میان در مناسب تر وارد شوی و به آزادی و درک مناسب تری از هستی برسی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:21  توسط الهه  | 

by Pablo Neruda

Here I love you.
In the dark pines the wind disentangles itself.
The moon glows like phosphorous on the vagrant waters.
Days, all one kind, go chasing each other.

The snow unfurls in dancing figures.
A silver gull slips down from the west.
Sometimes a sail. High, high stars. Oh the black cross of a ship.
Alone.
Sometimes I get up early and even my soul is wet.
Far away the sea sounds and resounds.
This is a port.
Here I love you.
Here I love you and the horizon hides you in vain.
I love you still among these cold things.
Sometimes my kisses go on those heavy vessels
that cross the sea towards no arrival.
I see myself forgotten like those old anchors.
The piers sadden when the afternoon moors there.
My life grows tired, hungry to no purpose.
I love what I do not have. You are so far.
My loathing wrestles with the slow twilights.
But night comes and starts to sing to me.

The moon turns its clockwork dream.
The biggest stars look at me with your eyes.
And as I love you, the pines in the wind
want to sing your name with their leaves of wire.

***

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 10:1  توسط الهه  |