تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets
شب است
 شبی آرام و باران خورده و تاریک
 کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
 به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
 دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش ایندی
 نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در سکت پر درد
 گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:14  توسط زهیر  | 

من خواب دیدم - تب سردی بود

چشمانم باز بود اما خواب می دیدم

خواب ِ بودنت

خواب ِ لمس تو

یک نفر جیغ می کشید - اما باز سکوت بود

به نا گاه از خواب پریدم

وای بر من که خوابم شیرین تراز بیداریست

تمام خانه را گشتم

تمام کمد ها - پشت کتاب ها - لای دفترها...

تو بودی - قسم می خورم به ثانیه نمی کشید که پیشم بودی

کجا رفتی ؟

چرا خوابم برد ؟

چه کسی تو را ربود ؟

یک رد کوچک - صفحه های آخر یک دفتر - چند خط کوتاه...

آه - چراکوتاه؟ - چرا بیشتر ننوشتی ؟

مگر خود کارت عقل از سرش پریده بود که جوهر افشانی نمی کرد؟

آیا این دست خط توست ؟

دوستت دارم ها یت کوتاه است ...

شاید هم نیست ! شاید بیشتر از آنچه باید باشد هست!

(نه - سخت نگیر - بسیار نگفته ها که خود دانی- و بسیار است آنچه نمی دانی!)

سردت نیست؟

سوز می آید

وسط این بیابان ِبرهوت ، این اندک آتش کفایت نمی کند

می خواهم تمام بیابان را آتش بزنم

گرُ بگیرم

بسوزانم آنچه بیهوده اندوخته ام این همه سال

(که جه بشود؟)

ابلهم نه؟؟؟

به یاد نمی آورم «صفر» کِی بود

به نظر تو اگر بیابان بسوزد و خاکستر شود،«صفر» پیدا می شود؟

(نه - بیهوده است )

دیگر «صفری»وجود ندارد - شاید «1-» را بیابم، ولی «صفر» را هرگز !!

تو از کِی اینجایی؟

نگو که حواست به حرف هایم نبوده

فال گوش هم که نبودی -

چون در بیابان دری یا دیواری نیست که پشتش بخزی تا بشنوی که چه بیهوده می سرایم

ببینم چشمانت را - وای - مست کردی ؟؟

اولین با هم که دیدمت مست بودی - نمی توانستی بایستی - یادت هست ؟

نه اینگونه نگاهم نکن

مطمئنم من مست نبودم - چون سردم بود

دستانت چرا سرد است ؟

می دانم تقصیر من بود ! با آخرین کبریتم بیابان را آتش زدم

شاید هم زمستان شده و خدا باز دارد مخفی بازی در می آورد !!!

صد بار به خودم گفتم زمستان سفید است - اما باز یادم رفت

مطمئنم اگر کنارم بمانی حتما یادآوری می کنی که 8 اسفند جای آدم برفی را عوض کنم

چون از سال گذشته خیلی پیرتر شده و چشمانش دیگر سو ندارد

می برمش جای گرمتر - با این سن ِ بالا حتما بیرون ِخانه از سرما یخ می زند !!

راستی چرا به من نگفتی که کلید خانه را داری ؟

دفعه پیش که از بیرون آمدم تو روی صندلی ِ بزرگِ قدیمیِ نشسته بودی

وسط اتاق من

نمی دانم چرا ناراحت نشدم - انگار منتظر دیدنت بودم

می دانم تعجب کردی وقتی بغلت کردم!!!

می دانی ؟ هرگز کسی روی آن صندلی ِ توی اتاقم ننشسته بود !

ولی عجیب بود که اثری از برف بیرون روی شانه هایت نبود

نمی دانم من چرا خیلی خیس و سرد بودم !

زود همه جای خانه را نشانت دادم - حتی آن تخت ِ چوبی را که هنوز برای موریانه ها جذاب است !

خنده ام می گرفت - فکر کنم دوباره باید بروی دکتر - برای عینکت می گویم

آخر من اتاق را نشانت می دهم اما تو فقط به من نگاه می کنی

به نظر می آید اصلا اشیاء دور و برت را نمی بینی !!!

نترس - باور کن برای معاینه چشم آمپول نمی زنند

به ناگاه احساس کردم چیزی می خواهی بگویی- مکث کردم- سعی کردم نادان به نظر بیایم

ولی یادم هست دو ماه روی آن صندلی ِ وسط اتاق نشستی و من همش احساس میکردم که چیزی می خواهی بگویی !!

(مرده شور این احساس کردن ها را ببرد !)

اصلا نمی خواهم هیچ بگویی - اَه - با عصبانی شدم

اصلا شاید لال باشی !!-نکند هم چشمانت ضعیف تر شده ، هم زبانت؟!!

چقدر نگاهم می کنی ؟ نمی خواهی چیزی بگویی؟

نزدیکتر می آیم

وای خدای من - تا به حال رنگ چشمانت را دیده ای ؟

اَه - باز دارم احساساتی می شوم

یادت هست که از روی صندلی پرتت کردم پایین ؟!!!

عجب خاطره ای ساختم آن لحظه

این عکاس های لعنتی هم که وقتی لازمشان داری معلوم نیست کجایند !

 

به سمت من آمدی و بالاخره چیزی گفتی

خوب یادم هست که نوای دلت بود ، چون لب هایت تکان نمی خورد

یادت هست ؟

(. . . . . . . . . . .)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:49  توسط الهام  | 

«آرش»‌ نامي نيست كه بسادگي از جان و روان ايرانيان زدوده شود. او مرزهاي ايراني را حفظ كرد كه صداي سم ضربه اسبان سپاه بيگانه در درازناي تاريخ، خاك آن را لحظه اي به آرامش رها نكرده است.جست و جوي ردپاي آرش در آثار ايراني شايد جست و جوي هويت ايراني باشد.

در زبان اوستايي آرش به صورت «ايرخش‌» ضبط شده كه گونه ديگر «ايرج» ‌فارسي و به معناي ايران و ايراني است.

او با اشاره به اينكه در شاهنامه فردوسي اشاره مستقيمي به داستان آرش وجود ندارد مي گويد:‌ «آرش نماد ايرانياني است كه پس از حمله تورانيان برخاسته اند و كشور خود را با كوشش و فداكاري از آنان بازگرفته اند. اين داستان در شاهنامه به منوچهر پسر ايرج بازمي گردد. داستان منوچهر اشاره به تيره هاي ايراني است كه پس از كشته شدن ايرج در كوهستان مانوش گرد هم آمدند و نيرويي را تشكيل دادند كه در برابر تورانيان ايستاد.»

جنيدي درباره كوهستان مانوش مي گويد:‌ «از مانوش در متون پس از اسلام خبري نيست اما در كتاب «بندهشن» از اين كوهستان ياد شده و جايگاه آن البرز مركزي و كوهستان پيرامون دماوند است كه با مكان تير انداختن آرش همخواني دارد.»

او به جام گرانبهاي سيت ها كه در نواحي ساحل درياي سياه يافت شده و نقوش آن بر تقسيم سرزمين هاي ايراني ميان 3 فرزند فريدون يعني ايراج،‌ سلم و تور دلالت مي كند.  او مي گويد:«آنچه فريدون به ايرج مي دهد يك كمان است و ايرانيان در كمانبري استاد بوده اند و نژاد مانوش با جنگ افزار برتر كمان از فراز كوهستان هاي البرز و دماوند،‌ توارنيان را از خاك  ايران مي رانند. اما تورانيان زماني به آن سوي مرزها رانده مي شوند كه توان ايرانيان به پايان رسيده است و اسطوره آرش كمانگير به صورتي كه مي شناسيم در همين زمان نمايان مي شود كه براي تعيين مرزها جان خود را در تير مي گذارد و آن را پرتاب مي كند.»

در بعضی از منابع آمده« هنگامی که سپاه ایرانیان از توران شکست خورد ایرانیان پیشنهاد صلح دادند که شاه توران شرط پرتاب تیری از سوی ایرانیان را برای تعیین مرز را نمود و گفت مردی که همراه شاه ایران بود و از ملازمان شاه محسوب می شد را برای انتخاب تیر برگزیدند که او آرش بود »

جنيدي با اشاره به تير روز از ماه تير يا سيزدهم تير كه به جشن تيرگان نامبردار است مي گويد:‌ «مشهور است كه آرش در اين روز تير خود را رها مي كند و ايزد باد ، 10 روز آن را با خود مي برد و سرانجام در كنار رود جيحون فرود مي آيد..»

اما آنچه ما از داستان آرش مي دانيم از کجا آمده است؟ دکتر سرامي مي گويد:«در «آثارالباقيه عن القرون الخاليه» ابوريحان بيروني به داستان آرش اشاره شده است و در «مجمل التواريخ» هم اشاراتي به اين داستان وجود دارد که آرش تيري را پرتاب مي کند و تمام نيروي خود را همراه آن مي کند و آن تير سه شبانه روز تا بلخ مي رود و در مرز بلخ بر تنه درخت گردويي فرو مي رود و مرز ميان ايران و توران را مشخص مي کند.»

او مي گويد: «داستان آرش ، داستان باززايي جهان و تعيين مرز است که با باززايي پس از قحطي همراه مي شود و با پايان خشکسالي زندگي نويي آغاز مي شود.»

« شاعران يا نويسندگان گاهي امر باستاني را مي گيرند و خود را مقيد مي کنند به اينکه کارشان با اصل برابر باشد. اوستا تلاش کرده است کاملا به اصل داستان آرش کمانگير پايبند باشد اما کسرايي به توجه به گرايشات چپ خود تلاش کرده است يک اسطوره خلقي از داستان آرش کمانگير بسازد. بيضايي که يک نويسنده ملي است داستان آرش کمانگير را نيز مانند بسياري ديگر از آثار کهن دستمايه خلق آثار جديد قرار داده  و آن را دگرگون کرده است. بنابراين ريشه اين تفاوت ها مربوط به سلايق آفريننده هاي بعدي داستان است که دست به باززايي داستان هاي کهن مي زنند.»


آنك بر طبل‌ها مى كوبند و در كرناها 1 غريو 2 مى دمند, بر خاكريز بلند آتشي مى افروزند بزرگ و شهبازي را پرواز مى دهند, بر دم او زوبيني افروخته. و ديده‌‌بانان از زبر برج می نگرند, كز برابر انبوه سراپرده‌هاي دور آتشي برخاست تا آسمان با دود و در گاو دم نفير مى دمند.
اينك مردان, مردان ايران, به فرياد, با بلندترين فرياد مى گويند:
«اي آرش پيش برو, به سوي تورانيان كه گروهشان به گروه ديوان میمانند و به ايشان بگوي كه تو تير خواهي انداخت. تا هر كجا تير برود همان جا از آن ايران است, تا هر كجا تير تو برود اي آرش.»
و آرش پيش رفت و به سوي تورانيان رفت, كه گروهشان به گروه ديوان مى مانست و فرياد برآورد كه: «من تير خواهم انداخت تا هر كجا تير من برود تا همان جا از آن ايران است, تا هر كجا تير من برود»
و ايشان تورانيان كه گروهشان به گروه ديوان مى مانست, گفتند: «اي آرش, اي آرش تو تير بينداز, تا هر كجا تير تو برود تا همان جا از آن ايران است, تا هر كجا تير تو برود اي آرش.» هر توراني چنين میگفت و بر هر لب سخني ديگر بود: «تير او تا كجا میتواند برود؟ تير او تا كجا میتواند برود؟» و تا آن سوي گيهان تورانيان لبخند زشت زدند.
و او, آرش مردي كه تا آن سوي گيهان به او لبخند زشت زده بودند, با دل اندوهبار خود میگويد, «تير من تا كجا میتواند برود؟ تير من تا كجا میتواند برود؟»
.....
شاه توران در آتش دور مى نگرد, كه برخاسته تا آسمان با زنگ ناي ورود, و سهم میخندد, سرخ, تيره چنان دود. با او خيل خيل مردانش, انبوه انبوه, و هزار بيرقشان در باد. شاه آفتاب را مىنگرد, پياله‌اش را بر لب, اين شرابي تلخ, او نگاهش تار, ناگهان گماني با او, كه خيره مى ماند. تند مى گردد, در سراپرده‌ها مى نگرد, همه سرخ و نفيرش چون مرگ: «هومان كجاست؟» و از كنار او پهلوان پيش می رود: «اين جا.»
شاه در وي مى نگرد: «اي هومان دوستانت پذيرفتند كه آرش تير بيندازد؟»
اين گويد: «آري, بخت تو شاد.»
شاه مى غرّد «ايشان پذيرفتند اي هومان؟ اين شگفت نيست؟»
هومان پس می رود: چرا شگفت؟»
شاه در وي مى خروشد: «تو سوگند خوردي كه او تير انداختن نمىداند.»
«
آري سوگند!»
«
اي هومان پس چگونه او مى رود تا پيمان را به جاي آورد؟»
و هومان مانده بود بى پاسخ.
شاه بر مى آشوبد: «آيا تو به من دروغ نگفتي؟»
و هومان مى خروشد: «هرگز!»
شاه شراب جامش را آرام بر زمين می ريزد و نيزه داران تا هومان نزديك مى شوند
ـ «اي هومان من بسيار نيست كه تو را ديده‌ام آيا براستي تو با مايي؟»
هومان گويد: «آيا نيستم؟»
شاه سرمست باده میخندد: «ناگهان بر من گذشت كه تو از سوي ايشاني, با ما آمده و ما را فريب داده‌اي.»
هومان شاد مى گويد:«كدام فريب اي شاه؟ تو خود میبيني كه تير او از او دورتر نخواهد رفت. »
شاه تنگ چشم ناگهان مى ماند: «تو بر اين تا چند استواري؟»
و هومان راست مى گويد: «تا جان. »
پس شاه در آتش‌ها مىنگرد, سهم میگويد: «اگر مرا فريفته باشي, مى فرمايم تا بر اندامت ستورها برانند, چندان كه از تو هيچ نماند. »
و هومان نگاهش در آفتاب: «چنين باد!»
....
البرز آن بلند پنهان شده در ابرها, ابرها را به كناري زد. در پاي خود, او آرش را ديد: اين كيست كه به سوي من می آيد و كماني بلند و تيري با پر سيمرغ دارد؟ نگاه او به پريشاني و گام‌هايش بی واهمه از هر چيز چنين مى گفت و آرش چنين مى رفت. لب از گفتار خاموش و سر پرانديشه: اي مرد تو نابود گشته‌اي, آيا می تواني بازگردي؟ - پس به بالا می نگرد ـ تو به اين پيكار چرا آمدي؟ اينجا دشت آهوان چمان  بود و اينك بنگر كه پشت هر پشته‌ي خاري خارپشتي خانه كرده است.....
او از البرز بالا رفت و ناله هاي خاك در زير پاي او......
اينك از ميان مه كوهستان, آرش, سايه‌اي مى نگرد در راه ايستاده, چون لكّه‌اي در برابر خورشيد. به شكوه, به چنگ او زوبينش, زوبينش راست و آهنين. اين فرياد می كند:
ـ «اي پدر چرا به من گريستن نياموختي؟»
و سايه میلغزد: «اين منم كه بايد بگريم, اي آرش اين منم»
آرش به درد مینالد: «اي خداوند من آيا تو هم شنيده‌اي؟»
و خداوند بیجواب.
پس آرش زانو بر خاك میرود:
ـ «آيا تو ديگر فرزندت را نمیشناسي؟» ـ و سپس گنگ ـ «اين شگفت نيست, زيرا اينك من نيز خود نمیدانم. »
آنك مه از ايشان دور مى شود و سايه مى گويد:
ـ «همه كس به تو پشت كرده‌اند آرش, تو تنهايي. »
آرش می خروشد: «من بيزارم. »
ـ «از دشمن؟»
و اين فرياد مى كند: «و بيشتر از دوست.... »
آرش كمان را مىنگرد آرام: «آيا بيهوده نيست؟»
سايه مى رمد: «بيهوده؟»
آرش در باد می گويد: «سرا پرده ها دورست. »
سايه میغّرد: «دورتر بينداز. »
آرش: «تا دشتي كه خانه‌ي ما بود؟»
او مى غرّد: «دورتر. »
آرش فرياد مىكند: «تا مرز»
او مى خروشد: «دورتر»
آرش مى ماند: «تا مرز؟»
اينك او فريادي است: «دورتر. »
و آرش به خاك مى افتد: «اي پدر, به من مهر بياموز»
او: «نه»
آرش: «به من نيرو ببخش»
او: «نه, اگر تو بيزاري, اگر از اين كه هست بيزاري, پس من چيزي ندارم تا ببخشمت, كه تو از من تواناتري. هان اين دل توست كه تير می اندازد و نه بازوي تو, نه! »
پس آرش به راه خود بالا رفت. دور رفت و دورتر رفت.....
كوه, كوه بلند البرز, به او به آرش گفت:
« اي آرش, اي آرش, اگر تو بخواهي, اگر تو بخواهي, بادي برمی انگيزم تند, بارش مرگ, تا بر دشمنت فرو ريزد. اگر تو بخواهي آذرخشي پديدار مى كنم كه بسوزد راست خاكستر. اما تو به اين شتاب كجا می روي؟ تو به سوي بالاترين بلندیها می روي, كه بالاترين بلندیهاي پهنه‌‌ي گردونه رانان آسمان است.... »
آرش كمانش را به ابرها تكيه داد:
« مادرم زمين, اين تير آرش است. كه آرش مردي رمه‌دار بود و مهر به او دلي آتشين داده بود, و تا بود هرگز كمان نداشت و تيري رها نكرد. نه موري آزرد, نه دامي آراست, او از آنان بود كه نانشان در گرو باد است. آرش كيست كه اين سحرگاه بی نام بود و اينك چشم گيهان به سوي اوست.؟
....
مرد پارسايي و پرهيز, او را هرگز جز مهر نفرمودند و او كينه را نمی دانست ولي اكنون بنگر كه در سرم انديشه‌‌هاست....
و آنك او, آرش, كه مهر او به دلي آتشين داده بود, كمان خود را بالا گرفت كه از پشت آسمان خميده‌تر بود...و آرش پاي بر زمين, سر بر آسمان, تير بر كمان نهاد..... آرش پا بر زمين استوار كرد...آرش كمان را راست‌تر گرفت با چهل اندام, او زه كشيد....زه را با نيروي تمام كشيد و خروش بادها برخاست. آرش زه را با نيروي دل كشيد و آذرخش تند پديد آمد. كمان آرش خم شد و باز خم‌تر شد....و خروش از گيهانيان برخاست چه بر بلندترين بلندیها آرش دگر نبود و تير او بر دورترين دوري‌ها می رفت...و مردان نعره‌‌هاشان سهم:
آرش باز خواهد گشت, آرش باز خواهد گشت. و آن تير به بلندي نيزه‌اي بود و از آن آرش بود هم چنان می رفت....از سه كوه بلند گذشت, كه سر به دامان دريا داشتند, از هفت دشت پهناور, كه رمه در آن‌ها فراوان بود, از چند رود و پنج دريا كه كرانه‌‌هاشان پيدا نبود....سه بار خورشيد فرو رفت و باز بالا آمد و سه بار طوفان در گرفت و باز آرام شد و سه روز مردان در پاي البرز بودند تا آرش, فرزند زمين, بازگردد و او بازنگشت و باز هفت روز بازنگشت، و رفتگان آمدند با هومان:
ـ «ما اندام پهلوان را يافتيم كه دشمن بر او ستورها رانده و از سراپرده ها هيچ نيافتيم و تير می رفت, آز آن بيابان‌‌هاي خشك كه آدمي در آن پيدا نيست, و  دشت‌هاي سبز كه كومه‌‌ها در آن روييده...و يابندگان كه به يافتن آرش رفتند بازگشتند, پيشاني پر چين و موي سپيد.
او چگونه مىتواندد بازگردد؟ زيرا او تيرش را ـ كه به بلندي نيزه‌اي بود ـ با دل خود انداخته بود و نه بازوي خود
و تير می رفت و باد از پى او. چندان سوار دشمن و دوست كه در پس آن می رفتند, در مرز از آن بازماندند. كنار درختي تك, سترگ و ستبر و سالدار و سايه دار....و تير می رفت روز از پي روز و شب از پس شب, بنديان كه آمدند آن را در شتاب ديده بودند و گروگان‌ها. آوارگان درست به ديده‌ي خود باور نداشتند و هنگامه در آنان افتاد كه از پشته‌هاي ويرانه سر برآورند؟! او هر كس از آن مى گفت, پدر با پسر, برادر با برادر, زن شويمند با شوي. و شور برخاست و افسانه‌‌ي تير در دهان‌ها افتاد از تيره به تيره, از سينه به سينه, از پشت به پشت و تا گيهان بوده است اين تير رفته است.
خورشيد به آسمان و زمين روشني مىبخشد و در سپيده دمان زيباست, ابرها باران به نرمي مىبارند, دشت‌‌ها سبز است. گزندي نيست, شادي هست, ديگران راست. آنك البرز بلند است و سر به آسمان مىسايد و ما در پاي البرز به پاي ايستاده‌ايم و در برابرمان دشمناني از خون ما, با لبخند زشت. و من مردمي را می شناسم كه هنوز می گويند:
آرش باز خواهد گشت.


اوستا ، شاهنامه، آثار الباقيه يا مجمل التواريخ، فرقي نمي کند ردپاي آرش را بر بلنداي دماوند مي توان جست بي گمان هنوز رد قدم هايش باقي است.

....

شامگاهان راهجوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پيگير

باز گرديدند

بي نشان از پيكر آرش

با كمان و تركشي بي تير.

آري

آري،

جان خود در تير كرد آرش

كار صدها صدهزاران تيغه شمشير كرد آرش...

                                                                                                                سياوش كسرايي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:1  توسط زهیر  | 

ارکستر سمفونی سبز
 
((ارکستر سنفونی سبز))
1
زیبایی صدای خواننده و برق چشمهای بیننده تصویر ماندگار می سازد تصویری که شاید چند لحظه ای آرام بخش وجود هردو وشاید دیگران باشد.
سالیان سال بود که جغدی بر فرازدرخت کاج خشکی در کنار برکه می زیست آن حیوان پیرزمانی رهبر ارکستر سنفونی سبز بود که هر فصل در تالار بزرگ جنگل برگزار می شد.
اما چندین سال بود که به واسطهء حیوانات موذئ وموریانه ها تالاربه خرابه ای مبدل گشته بود و او از کار بیکار شده بود نه تنها او بلکه چندین حیوان دیگر.
جغد قصه ء ما تنها حیوانی بود که علاقهء خود را نسبت به کارش از دست نداده بود. موسیقی در وجودش نقش بسته بود شیشهء عمرش بود.
در این مدت پر کار تر از همیشه به کارش ادامه می داد ونتهای جدیدی می نوشت. اما چه سود که خانه اش آرام بود زیرا هیچ حیوانی نمی خواست از درخت به آن بلندی بالا رود واز در کوچک خانه اش داخل شود.شاید بد اقبالی اوبود و شاید هم شانس بزرگی آورده بود ...
2
خانهء او خانهای قدیمی بود و در این مدت از حشرات بسیاری پر گشته بود. آن حیوان نحیف دوست نداشت همانند آن تالارخانه اش را از دست بدهد .چون این محیط چشم انداز خوبی به برکه داشت که قورباغه های خوش صدایی در آن شنا می کردند و در شعر خواندن با هم رقابت می کردند.
به تمام این مصائب شکار شبانه و به دست آوردن غذا راکه به دلیل کهولت سن نیز سخت گشته بود باید اضافه  کرد.
در یک شب رویایی  هنگام صرف شام فکری به ذهنش خطور کرد.که این حیله تنها از ذهن یک جغد کار کشته و پیر می گذشت.
فردای آن روز اعلامیه ای به این شرح نوشت و بر درخت نصب کرد به شکلی ماهرانه رو به برکه ودر دید اهالی آن.
 
((اعلامیه همکاری))
توجه                                                                                                   توجه
به علت هماهنگی نت ها و سبک جدید موسیقی با صدای حیوانات واهالی برکه از کلیه قورباغه هایی که می خواهند هنر آوازخوانی خود را با دانش روز تلفیق و تلطیف نمایند هنرجو می پذیرم .
امضا:رئیس ارکستر سنفونی سبز:جغدپیر
 
 
قورباغه ها به دور آن نوشته جمع شده بودند ومتن را می خواندند وآنهائیکه خواندن ونوشتن نمی دانستند از دیگران مطلب را جویا می شدند. قورباغه ها از پس هم به نوبت می رفتند ودرس فرا می گرفتند جغد دیگر نیاز نداشت آهنگهایی که در گذشته ضبط گشته بود را از گرامافون گوش دهد.
دیگر لازم نبود بی غذایی بکشد!!!
آری براستی حیوانی مهربان بود می گذاشت تا قورباغه ها بخوانند و فضای خانه را آکنده از عطر صدای خود کنند و بعد با آرامش تمام آنها را مهمان سفرهء گرم خانهء خود می ساخت سفره ای که زیبایی خاصی داشت زیرا یکی ناخواسته در گلوی دیگری فرو می رفت بله قورباغه حق طبیعی یک جغد است. وپس از صرف شام جغد با خود می گفت:( Jمن از خودم راضیم زیرا هر روز قورباغه ام را قورت می دهم .)
3
ای کاش آن روز نیامده بود. قورباغهء جوانی با چشمان پر رمز راز از درخت بالا آمد . چشمان جغد از دیدن بدن ماهیچه ایش برقی زد و آرام نشست. آن قورباغه خیلی باهوش بود .نتها را دو ساعته از بر کرد و شروع کرد به خواندن . چه صدای دلنشینی چه لحظه ایی . جغد هرگز صدایی به آن زیبایی نیافته بود آیا می شود این صدا را فراموش کرد . آیا میشود چشمان پر رمز وراز این قورباغه را فدای شکم کرد. واقعا این حنجره برازندهء توست دیگر طاقت نیاورد .نمی دانست چه بکند چنگالهای تیز خود را در زیربالهایش پنهان کرد .چشمانش را بست وتا پاسی از شب به صدای آن قورباغه جوان گوش داد.(جغد با خود گفت: یک شب را میتوان با گرسنگی سر کرد.)
قورباغه را به حال خود گذاشت .او نیز از خواندن خسته شد شروع به خوردن حشرات موذی خانه جغد کرد و به استراحت پرداخت.
روزها وشبها به همین منوال می گذشت.بارها شکارچی به صرافت این افتاد که طعمه را ببلعد .اما شنیدن صدای قورباغه مجالی بر او نمی داد . طعمه هم از داشتن محیطی پر از غذا و آرامش محال بود که از آن محیط تکان بخورد.
چه می شود کرد.چه می توان گفت. جغد به آرزویش رسید ناخواسته تصویرگر نمایی ماندگار شده بود . نمایی واقعی خلق کرده بود. تمامی حیوانات در زیردرخت می آمدند و حتی شده برای لحظه ای به صدای آن قورباغه گوش می دادند و خستگی در می کردند . و اوراضی بود .جغد راضی بود که نتهایش دوباره در جنگل طنین اندازشده .
بلی ... خانه ای به وسعت یک تالار خلق کرده بود.
4
1 ماه گذشت.جغد بسیار گرسنه بود و دیگر حال دیدن آن قورباغه که هر روز فربه تر می شد را نداشت .در شبی که قورباغه زیباترین نت موسیقی جغد را می خواند . جغد از محضرش اجازه خواست و پرواز کرد. ودیگر کسی او را نیافت ...
اما آن درخت همچنان پا برجاست . با همان صدای دلنشین اکنون جنگل دوباره شادابی خود را یافته است.
----------------------------------------------------------------------
داستان زیبائی که خواندید یکی دیگر از نوشته های دوست عزیزم محمد است . باز هم با نظراتتون همراهیش کنید.ممنون
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 0:54  توسط الهه  |