تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets

نیاز یعنی نیایش. نیایش برترین جلوه ی عشق است. تفاوتی اساسی است بین دعا خواندن و نیایش .دعا از سر می جوشد و نیایش از دل.آنها کلماتند و نیایش سکوت محض.

خدا همه چیز را می داند ، بنابراین به کلمات ما احتیاجی ندارد، او پیش از آنکه ما بگوئیم شنیده است.نیایش محاوره نیست بلکه ارتباطی است در سکوت و خلوت. نباید چیزی گفت ، نباید چیزی خواست، نباید چیزی طلب کرد، زیرا پیشاپیش همه چیز داده شده است. خدا پیش از آنکه تو اورا بخوانی ، تو را خوانده است. مولوی چه خوب می گوید که اولیا دهانشان از دعا خواندن بسته است ، آنها در همه لحظات مشغول نیایشند.در ساحت نیایش حتی فکر نیز باید خاموش شود.آنجا فقط چشمان خویش را ببند، سر خویش را قدری فرو بیاور و مستغرق دریای او شو!

نیایش/یه نعلبکی راز

 دران خلوت درون جائی که کلمه ای رد و بدل نمی شود، برای نخستین بار صدای نجواگر خداوند را می شنوی این صدا را فقط دران سکوت و سکون عظیم می توان شنید . این صدا فقط در قلب طنین می اندازد، دران هنگام که دل را از هیاهوی دل مشغولی ها رها کردی ، نجوای او به گوش می رسد.

در واقع این دل توست که با تو سخن می گوید. دل درین هنگام همچو نی بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است .حتی درین ساحت نیز پیام او در قالب کلمات به گوش نمی رسد ، بلکه او بی کلام سخن می گوید.

او تورا با احساس سپاس و قدر دانی سرشار می سازدو تورا لبریز می کند از حضور حقیقت در ساحت جانت .او همه ی اینها را بی واسطه ی کلمات انجام می دهد... بدون کلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه...

پس قدری آرام بگیر و در سکوت به صدای او گوش فراده!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 1:48  توسط الهه  | 

نمی دونم چرا وقتی دوست داری تنها باشی همه میان پیشت اما تا به یه نفر احتیاج داری هیچ کی پیداش نمیشه شاید شما بدونین 

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
 امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
 كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
 ناپديد ماند

شاید موقعی تنهایی که خدا ازت دور یا شاید تنهایی یعنی بودن همه غیر خدا و حضور یعنی وجود خدا منهای دیگرون نمی دونم اما امشب باندازه تموم ۹۷۲۱ روز زندگیم بغضمو خوردم اما دیگه تا دوماه تنهام . . . .. . .

رفتم به خواجه شیراز نگاهی بندارم این شعر اومد

گر از این منزل ویران به سوی خانه                     دگرآنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم             نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیروسلوک         به درصومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایانِ رهِ عشق گرَم خون بخورند                   ناکسم گربه شکایت سوی بیگانه روم

بعد ازین دستِ من و زلفِ چو زنجیر نگار              چند و چند از پی کام دلِ دیوانه روم

گر ببینم خم ابرویِ چو محرابش                    باز سجدۀ شکر کنم وز پی شکرانه روم

خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر

سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

گفتم: نقطه آغاز کجاست؟

گفت: ندیدن آنچه می بینی !

نشنیدن انچه می شنوی !

ندانستن آنچه می دانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 22:1  توسط زهیر  | 

شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است.
بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبير كه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب شرق ياد شده است.خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است. بين مفسرين و مورخين در مورد اينكه اين شخص كيست اختلاف وجود دارد.  اين بخش از تفسير نمونه جلد دوازدهم ص 542-552 اتخاذ شده است.
در اين مورد سه گزينه مطرح مي شود:
1- بعضي معتقدند او كسي جز اسكندر مقدوني نيست لذا بعضي او را اسكندر ذو القرنين مي خوانند …
2- جمعي از مورخين معتقدند ذوالقرنين يكي از پادشاهان يمن بوده …
3- نظريه اي كه ضمنا جديد ترين آن محسوب مي شود همان است كه دانشمند معروف اسلامي ((ابو الكلام آزاد ))كه روزي وزير فرهنگ هند بود ،در كتاب محققانه اي كه در اين زمينه نگاشته است آمده طبق اين نظريه ذوالقرنين همان كوروش كبير پادشاه هخامنشي است.
از آنجا كه نظريه اول و دوم تقريبا هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخي ندارد و از آن گذشته نه اسكندر مقدوني داراي صفاتي است كه قرآن براي ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يك از پادشاهان يمن…
به همين دليل گزينه سوم محتمل تر به نظر مي رسد …
آيات قرآن پيرامون ذوالقرنين:
« و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثة و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
خصايص كوروش كبير(ذوالقرنين) در قرآن خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است:
1-مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
2-خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
3-اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
4-پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
5- اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
6- اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
7- پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت: هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
8- به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي كند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.
نظريّة‌ علاّمة‌ شهرستاني‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌
و علاّ مه‌ سيّد هبة‌ الدّين‌ شهرستاني‌ در تأييد اين‌ گفتار فرموده‌ است‌:
ذوالقرنين‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد آمده‌ است‌ به‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر مقدوني‌ منتهي‌ مي شود. و او يكي‌ از پادشاهان‌ صالح‌ از تبابعة‌ أذواء يمن‌ بوده‌، و عادت‌ طائفه‌اي‌ از آنان‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ خود را به‌ لقب‌ «ذي‌» مُسمّي‌ كنند مثل‌ ذي‌ همدان‌، ذي‌ غمدان‌، ذي‌ المَنار، ذي‌ الاذعار، و ذي‌ يَزَن‌.
و اين‌ مرد، مسلمان‌ و موحّد و عادل‌ و حسن‌ السّيرة‌ بوده‌ و سفري‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ نموده‌ و به‌ بحر أبيض‌ رسيد و سفري‌ به‌ مشرق‌ نموده‌ و سپس‌ به‌ جانب‌ شمال‌ رفت‌ تا به‌ مدار سرطان‌ رسيد. و شايد آنچه‌ در زبانها رائج‌ است‌ كه‌ داخل‌ در ظلمات‌ شد همين‌ باشد. و اهل‌ آن‌ بلاد از او تقاضاي‌ سدّ كردند و او ساخت‌. پس‌ اگر اين‌ سدّ، ديوار بزرگ‌ چين‌ باشد كه‌ بين‌ چين‌ و طائفة‌ مغول‌ كشيده‌ شده‌ است‌ پس‌ بايد گفت‌ كه‌ ذوالقرنين‌ تعمير و مرمّت‌ قسمتهائي‌ از آن‌ را نموده‌ است‌ كه‌ به‌ مرور ايّام‌ خراب‌ شده‌ و نياز به‌ مرمّت‌ داشته‌، چون‌ اشكالي‌ نيست‌ در آن‌ كه‌ اصل‌ ديوار چين‌ را پادشاهان‌ چين‌ قبل‌ از اين‌ تاريخ‌ بنا كرده‌اند، و اگر سدّ ديگري‌ باشد كه‌ اشكالي‌ در آن‌ نيست‌.
و سيّد هبة‌ الدّين‌ براي‌ تأييد مطلب‌ خود شاهدي‌ آورده‌ است‌ و آن‌ اينكه‌: بودن‌ ذوالقرنين‌ پادشاه‌ صالحي‌ از عرب‌ كه‌ اعراب‌ از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ دربارة‌ چنين‌ مرد عرب‌ سؤال‌ كنند، و قرآن‌ براي‌ تذكّر و اعتبار، آن‌ را ذكر كند، اين‌ قابل‌ قبول‌تر است‌ و به‌ مذاق‌ عرب‌ و سؤال‌ آنها نزديكتر است‌ تا سؤال‌ از ملوك‌ روم‌ و عجم‌ و چين‌ كه‌ از امّت‌هاي‌ دوري‌ هستند كه‌ با تاريخ‌ عرب‌ تماسّي‌ نداشته‌ و اعراب‌ ميل‌ و هواي‌ شنيدن‌ اخبار و عبرت‌ گرفتن‌ از آثار آنان‌ را نداشته‌اند و لذا قرآن‌ كريم‌ متعرّض‌ ذكر اخبار جماعت‌هاي‌ دور و طوائفي‌ كه‌ با اعراب‌ سر و كاري‌ ندارند نشده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ كلام‌ شهرستاني‌.
ليكن‌ اشكالي‌ كه‌ بر اين‌ نظريّه‌ هست‌ آنستكه‌ بهيچوجه‌ نمي‌توان‌ سدّ ذوالقرنين‌ را منطبق‌ بر ديوار چين‌ نمود چون‌ ذوالقرنين‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر بوده‌، و ديوار چين‌ را بعد از نيم‌ قرن‌ از زمان‌ اسكندر بنا نموده‌اند. و امّا از ديوار چين‌ گذشته‌، در ناحية‌ شمال‌ غربي‌ چين‌ سدهاي‌ ديگري‌ وجود دارد ليكن‌ آنها را از سنگ‌ ساخته‌اند و اثري‌ از آهن‌ و مس‌ در آنها نيست‌.
و در تفسير «جواهر» گفته‌ است‌ كه‌ با شواهد تاريخي‌ كه‌ از نقوش‌ خرابه‌هاي‌ يمن‌ در آثار باستاني‌ آنجا بدست‌ آمده‌ است‌ استفاده‌ ميشود كه‌ در يمن‌ سه‌ دولت‌ حكومت‌ كرده‌ است‌:
1 ـ دولت‌ مُعين‌ و پايتختش‌ قَرْناء بوده‌ است‌، و زمان‌ حكومتشان‌ از 14 قرن‌ قبل‌ از ميلاد تا 7 قرن‌ و يا 8 قرن‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌ بوده‌ است‌.
2 ـ دولت‌ سَبا و ايشان‌ از قَحطانيّين‌ هستند و ابتداء دولتشان‌ از 850 قبل‌ از ميلاد تا 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد بوده‌ است‌.
3 ـ دولت‌ حِميَريّين‌ و آنها دو دسته‌ هستند:
اوّل‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ كه‌ از 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 275 سال‌ بعد از ميلاد بوده‌اند.
دوّم‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ و حَضْرَموت‌ و غيرها، و حكومت‌ آنها از 275 ميلادي‌ تا 525 ميلادي‌ بوده‌ است‌.
و پس‌ از توضيحاتي‌ گفته‌ است‌:
و از آنچه‌ ذكر شد استفاده‌ ميشود كه‌ لقب‌ داشتن‌ به‌ ذي‌، مثل‌ ذي‌ القرنين‌ راجع‌ به‌ ملوك‌ يمن‌ بوده‌ و در غير آنها مانند ملوك‌ روم‌ ديده‌ نشده‌ است‌؛ پس‌ ذوالقرنين‌ از ملوك‌ يمن‌ است‌؛ و در تاريخ‌، بعضي‌ از ملوك‌ يمن‌ را به‌ نام‌ ذي‌ القرنين‌ ياد كرده‌ ولي‌ آيا ذو القرنيني‌ كه‌ در قرآن‌ بيان‌ شده‌ است‌ همان‌ ذو القرنين‌ است‌ يا نه‌؟ جواب‌ ميگوئيم‌: نه‌.
چون‌ اين‌ ذي‌ القرنين‌ را كه‌ در تاريخ‌ از او ياد مي‌كنند، قريب‌ العهد به‌ زمان‌ رسول‌ الله‌ و قرآن‌ بوده‌ و نامي‌ از سدّ با چنين‌ خصوصيّاتي‌ و نيز نامي‌ از سفرهاي‌ او در تاريخ‌ نيامده‌ است‌ مگر در أخباري‌ كه‌ قصّه‌ پردازان‌ ذكر كرده‌اند؛ و ابن‌ خَلدون‌ تمام‌ اين‌ اخبار را تكذيب‌ كرده‌ و آنها را به‌ نشانه‌هاي‌ مبالغه‌ و گزاف‌گوئي‌ متّهم‌ ساخته‌ است‌ و با ادلّة‌ جغرافيائي‌ و تاريخي‌ آنها را نقض‌ نموده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ آنچه‌ راكه
در «جواهر» آورده‌ است‌.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:25  توسط زهیر  |