دو راه وجود دارد که هر دو به خدا می رسند : راه عشق ، و راه بیداری . این دو راه به کلی از هم جدایند ، اما در انتها به یک جا میرسند : خدا . این دو راه در ابتدا تا آنجا که ممکن است از هم دورند ، اما به تدریج به هم نزدیک میشوند . آن لحظه که سالک به مقصد می رسد ، شگفت زده می شود وقتی می بیند از هر راه که می رفت آن راه دیگر را نا خودآگاه زیر پا می داشت . کسی که گام در راه عشق می گذارد ، بیدار هم می شود و کسی که گام در راه بیداری می گذارد ، عاشقی نیز پیشیه او می شود . این دو راه در دنیا جدایند ، اما در نزد خدا یکی هستند .
عشق یعنی فراموش کردن خود در معشوق . ماهیت عشق خود فراموشی است ، ترک مصلحت خویش است ، غرق شدن است چنان که فقط معشوق می ماند و بس . راه عشق ، راه فناست . عاشق باید هنر محو شدن را بیاموزد . او باید از اوصاف بشر بمیرد ، تا بحر اسرار عشق الهی او را بر سر نهد و امواج عنایات دم به دم معشوق او را با خود ببرد . آنان که هنر محو شدن را نمی دانند و ذهن را از اطلا عات انباشته و سنگین کرده اند و از این بابت خلق را همیشه خر می خوانده اند ، در راه دریایی عشق چون خر بر یخ غرور می مانند . آنچه عاشق را از معشوق جدا می کند و بین عاشق و معشوق حایل می شود ، وجود عاشق است ، که آن هم محو می شود و عاشق به معشوق می پیوندد .
راه دومی که به خدا میرسد ، راه بیداری است . این راه درست نقطه مقابل راه نخست است . در این راه عاشق باید خود را ببیند و به جا آورد. در این راه خود فراموشی کلید نیست ،بلکه خودآگاهی کلید است . معرفت نفس شرط است . او به معشوق نظر نمی افکند ، بلکه به آیینه جان خویش نظر می کند و صورت معشوق را می بیند .
دوستی ، پاکترین شکل عشق است . عشق گاهی به شهوت آلوده می شود ، گاهی به تمایلات و مصلحت ها آلوده می شود ، گاهی به توقع و چشم داشت آلوده می شود ، عشق گاهی بر زمین می خزد و جامه دنیا بر تن میکند ، اما دوستی به هیچ کدام آنها آلوده نیست . دوست داشتن از عشق برتر است .در دوستی چشمداشتی نیست ، تمایلی نیست ، در دوستی ، دوست برای نفس لذت ، سرمستی می بخشد . عشق حسود است ، دوستی حسود نیست .تو حق نداری بیش از یک معشوق داشته باشی ، اما میتوانی دوستان زیادی اختیار کنی . اگر عشق نتواند خود را تا مرحله دوستی بالا بکشد شکست میخورد. اگر عشق نتواند زنجیر حسادت را از دست و پای خود بریزد ، در راه می ماند . خصلت حسودانه عشق ، همواره در صدد تملک است ، همواره میترسد . میل به تملک از ترس ناشی میشود . هرگاه بر کسی چیره میشویم ، او را به سطح نازل اشیا تنزل میدهیم . هر گاه بر کسی چیره میشویم او نیز بر ما چیره میشود . تو نمیتوانی کسی را برده خود کنی ، بدون آنکه خود برده او شوی .

من خودم دیر به اینجا نرسیدم ، کاملا به موقع ... اگر سایه الهی نبود شاید هرگز نرسیده بودم ، شاید گفتنش ساده باشه ولی دستیابی به اون هرگز کار ساده ای نیست . اگه حتی تمام مراحل رو طی کنی و به آخر برسونی ولی همیشه یه چیزی عذابت میده ...اینکه نمی خوای معشوق رنجیده خاطر بشه ...همش نگران تاثیر حرف هات هستی . نکنه کلبرگی از وجودش به خاطر تو عطر خودش رو از دست بده . چرا نمیشه گفت حتی الان که همش اوست و جز او نیست ... اگه یکی شدیم و منی بدون وجود دیگری معنی نداره ، پس من چرا نمی تونم با این من خویش راحت گله کنم . چرا اگر هر چه می بینم منم ، پس چرا از آزرده کردن میترسم؟ . شاید خودخواهم ، از اینکه هیچ انسان عاقلی هرگز خودش رو ناراحت و رنجیده نمیکنه ولی حداقل با خودش که میتونه دعوا کنه ...نمی دونم واقعا چی بگم ؟ گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !!!!
