تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets

 

دو راه وجود دارد که هر دو به خدا می رسند : راه عشق ، و راه بیداری . این دو راه به کلی از هم جدایند ، اما در انتها به یک جا میرسند : خدا  .  این دو راه در ابتدا تا آنجا که ممکن است از هم دورند ، اما به تدریج به هم نزدیک میشوند . آن لحظه که سالک به مقصد می رسد ، شگفت زده می شود وقتی می بیند از هر راه که می رفت آن راه دیگر را نا خودآگاه زیر پا می داشت . کسی که گام در راه عشق می گذارد ، بیدار هم می شود و کسی که گام در راه بیداری می گذارد ، عاشقی نیز پیشیه او می شود . این دو راه در دنیا جدایند ، اما در نزد خدا یکی هستند .

عشق یعنی فراموش کردن خود در معشوق . ماهیت عشق خود فراموشی است ، ترک مصلحت خویش است ، غرق شدن است چنان که فقط معشوق می ماند و بس . راه عشق ، راه فناست . عاشق باید هنر محو شدن را بیاموزد . او باید از اوصاف بشر بمیرد ، تا بحر اسرار عشق الهی او را بر سر نهد و امواج عنایات دم به دم معشوق او را با خود ببرد . آنان که هنر محو شدن را نمی دانند و ذهن را از اطلا عات انباشته  و  سنگین کرده اند و از  این  بابت خلق  را همیشه  خر می خوانده اند ، در راه  دریایی عشق  چون خر بر یخ غرور می مانند . آنچه عاشق را از معشوق جدا می کند و بین عاشق و معشوق حایل می شود ، وجود عاشق است ، که آن هم محو می شود و عاشق به معشوق می پیوندد .

راه دومی که به خدا میرسد ، راه بیداری است . این راه درست نقطه مقابل راه نخست است . در این راه عاشق باید خود را ببیند و به جا آورد. در این راه خود فراموشی کلید نیست ،بلکه خودآگاهی کلید است . معرفت نفس شرط است .  او به معشوق  نظر نمی افکند ، بلکه  به آیینه جان خویش  نظر می کند و صورت  معشوق را می بیند .

 

 

 

دوستی ، پاکترین شکل عشق است . عشق گاهی به شهوت آلوده می شود ، گاهی به تمایلات و مصلحت ها آلوده می شود ، گاهی به توقع و چشم داشت آلوده می شود ، عشق گاهی بر زمین می خزد و جامه دنیا بر تن میکند ، اما دوستی به هیچ کدام آنها آلوده نیست . دوست داشتن از عشق برتر است .در دوستی چشمداشتی نیست ، تمایلی نیست ، در دوستی ، دوست برای نفس لذت ، سرمستی می بخشد . عشق حسود است ، دوستی حسود نیست .تو حق نداری بیش از یک معشوق داشته باشی ، اما میتوانی دوستان زیادی اختیار کنی . اگر عشق نتواند خود را تا مرحله دوستی بالا بکشد شکست میخورد. اگر عشق نتواند زنجیر حسادت را از دست و پای خود بریزد ، در راه می ماند . خصلت حسودانه عشق ، همواره در صدد تملک است ، همواره میترسد . میل به تملک از ترس ناشی میشود . هرگاه بر کسی چیره میشویم ، او را به سطح نازل اشیا تنزل میدهیم . هر گاه بر کسی چیره میشویم او نیز بر ما چیره میشود . تو نمیتوانی کسی را برده خود کنی ، بدون آنکه خود برده او شوی .

 

 

من خودم دیر به اینجا نرسیدم ، کاملا به موقع ... اگر سایه الهی نبود شاید هرگز نرسیده بودم ، شاید گفتنش ساده باشه ولی دستیابی به اون هرگز کار ساده ای نیست .  اگه حتی تمام مراحل رو طی کنی و به آخر برسونی ولی همیشه یه چیزی عذابت میده ...اینکه نمی خوای معشوق رنجیده خاطر بشه ...همش نگران تاثیر حرف هات هستی  .  نکنه کلبرگی از وجودش به خاطر تو عطر خودش رو از دست بده . چرا نمیشه گفت حتی الان که همش اوست و جز او نیست ... اگه یکی شدیم و منی بدون وجود دیگری معنی نداره ، پس من چرا نمی تونم با این من خویش راحت گله کنم . چرا اگر هر چه می بینم منم ، پس چرا از آزرده کردن میترسم؟ . شاید خودخواهم ، از اینکه  هیچ انسان عاقلی هرگز خودش رو ناراحت و رنجیده نمیکنه ولی حداقل با خودش که میتونه دعوا کنه ...نمی دونم واقعا چی بگم ؟ گیج و مبهوت بین بودن و نبودن !!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 14:56  توسط الهام  | 

انتظار خاکستری
همیشه به دنبال هر تاریکی نوری هست نوری آشفته که از فراز اتاقی می تابد و به تلاطم روحی واضطراب دل پایان می دهد .
بگذار ببینم تنگ ماهی هست ؟...اوه البته!...ماهی کوچولوی سرخ با باله های نارنجی آن چطور ؟
((  بازهم طبق معمول مسرور از آمدن من بالا و پائین می پرد .تنها چیزی که ناراحتم می کند کوچکی فضای زندگیش است .))
سخنانی که بطور مداوم و متداول پائولا بعد از آمدن به خانه می گفت .او عاشق ماهیش بود .محبتش را از همه دریغ کرده بود و اوقات تنهایش را با خواندن مجله ,روزنامه و ... در کنار آن پر می کرد.سعی میکرد برای آمادگی بیشتر متنی که برای سخنرانی آماده میکرد یک بار هم برای آن موجود عجیب بازگو کند.
ماهی قدردان او بود و سعی می کرد با درست کردن حباب و تکان دادن باله هایش صحبتهای اوراکه پر از تفکروآگاهی از تمدن بشری بود تصدیق کند .گوئیی یک انسان ماهینماست . اما هیچ وقت پائولا توجهی به روحیات آن زبان بسته نداشت و تمام فکرش ساخت پرثمرتر و کوبنده تر جمله بندیها بود.
پائولا هر روز ساعت 6 از خواب بر می خاست ,اما ماهی همچنان چشمانش را باز نگه می داشت شاید بتواند نگه بان اوتا  پاسی از شب باشد. پس از از غذا ریختن داخل تنگ و صرف صبحانه در کنار یکدیگر  ,بالاپوش خودرا می پوشید متن را یک بار دیگر برای تنها همدم بی زبانش میخواند وبه سمت انجمن می رفت.
اما آن روز با بقیه روزها فرق داشت . هوا بارانی وتیره بود . پائولا یقه را برگرداند تا حامی او در پس باد شدیدی باشد که در شهر می وزید .
اتاق سردتر از همیشه بود و ماهی دلگرمتر از هر روز دیگر در کنار او...
پائولا به تنگ آب نگاهی پرنگ کرد و رفت .
ماهی آرام وشاد از این همه محبت یِابنده اش ,تنها یاورش ,بدون توجه به دنیای بی رحم بیرون از, اتاق یا بهتر بگویم, بیرون از تنگ کوچکش به حرفهای امروز دخترک فکر می کرد (چه فکر ژرفی ,چه دانشی  ,چه بلوغی ) و دوباره ودوباره اورا تحسین می کرد ومنتظر آمدنش بود .
اما, انتظار دوامی نیافت و ساعت 6 فردای آن روز خود را برای دیدن دنیای بیرون آماده کرد .از تنگ بر لب پنجره پرید تا در پیاده روی عریض و طویل روزنه ء امیدی از برگشتن مرادش ,سرورش ببیند.
ثانیه ها گذشت و ماهی کوچک که حتی از چگونگی نفس کشیدنش خبر نداشت همانجا ماند . آرامتر از همیشه نفس میکشید اما شاد بود از اینکه بالاخره پائولا می آید و او را نجات می دهد .
باله هایش زرد شد و دیگر رنگ قرمزش کمرنگ ترمی شد . حال دیگر آفتاب طلوع گرده بود و ماهی بی نوا که تا آن زمان خورشید را ندیده بود به ان بسان لامپ سقفی می نگریست . بدنش را شعاعهای نور, خشک میکرد اما او همچنان می خندید . زیرا دیگر از تاریکی ترسی نداشت . به خیال خود پائولا آمده است و چراغ را روشن کرده ... اما...
دو سال بعد چراغ روشن شد . پائولا خسته بود و دیگر رمقی برای دست تکان دادن به ماهی نداشت . خوابید ,روی همان تختی که زیر آن پنجره بود .
 -----------------------------------------------------------------------------
داستان زیبایی را که خواندید از دست نوشته های یکی از دوستان عزیزم "محمد" است.از جانب خودم بهش تبریک می گم و امیدوارم که موفق باشه
شما هم نظراتتون رو راجع به دستانش تو قسمت نظر خوانندگان جا بذارید!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 13:44  توسط الهه  |