تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets

اي عبور ظريف
 بال را معني كن
تا پرهوش من از حسادت بسوزد
اي حيات شديد
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد
 آدمي زاد اين حجم غمناك
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند
اي كمي رفته بالاتر از واقعيت
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بالهاي تو مي ريزد
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رمز مي پاشد
 من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحنا هاي اين حوضخانه
 شكل آن كاسه مس
هم سفر بوده با من
 از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز
اي نگاه تحرك
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور ميشد
پيش از اين يعني
 روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود
 روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت
از تماشاي سوي ستاره
 خون انسان پراز شمش اشراق مي شد
 اي حضور پريروز بدوي
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
 حرمت زندگي را
 طرح مي ريزي
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
 مي شنيدم
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است
اي پرنده ولي تو
 خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي

                                سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:32  توسط زهیر  | 

فرياد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو مي دوم گريان
 در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
 و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
 همچنان مي سوزد اين آتش
 نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
 در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ،
گريان ازين بيداد
 مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
 واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
 و آنچه دارد منظر و ايوان
 من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
 مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

مهدی اخوان ثالث



Pink Floyd's Barrett dies aged 60
يکي از خدايان موسيقي از دنيا رفت
اين ضايعه بزرگ رو به جامعه هنري دنيا به خصوص دوستداران موسيقي پينک فلويد
تسليت عرض مي کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 8:51  توسط الهام  | 


I met God on the edge of town
Where the wind meets the stillness
Where the darkness meets the light
Where the ocean meets the sky
Where the desert meets the rain
Where the earth meets the heavens
On the edge of town I met God

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Seattle
Let me go
Find Kurt Cobain
Take away his gun
Take away his bullets
Talk to him
Make him wanna live
Tell him how we love him
Help him see his glory

God said no
If I sent you back
If you really found him
You would only ask him
If he could
Help you get a deal
If he knows a lawyer
If he can help you
God said no

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Berlin
Let me find
The one they call Hitler
I will stalk him
I will bring him down
I will bring along
A powerful gun
Loaded with bullets
Obliterate his memory

God said no
If I sent you back
You would get caught up
In theory and discussion
You would let your fears
Delay and distract you
You would make friends
You would take a lover
God said no

I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Jerusalem
Let me go
Let me go find Jesus
Let me save his life
As they try to kill him
Let me take him down
Down from the cross
Take the iron from his body
Try to heal his wounds

God said no
If I let you go
If you really found him
Walking with the cross
You would stare
Your tongue no longer working
Eyes no longer seeing
Ears no longer hearing

God said time
Time belongs to me
Time's my secret weapon
My final advantage
God turned away
From the edge of town
I knew I was beaten
And that now was all I had
God said no

Dan Bern

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 7:47  توسط الهه  | 

من : همه چي از ياد آدم مي ره
 مگه يادش كه هميشه يادشه
يادمه قبل از سوال
كبوتر با پاي من راه مي رفت
جيرجيرك با گلوي من مي خوند
شاپرك با پر من پر مي زد
 سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز
 هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب
 نور بودم در روز
 سايه بودم در شب
 بيكرانه است دريا
 كوچيكه قايق من
هاي ... آهاي
 تو كجايي نازي
عشق بي عاشق من
سردمه
مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم
عين آغاز زمين
نازي : زمين ؟
يك كسي اسممو گفت
 تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند
 من : جيرجيرك آواز مي خوند
نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟
من : كاشكي تشنه م بود
نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟
من : كاشكي گشنه م بود
نازي : په چته دندونت درد مي كنه ؟
من : سردمه
نازي : خب برو زير لحاف
من : صد لحاف هم كممه
نازي : آتيشو الو كنم ؟
من : مي دوني چيه نازي ؟
 تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه
اون وقتش توي سرم
 كوره روشن كردند
 سردمه
مثل آغاز حيات گل يخ
نازي : چكنم ؟ ها چه كنم ؟
من : ما چرامي بينيم
 ما چرا مي فهميم
ما چرا مي پرسيم
نازي : مگس هم مي بينه
گاو هم ميبينه
من : مي بينه كه چي بشه ؟
 نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر
گاو به جاي گوساله اش كره خر را ليس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
 خيلي هم خوبه كه ما ميبينيم
ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد
 اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟
كه سياه يعني چي؟
سرمون تاق مي خورد به در ؟
پامون مي گرفت به سنگ
 از كجا مي دونستيم بوته اي كه زير پامون له مي شه
كلم يا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه
 من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست
سبزي سرو فقط يك سين از الباي نهاد بشري
خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است
عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست
مي آيد يا رفته است ؟
چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه
بازي زلف دل و دست نسيم افسونه
 نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت
 آدمي حسرت سرگردونه
 ناظر هلهله باد و علف
 هيجاني ست بشر 
 در تلاش روشن باله ماهي با آب
 بال پرنده با باد
 برگ درخت با باران
 پيچش نور در آتش
آدمي صندلي سالن مرگ خودشه 
 چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است
 دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
 سردمه
 مثل پايان زمين
 نازي
 نازي : نازي مرد
من : تا كجا من اومدم /
چطوري برگردم ؟
 چه درازه سايه ام
چه كبود پاهام
من كجا خوابم برد ؟
 يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟
من مي خواهم برگردم به كودكي
قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم
سايه مو دنبال نكنم
 تلخ تلخم
 مثل يك خارك سبز
سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم
 چه غريبم روي اين خوشه سرخ
 من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
 كفش برگشت برامون كوچيكه
 من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
 من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
 نازي : رويا را 
 من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي ك در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار
امروز روزخیلی مهمیه برای من و . . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 13:14  توسط زهیر  |