تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets

در زمانهای بسیار دور، انسان ناشناخته ها و وقایع طبیعی مانند باران، صاعقه، گرما و سرما، شب و روز، تغییر فصل، مرگ و زندگی و مانند اینها را زاییده قدرت خدایانی میدانست که بر زمین و موجودات آن حکومت میکردند.از نظر آنها این خدایان نه تنها به خودی خود در انجام بعضی امور و وقایع دست داشتند بلکه مناسبات و روابط بین آنها هم در سرنوشت انسانها تاثیر مستقیم داشت. خدایان باستان در تمام جوامع بشری وجود داشته اند و هیاتی انسانی با نیروی مافوق بشری داشته اند، آنها جاودان بودند و میتوانستند با انسانهای عادی وصلت کرده و بچهدار شوند، فرزندان این خدایان "نیمه خدا" بودند و با وجود داشتن قدرت مافوق بشری، میرا بودند.


خدایان و داستانهای اساطیری در ابتدا به منظور توضیح اسرار زندگی به کار میرفتند اما به تدریج نبرد موجودات افسانه ای و ماجراهای پر آب و تاب قهرمانان چنان شیرین و جذاب شد که با وجود پیشرفت علم و حضور پیامبران موحد، اساطیر باقی ماندند و در تمام هنرها حضور بارزی یافتند.

در این میان اساطیر یونان به دلیل تکیه فراوان ادبیات باستان یونان و بعد ادبیات مدرن جهان بر آنها و همچنین ساده تر بودن نامهای خدایان به گوش آشنا تر است.از طرفی نباید از تاثیر فراوان فیلمهایی که با تکیه بر اسطوره های یونان تهیه شده است غافل شویم. به همین دلیل معرفی خدایان اساطیری را با معرفی مختصر خدایان المپ (The Olympians) آغاز میکنیم.

خدایان المپ یا المپ نشینان
این خدایان 12 تن بودند که پس از سرنگونی تایتانها (Titans خدایان اولیه) به حکومت پرداختند. کوه المپ محل نبرد تایتانها با خدایان دوازده گانه بود و بعدها هم به عنوان محل زندگی خدایان از آن نام برده شد. تمام المپ نشینان به نوعی با یکدیگر نسبت داشتند و بنا به شرایط زمانه هر از گاهی یک یا چند تن از آنها بیشتر مورد توجه قرار میگرفت. برای مثال اگر در زندگی واقعی، همسر حاکم یا شخص قدرتمند منطقه از شخصیت قوی یا خانواده مهمتری بود، خدایان زن و به خصوص هرا (Hera) که خدای مادر بود مورد توجه میگرفت. اگر جنگی در میان بود، معبد خدای جنگ بیشتر مورد توجه قرار میگرفت.


 

زئوس (Zeus)
زئوس فرزند کرونوس (Cronus)، تایتان بزرگ، بود. او پدرش را سرنگون کرد و بر سر حکومت با برادرانش پوزئیدون (Poseidon) و هادس (Hades) قرعه کشی کردند، زئوس در نتیجه این قرعه کشی به نام بزرگ خدایان شناخته شد، او فرمانروای آسمان و باران و اسلحه اش آذرخش است که آنرا به سمت کسی که او را ناخشنود کرده ، پرتاب میکرده است. یکی از مواردی که او را بسیار خشمگین میکرد دروغگویی و پیمان شکنی بوده است. زئوس هرا (Hera) را به همسری گرفت اما به خاطر داشتن ماجراهای عشقی فراوان شهرت داشته است.


پوزئیدون خدای دریا

پوزئیدون Poseidon
پوزئیدون برادر زئوس است و در قرعه کشی که پس از سرنگونی پدرشان انجام شد، دریا را به دست آورد و به نام خدای دریا شناخته میشود. دریانوردان و ماهیگیران از پرستندگان او به شمار می روند. پوزئیدون با آمفی تریت Amphitrite که نوه اوسیانوس Oceanus تایتان آبهای به هم پیوسته جهان، ازدواج کرد. اسلحه او یک نیزه سه شاخه است، که میتواند جهان را بلرزاند و هر چیزی را درهم بشکند. او پس از زئوس قدرتمندترین خدا است و طبیعتی ستیزه جو و حریص دارد، به همین برای به دست آوردن شهرهای خدایان دیگر، با آنها درگیر میشده است.


هادس خدار مردگان

هادس Hades
هادس، در قرعه کشی با برادرانش، بدترین سهم را برنده شد و آن جهان زیرزمین یا دنیای مردگان است. از آنجایی که رعایای هادس را مردگان تشکیل میدادند، او به کسانی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش میشدند بسیار علاقه داشت. مانند ارینی ها Erinnyes یا خشم و ناامیدی، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آنها به سمت خودکشی بود. هادس به دلیل حکومت بر زیرزمین، صاحب معادن زیرزمینی هم بود و خدای پروت هم به شمار می رفت. همسر او پرسفونه بود که توسط هادس ربوده شده بود. هادس خدای جهان مردگان بود اما خدای مرگ نبود، تاناتوس Thanatos خدای مرگ بود

 
Hesitia
الهه زندگی خانوادگی

هستیا (Hestia)
هستیا بزرگترین خواهر زئوس و الهه حاکم بر زندگی خانوادگی و به عبارتی اجاق خانه بود. او برای فرار از تقاضای عاشقانه برادرانش پوزئیدون و آپولو، قسم خورد که همواره دوشیزه باقی بماند. هستیا الهه ایست که تخت سلطنتی ندارد، اما نگهداری از آتش مقدس المپ بر عهده او است و به همین دلیل تمام آتشکده ها و اجاقهای منازل از آن او است. هستیا ملایم ترین و مهربان ترین الهه المپ است و سمبل اتحاد بین شهر مادر Metropolis و مردم شهرکها و دهکده هایی است که برای بردن آتش به معبد می آمدند و در واقع اجاق خانه همه مردم از یک آتش گرم میشد.

Hera نگهبان زندگی

هرا (Hera)
هرا همسر و خواهر زئوس بود. او نگهبان ازدواج ها بود و به خصوص حامی زنان شوهردار بود. از آنجایی که زئوس با حیله و توصل به زور او را به ازدواج راضی کرد، این ازدواج با کشمکش و ناسازگاری آغاز و با کشمکش ادامه یافته بود. یک بار که غرور زئوس به حد غیرقابل تحملی رسیده بود، هرا با خدایان بر علیه او توطئه چینی کرد و به او داروی مخدر خوراند، سپس با خدایان دیگر او را بر روی تختی با هزاران گره بستند و در باره اینکه باید با او چه کنند به مشاجره پرداختند. بریاروس Briareus که غولی 50 سر و صد دست بود به توطئه پی برد و به خاطر علاقه فراوان به زئوس، به کمک 100 دست خود گره ها را گشود و او را آزاد کرد. خشم فراوان زئوس خدایان را به زانو درآورد و هرا پس از مجازات زجرآور- که به دار آویخته شدن با زنجیری طلایی از آسمان بود- قسم خورد که دیگر بر ضد شوهرش شورش نکند. با این وجود هرا همواره به خاطر بیوفایی زئوس دسیسه چینی هایی میکرد و کاهی هم موفق میشد تا درس خوبی به شوهر خیانتکار خود بدهد. طاووس و گاو حیوانات مقدس معبد هرا هستند.

Ares خدای جنگ

آرس (Ares)
آرس پسر زئوس و هرا و خدای جنگ است. او فردی رشید و زیبا اما بسیار قسی القلب و خونخوار بوده است خواهرش اریس Eris الهه نزاع و کشمکش، یار جدایی ناپذیر او بود. آرس زمانی خوشحال میشد که صدای چکاچک شمشیرها را بشنود، در این زمان او کلاه خود درخشانش را بر سر میگذاشت و سوار بر ارابه جنگ به قلب میدان جنگ میرفت و کاری به برنده و بازنده نداشت، فقط به دنبال خونریزی بود. کسانی که همواره همراه او بودند درد، اضطراب، قحطی و گمنامی بودند. هرا و زئوس هردو به آرس بیعلاقه بودند و او بیشتر توسط اهالی تراسیا Thracia که مردمی وحشی و خشن بودند پرستیده میشد. کرکس و سگ جانورانی بودند که در کنار این خدا تصویر میشدند.

Athena الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی

آتنا (Athena)
آتنا، الهه باکره، دختر زئوس است و مادری ندارد، زیرا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شده است. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. آتنا الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد و از دیگر نو آوریهای او میتوان به ساختن ترومپت، فلوت، دیگ، شن کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او تجسم دانایی، منطق و پاکی بوده و فرزند محبوب زئوس به شمار می آمده است. به همین خاطر اجازه داشت تا از اسلحه پدرش- صاعقه- استفاده کند. شهر محبوب او آتن، درخت مورد علاقه اش زیتون پرنده او جغد بوده اند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 1:19  توسط زهیر  | 

-

 

نمی خواستم گذاشتن این پست جدید باز هم از شاملو ایجاد تکرار کنه، ولی حیفم اومد که این شعر زیبا رو با هم نخونیم .
-----------------------------------------------------------------------------------

عاشقانه ها

بیتوته  کوتاهیست جهان

                            درفاصله گناه و دوزخ .          

خورشید

          همچون دشنامی برمی آید

و روز

شرمساری جبران ناپذیری ست .

 

 

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی .

 

 

درختان

جهل معصیت بار نیاکانند

و نسیم

       وسوسه یی ست نا بکار.

مهتاب پاییزی

کفری ست که جهان را می آلاید .

 

 

چیزی بگوی

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

                                         چیزی بگوی .

 

 

 هردریچه نغز

به چشم اندازعقوبتی می کشاید .

عشق

     رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

و آسمان

        سرپناهی

تا به خاک بنشینی و

                       بر سرنوشت خویش

                                               گریه ساز کنی .

 

 

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

هرچه باشد .

 

 

چشمه ها

از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده آبروی جهانند .

 

 

عصمت به آینه مفروش

که فاجران نیازمندتر اند .

 

خامش منشین

               خدا را

 

 

ازعشق

          چیزی بگوی

پیش از آن که در اشک غرقه شوم .

                                         احمد شاملو - 1350

 

این شعررا ازمجموعه شعر<< کاشفان فروتن شوکران>> انتخاب کردم ...هر بار و در هر حال و هوایی باشم بعد از خواندنش به آرامش عجیبی میرسم ، به نظرم خود شاعر هم در حالی این شعر را سرود که به چند مسله مختلف هم زمان فکر می کرده و دلیل همذات پنداری من هم شاید همین باشد. اما به هرحال شعر،عشق محض است وعشق تنها نیاز بشر برای زنده ماندن....عشق آدم به آدم، عشق آدم به زمین، عشق آدم به اشیا، عشق آدم به حیات، عشق آدم به خدا ،و خدا  و خدا............................

ازعشق

          چیزی بگوی

پیش از آن که در اشک غرقه شوم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 8:11  توسط الهام  | 

این شعر در جوانی شاملو سروده شده و به شکل رباعی است

مرگ نازلي

 نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلي ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!
 
نازلي سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...


 بعداز اینکه شعر رو خوندیم بهتر یادداشتی که خود شاعر در کنار شعر آوده هم بدونیم بد نیست :

وارتان بعد از کودتای28 مرداد 32 گرفتار شد به همراه مبارز دیگری زیر شکنجه ددمنشانه ای به قتل رسید و به سبب اینکه  بازجویان هیچ جای سالمی در بدن او نگذاشته بودند این دو را به رودخانه جاجرود انداختند. وارتان یک بار شکنجه ای جهنمی را تحمل کرده بود و به چند سال زندان محکوم شد منها یکی دیگر از اعضا حزب توده اورا شریک جرم خود معرفی کرد و او را از زندان قصر برای بازجویی احضارش کردند من اورا پیش از بازجویی دوم دیدم که در صورتش داغهای شیوار پوست کنده شده او مشخص بود در طول بتزجویی دوم وارتان بود که لب از لب باز نکرد و حتی در مقابل شکنجه هایی مانند کشیدن ناخن و شکستن دست وپاهای خود ناله ای نکرد .این شعر به تمام وارتانهاست .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:38  توسط زهیر  | 

چنین گفت زرتشت:

زندگی چشمه لذت است، اما آنجا که فرو مایه نیز آب می نوشد ، چاهها همه زهرآگینند.

من دوستار پاکیهایم؛ باری خوش نمی دارم دیدن پوزه های گشاده به نیشخند و تشنگی ناپاکان را .آنان در چاه فرو نگریسته اند: اکنون لبخند نفرت انگیزشان از چاه به سوی من بر می تابد!

آب مقدس را به شهوتبارگی خویش زهرآلود کرده اند؛ و چون رویاهای پلیدشان را« لذت »نامیدند واژه ها را نیز زهرآلود کردند.

چون دلهای نمورشان را نزد آتش نهادند، شعله سستی می گیرد.چون فرومایه به آتش نزدیک شود ، جان نیز به جوش می آید و دود ازو بر می شود. میوه در دستانشان لهیده و گندیده می شود :نگاهشان چون باد درخت میوه را می شکند و سر شاخه هایش را می خشکاند.

روی گرداندن بسا کس از زندگی تنها روی گردان از فرومایگان بود.او نمی خواست با فرو مایگان در چاه و شعله و میوه شریک باشد.

و بساکس سر در بیابان نهاد و با وحوش تشنگی کشید، چرا که نمی خواست با شتربانان پلید بر یک برکه نشیند.و بساکس چون ویرانگر فرا رسید و چون تگرگ بر همه بوستانها فرو بارید ، تنها برای آنکه پای بر آرواره ی فرومایه بگذارد و گلویش را فروبندد.

لقمه ای که از همه بیش گلوگیرم بود دانستن این نبود که زندگی خود به دشمنی نیازمند است و مرگ و صلیبهای شکنجه:

اما یکبار پرسشی کردم و نزدیک بود ازین پرسش نفسبند شوم:چه؟ آیا فرومایکان نیز برای زندگی ضروراند؟  آیا چاههای عفن و رویاهای پلید و کرمها در نان زندگی ضروراند؟

نه نفرتم که تهوعم زندگی ام را گرسنه خو می بلعید!وه ، چه بسا از جان نیز بیزار شدم چو فرومایگان را نیز از جان بهره مند یافتم!

به فرمانروایان پشت کردم چون دیدم آنچه را که اکنون فرمانروایی می خوانند : چانه زنی و معامله بر سر قدرت – با فرومایگان!

در میان ملتها با زبانی بیگانه و با گوشهای فروبسته بسر بردم ، تا زبان چانه زنی و معامله گریشان بر سر قدرت با من بیگانه بماند.

دست بر بینی نهاده و آزرده خاطر از میان دیروز و امروز سراسر گذشتم:براستی ، سراسر دیروز و امروز آکنده از بوی گند فرو مایگان نویسنده است.      دیری چون زمینگیری کر و کور و لال زیستم تا با فرومایه ی اهل قدرت، اهل قلم، اهل لذت نزیم.    جانم به دشواری و حزم از پله ها بالا رفت .صدقات لذت جانش می داد ؛ زندگانی این نابینا با چوبدست پیش می خزید.

مرا چه افتاد ؟ چگونه خویشتن را از تهوع نجات بخشیدم ؟ چه کس دیدگانم را جوانی باز داد ؟ چگونه تا بلندایی پریدم که هیچ فرومایه در کنار چشمه سارش ننشسته است؟آیا تهوعم بود که بهرم بال آفرید و یارای در آب جستن؟

براستی ، برای بازیافتن چشمه سارلذت می بایستی تا بلندترین بلندی پرواز کنم!  ... هان من آن را یافته ام ،برادران! اینجا بر بلندترین بلندی ! چشمه سار لذت بهر منمی جوشد ! و اینجا زندگانیی ست که هیچ فرومایه از آن با من نمی نوشد.  ای چشمه لذت! کمی تندتر از آنچه باید ، بهرم روانی ! چه بسا همانگاه که می خواهی جام را پر کنی آن را دوباره تهی می کنی .هنوز باید بیاموزم که فروتنانه تر به تو نزدیک شوم؛ دلم هنوز تندتر از آنچه باید به سوی تو جاریست-  دلم، که دران تابستانم فروزان است ؛ تابستان کوتاه و گرم و سودایی و بسیار شادم :دل تابستانیم را چه اشتیاقی است برای خنکای تو !!

....

و روزی می خواهم چون باد بر ایشان وزیدن گیرم و با جانم نفس از جانهایشان بستانم : آینده ام چنین می خواهد.

 

به راستی که زرتشت بهر همه ی پستیها تند بادی ست؛ و چنین اندرز می گوید دشمنانش را و همه ی آنانی که اخ و تف می کنند:«از تف کردن در برابر باد حذر کنید!»

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:13  توسط الهه  | 


مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترين شاعران معاصر ايران، متخلص به م اميد، در سال 1307 در توس مشهد به دنيا آمد و چهارم شهريور سال 1369 در تهران درگذشت.
وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی مشهد ديپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد. در دهه سی شمسی وارد مبارزات سياسی شد و به زندان افتاد.
مهدی اخوان ثالث نخستين دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد.


من نه سبک شناس هستم نه ناقد .... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته ام.... شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...

 

مهدی اخوان ثالث

اگرچه اخوان در دهه بيست فعاليت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومين دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.

مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمايه های حماسی را در شعرش به کار می گيرد و جنبه هايی از اين درونمايه ها را به استعاره و نماد مزين می کند.

به گفته برخی از منتقدان، تصويری که از م . اميد در ذهن بسياری به جا مانده اين است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پيام آوری روی آورده و از نظر عقيدتی آميزه ای از تاريخ ايران باستان و آراء عدالت خواهانه پديد آورده است و در اين راه گاه ايران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پيدا کرده است
.

اما اخوان اين موضوع را قبول نداشت و در اين باره گفته است: "من به گذشته و تاريخ ايران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس
قافيه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافيه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فريادی و خشمی نيز داشته ام."

اخوان از نگاه ديگران
شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسياری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسيدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ايرانی تاثيری عميق دارد.

جمال ميرصادقی، داستان نويس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بينی و بينشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شايد اين آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.


هنر اخوان در ترکيب شعر کهن و سبک نيمايی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عميق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت

 

نادر نادرپور

نادر نادر پور، شاعر معاصر ايران که در سال های نخستين ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . اميد در ترکيب شعر کهن و سبک نيمايی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عميق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.

نادرپور گفته است: "شعر او يکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثير آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان ميراث شعر و نظريه نيمايی را با هم تلفيق کرد و نمونه ای ايجاد کرد که بدون اينکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامين خاص خودش را داشت، مضامينی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - اين سوگ گاهی به ايران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- اين مضامين شيوه خاص اخوان را پديد آورد به همين دليل در او هم تاثيری از گذشته می توانيم ببينيم و هم تاثير او را در ديگران يعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."


اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيما يوشيج هستند

 

اسماعيل خويی


تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافيه بندی، ترجيع و تکرار می توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظی قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره

 

هوشنگ گلشيری

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقليد، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پيروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نيما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ريشه های سالم و درست زبانی پاکيزه و مجهز به امکانات قديم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پيوند بدهم يا شايد کوشيده باشم از خراسان ديروز به مازندران امروز برسم...."
هوشنگ گلشيری، نويسنده معاصر ايرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خيام با زبانی بيش و کم ميانه شعر نيما و شعر کلاسيک فارسی. وی می گويد تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافيه بندی، ترجيع و تکرار می توان ديد و هم در تبعيت از همان صنايع لفظی قدما مانند مراعات النظير و جناس و غيره.

اسماعيل خويی، شاعر ايرانی مقيم بريتانيا و از پيروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آيندگان برسد يکی از آنها احمد شاملو و ديگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نيمايوشيج هستند.

به گفته آقای خويی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصيده و شعر خراسانی الهام گرفته است و آشنايی او با زبان و بيان و ادب سنتی خراسان به حدی زياد است که اين زبان را به راستی از آن خود کرده است
.

آقای خويی می افزايد که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنياد گذاشت و دارای يکی از توانمندترين و دورپرواز ترين خيال های شاعرانه بود.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 19:10  توسط زهیر  |