
اينک که من از دنيا مي روم 25 کشور جزو امپراتوري ايران است. در تمام اين کشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن کشورها داراي احترام هستند و مردم آن کشورها نيز در ايران محترم شمرده مي شوند.جانشين من خشايار بايد همانند من در حفظ اين کشورها بکوشد و راه نگهداري اين سرزمين ها اين است که در امور داخلي آنها دخالت نکند و مذهب و شعاير آنها را محترم بشمارد.اکنون که من از اين جهان مي روم تو 12 کرور در يک زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت توست زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي. من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نکن زيرا قاعده زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان.مادرت آتوسا بر من حق دارد و پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن.ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم. من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ بنا ميشود و به شکل استوانه است ،در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله بدون اينکه فاسد شود چند سال مي ماند. توبايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوغه دو يا سه سال کشور ذخيره باشد. غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال خشکسالي شود.هرگز هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مهم مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به کارهاي مهم مملکتي بگماري و آنها به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي را بنمايي.کانالي که ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ ايجاد کنم به اتمام نرسيده و تمام کردن آن از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان ترجيح دهند از آن عبور نکنند. اکنون قشوني به مصر فرستادم تا اينکه در قلمرو ايران نظم و امنيت برقرار سازد ولي فرصت نکردم قشوني به يونان بفرستم، تو با ارتشي نيرومند به يونان حمله کن و به آنان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه نمايد.هرگز دروغگو و متملق را به خود راه مده چون هر دو آنها آفت سلطنت هستند. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مکن و براي اينکه آنها براي اخذ ماليات بر مردم مسلط نشوند قانوني وضع کردم که تماس عمال با مردم کم شود، اگر اين قانون را حفظ کني آنها تماس زيادي با مردم نخواهند داشت.افسران و سربازان را راضي نگه دار.اگر با آنها بد رفتار کني آنها نمي توانند معامله متقابل کنند اما در ميادين نبرد تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد. امر آموزش را ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا فهم وعقل آنان فزوني يابد. در آنصورت با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت نمايي. همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که پيرو کيش تو باشد و پيوسته به خاطر داشته باش هر کس بايد آزاد باشد از هر کيشي که ميل دارد پيروي نمايد.پس از مرگم بدنم را بشوي و آنگاه در کفن بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که بخواهي تابوت سنگي مرا ببيني و دريابي که پدرت زماني پادشاهي مقتدر بوده و تو نيز چون من خواهي مرد. با ديدن تابوت من غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد کرد ،اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي بگو که قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن تا پسرت نيز در مورد تو چنين نمايد.زنهار زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي مشو و اگر نسبت به کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن را بررسي و حکم نمايد، زيرا مدعي اگر قاضي شود ظلم خواهد کرد.هرگز از آباد کردن دست بر ندار زيرا قاعده اين است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را دردرجه اول قرار ده. عفو و سخاوت را فراموش مکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولي عفو موقعي است که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشند و تو آن را عفو کني ظلم کرده اي.بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور کساني غير از تو که اينجا هستند عنوان داشتم تا اينکه بدانند قبل از مرگ، من اين توصيه ها را کردم و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي کنم که مرگم نزديک است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
با خواندن اين وصيت نامه ، ديگر حرفي براي گفتن باقي نمي ماند .... نتيجه گيري را بر عهده خود شما دوستان گرام ميگذارم ،خود بيانديشيد که آيا رجال مملکت دار ما در عصر حاضر هيچ آينده درخشاني را بعد از خود به ارث مي گذارند.
چگونه ابوالی حکیم گشت؟
در ایام گرامیداشت حکیم شعر و ادب استاد حکیم(دوبار شد؟ ) ابوالقاسم خان فردوسی هستیم ! می گویند مرد عظیمی بود(عظیم همون بزرگ و عالیقدر !! به هر حال در گذشته عظیم خیلی بزرگ تر بود دیگه ،نه؟) خب من یه نکته ای در اینجا یادآور بشم که اصولا همه چیز نزد ایرانیان است و بس! حتی اخیرا کشف شده که پیامبر اکرم هم ایرانی بودند!! (آخ !اگه دیده باشید آقای جهانگیر خان الماسی تو مراسم عید شما مبارک شبکه سه تو همین فروردین 85 چیا می گفت؟) خلاصه اینطور کشف نمودندی !دیگه خطا و صوابش پای خودشون!
همانطور که همگی مستحضر هستید اصولا فرهنگ ایرانی فرهنگیست غنی . و چون ما دین و فرهنگمان غنی است پس متعاقبا اورانیوممان هم باید غنی باشد! آری این نکته ای بود بس صقیل که اندر اندیشه ابوالقاسم افتاد و او را سخت در شگفت داشت که هان این چه علمی است که اندر بلاد غرب بدان دسترسی یافته اند همی اما ما را بر آن اقبالی نیست !؟ این فکر آنچنان او را در عذاب داشت که خواب و خوراک از وی همی بگرفت تا بدانجا که از شهر و دیار خود آواره گشت و سر به بیابان نهاد ! در بیابان ها همی روز به شب رساندی و راه به نا کجا گزیدی .شبی بس سخت و هول انگیز خود به گوشه ای از بیابان رساندی تا اندر سایه سار بن خاری سکنی گزیند لیک این اندیشه پریشان خواب از چشمان وی ربوده بودستی
ناگاه زمین و آسمان به هم پیچید و وی ندانستی اندر کجاست ! از میان مه و خاک صدایی بر امد که :هان! ابوالی ! تورا چه می شوم که بی هیچ حاجتی راه به بیابان افکنده ای !؟ ابوالقاسم ندانستندی که چه باید همی گفتن زبانش در کام نچرخید وی ضایع گشت ! صدای دگر بار هول درو افکند و گفت :
Can you understand what am I say? ترس همی رعشتی سخت بر اندام ابوالقاسم بیفکندی! با خود گفت هان این یاوه گوی کیست که این چنین به زبان نا فهمان سخن همی راند؟ پس بادی به غبغب خویش بیفکند و به آواز بلند چنین گفت: توکیستی ای بی خرد که در حضور ما چنین زبان بیگانه به یاوه می گشایی؟ هان گر سخنی داری نزدیکتر همی آی تا رخسارت بر ما نمایان گردد! درین هنگام از میان دود و مه سایه ای اندر هیبت مردی نمایان گشت که روی خویش همی به دستمالی اندر ببسته بود و glass ی بر چشمان خویش داشت که همی مشکوک وزنتی!ابوالقاسم او را به نزد خویش خواند و به ناگاه دستمال از رخسار او همی بر گرفت !
Can you guess who was he? ! نه، عمرا که بتوانید!! به هر حال ابوالقاسم همی اندیشید که بخت بدو روی آوردی ! ( دانم که همی تاب ندارید تا بدانید که آن شبح که بودستی؟) ابوالقاسم بدو گفت : هان ای مردک تو دربیابانهای ما چه می کنی؟ غریبه بر خود لرزید و اندر غضب آتش چشمان ابالقاسم همی سوخت but از نیت او، اورا خبری نبود! So ، خویشتن چنین معرفی نمودستی : مرا نام مادر محمد گذارد و لقب به من همی البرادعی دادند و من به خدمت خلق خدای راه بدین بیابان جستم ! ابوالقاسم نظری بدو افکند و دست به چانه برد و چشمانشش همی برق رذیلانه ای بزد ! بدو گفت : تو حکیمی ؟ البرادعی بگفتا : آری اینچنین است من درس بسیار بخواندم و مرا مدرک حکمیت بود! ابوالقاسم به خشم سئوال خویش دگر بار بپرسید، البرادعی به لرز درامد و بدو دگر بار بتوضیحید! ابوالقاسم دست به یخه ی(گریبان) وی ببرد و به الفاضی بد او را بخواند و دگر بار بگفتا ای مردک گزاف به هم مباف که ما خود این کاره ایم!! تو حکیمی؟ وی بگفتا : آری به جان مادرم قسم که من حکیمم ! ابولقاسم چو نام مادر بشنید نرم گشت و دست از گریبان وی بشست و به نرمی بدو گفت : اگر حکیمی ز چه روی در آجانس کار می نمایی؟!!!!
(شب تا به صبح با یکدگر به صحبت گذراندند و تا بدین روز کسی نمی داند که بر انها چه گذشت و چه حرفها که در سیاهی بیابان به گوش یکدگر زمزمه همی کردند !)anyway ، ابولقاسم دریافت که در راه بیابان گردی سر از بیابان های اصفهان به در آورده و دانست که محمد(ممل) به دنبال چه راه به بیابان گزیده ! خشنودی بر او حاصل گشت و به جواب سئوالات خویش همی رسید و دانستی که این قوم بیکار ننشستی و اورانیوم را در بیابان ها همی غنی گردانند ! و این چنین بود که در همان بیابان مدرک حکمیت افتخاری بگرفت و راهی دیار خویش گشت !(من بعد بود که اورا حکیم ابوالقاسم فردوسی خواندند!) در راه بازگشت بسیار خلق خدا را که بدید و از دستمایه ی سفر بدانها همی بگفت ! وی ندانستی که چندی بعد او را به جرم جاسوسیت به زندان همی بیافکنند!! وی در زندان به سخن امد و بعدها از وی کتابی به یادگار بماند که حاصلش را در یک جمله چنین توانست گفتن:انرژی هسته ای ، حق مسلم ماست !!!! و البرادعی به زیرش به خط خویش چنین نگاشت :
Nuclear energy is exactly our rights!! (البت در نسخ خطی به جای مانده هنوز بر سر لغت Our تناقضات و بحث ها می باشد ! و بزرگان امر چنین می پندارند که این سخن همی برای دلخوشی ابوالقاسم گفته شده ولی دران بسی موذیگرانگی مستتر می باشد!)
دگر سخن کوتاه باید و رفتن بر سر درس و کتاب واجب ! البت این حقیر را از comment های خویش محروم ندارید
و من ال... توفیق babye

آوانگالوس اودیسه پاپاتاناسیوPapathanassiou ملقب به ونجلیز یا وانگلیس،ونجلیس یا ونگلیس(اصلا هرچی شما بگید...)در 29 مارس 1943 در شهر والوس یونان به دنیا آمد. او که بدون شک اعجوبه ی موسیقی الکترونیک محسوب می شود، با یادگیری موسیقی از سن 4 سالگی و اجرای اولین کنسرت بزرگ خود در سن 6 سالگی بدجوری نبوغ خودش را به همه ثابت کرد.در اولین حرکت گروهی به همراه دمیس روسوس خواننده ی بزرگ و تپل مپل یونانی گروه آفرودیتز چایلد (یعنی فرزند فرشته) را تاسیس کردند و به اجرای ترانه های گوناگون پرداختند.
ونجلیز سال 68 به پاریس شهر (ژان میشل ژار) سفر کرد و کنسرت باران واشک ها را به همراه گروه آفرودیت اجرا کرد و سه سال بعد آلبوم آلبدو!! سی و نه صدم !! را به تنهایی آهنگسازی ، اجرا و ضبط کرد که در آن از اصوات اولین فضا پیمای روسی که در کره ی ماه فرود آمده بود ، استفاده کرد و بدین وسیله ارادت تام و تمام خود را به فضا و فضا نوردان اعلام داشت. به گفته ی علاقمندان موسیقی آثار او شدیدا جهانی و همه گیر هستند و جالب اینجاست که نام برخی از آهنگهایش در ارتباط با جهان و هستی و زمین و فضاست
ونجلیز در سال 88 به همراه بازیگر مشهور یونانی ایرنه پاپاس (بازیگر نقش هند،در فیلم محمد رسول ال...) به گرداوری ترانه های قدیمی یونان پرداخت.
بزرگترین آثار این آهنگساز بزرگ عبارتند از :موسیقی فیلم های ریدلی اسکات یعنی ارابه های آتش (برنده اسکار سال 1981) و فتح بهشت (در ایران :کریستف کلمب) او موسیقی شاهکار رومن پولانسکی یعنی ماه تلخ و Missingاثر کنستانتین گوستاوراس را نیز نوشته است .
نمی دانم سال 98 یا 97 بود که او به مراسم جام جهانی دو میدانی در یونان برای اجرای موسیقی دعوت شد و او هم کم نگذاشت و یک گروه کر 300 نفری را سر کار گذاشت تا آهنگ اصلی کریستف کلمب را اجرا کنند.از دیگر آثار معروف او آلبوم های پلوتونیوم ، اوشن(اقیانوس) و اصوات و شهر می باشند.
البته موسیقی تیتراژ مجموعه ی تفسیر سیاسی هفته و برنامه ی ورزش و مردم که سالها از تلویزیون کشورمان پخش می شد از دیگر آثار اوست.ازآخرین اثار این هنرمند بزرگ آلبوم ال گرکو است که بر مبنای تصورات ذهنی او از ال گرکو(نقاش بزرگ) نوشته شده است . در پایان لازم به ذکر است اکثر اثار ونجلیز به صورت مجاز و شرکتی و بعضا با جلدهای قلابی !! در دسترس علاقمندان می باشند و خوانندگان محترم می توانند در صورت علاقه با صرف مایه تیله ، آثار ایشان را ابتیاع کنند!! بالاخره پول صرف کردن در راه موسیقی خیلی راه دوری نمی ره ....!!!
روزنامه یونانیTanca یک مطلب ویژه در مورد ونجلیز قبل از کنسرت آتن او به چاپ رسانده که شامل شرح حال و بیوگرافی آن می شود. گفتگویی که بعد از مدتها با ونجلیز انجام شده و ونجلیز حاضر به صحبت با مطبوعات گردیده بود.
· می گویند که موسیقی مودبانه ترین راه بیان صدای جهان! است. آیا شما با این جمله موافقید؟
به نظرم موسیقی خود به تنهایی یک دنیاست
من فکر می کنم ترکیب این رمزهای جهانی هرگز پایان نمی پذیرد
به نظر می رسد که شنیدن ،اولین نقش را ایفا می کند .ولی به خاطر اینکه هرچیز موسیقی خاص خود را دارد و موسیقی توسط کل بدن حس و قابل درک می شود ،حتی می توان آن را بوئید یا چشید.خلاصه اینکه موسیقی با تمام حواس قابل لمس است .
هیچکدام!
هیچ چیز به هیچ کس تعلق ندارد در عین حالی که همه چیز به همه کس تعلق دارد.
این کاملا اشتباه است که ما فکر کنیم که برای شنیدن موسیقی و حس آن به دانش خاصی نیاز داریم .ولی به نظرم شنیدن موسیقی به یک دانش عمومی نیاز دارد . تا اینکه درصد درک و آگاهی ما بالا برود. بدین طریق ما می توانیم با یک دنیای قابل مشاهده روبه رو شویم.
اگر مخالف آموزش موسیقی قلمداد نشوم ،ترجیح می دهم شنوندگان من غریضی باشند.
من ترجیح می دهم که یک مکثی داشته باشم و نگاهی به گذشته بیاندازم.
متاسفانه یا خوشبختانه ، بله.
من بیشتر علاقمند به یک رابطه صمیمانه و بی ریا هستم تا چیز دیگر
بله ،نشانه ی مثبت!!
آکادمی اسکار دفعتا تصمیم گرفت این جایزه را به من بدهد.چیز دیگری ندارم بگویم.
به نظرم کلمه ی موفقیت یک موضوعی است که وابسته به تفکر شخصی افراد است . موفقیت برای همه یک معنا ندارد.پس بهتر است وارد این بحث نشویم.
مغز آدمی هزاران بار از جعبه های کامپیوتری که ما امروز استفاده می کنیم با استعدادتر است. کامپیوتر باعث تحت تاثیر قرار گرفتن کودکان و کهنسالان و مختل شدن زندگی ما شده است.تاثیر کامپیوتر بیشتر منفی است تا مثبت.
به دو دلیل آنجا را انتخاب کردم اول به این دلیل که آنجا یونانی بود،یعنی در کشور خودم بودم و آنجا همه چیز کاملا به شکل شغل و حرفه ، پیش می رفت .دوم اینکه امکانات این استودیو کاملا راضی کننده بود .
این کار را دانشمندان کرده اند من چه چیزی باید بگویم؟
به نظر می رسد بیشتر آنها موافقند تا من!
این سوال شما به یک جواب دقیق و مختصر و مفید نیاز دارد .(درین جا ونجلیز و مصاحبه کننده هر دو از واژه یونانی معادل جهان یعنیSymban استفاده می کنند.)
اگر بشر نتواند با جهان ارتباط برقرار کند به نظر شما آنگاه چه کار دیگه ای می تواند انجام دهد؟
به نظرم موسیقی حقیقت محض است ، در مورد موسیقی خودم چیزی نمی توانم بگویم.
هر دو یک چیز هستند ولی به نوبت و یکی در میان.
موافقم البته به شرطی که در یونان باشم!
(تنها چیزی که می شه در اینجا راجع به ایشوون گفت اینه که : ناز باشی !!!)![]()
من سازم ، بندی آوازم .
برگیرم ، بنوازم .
بر تارم زخمه ی "لا" می زن ، راه فنا می زن .
من دودم، می پیچم ، می لغزم، نابودم .
می سوزم ، می سوزم : فانوس تمنایم.
گل کن تو مرا و درآ .
آئینه شدم ، از روشن و از سایه بری بودم .
دیو و پری آمد،
دیو و پری بودم .
در بی خبری بودم .
قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات
و زبر پوشم اوستا ، می بینم خواب :
بودایی در نیلوفر آب.
هرجا گل های نیایش رست ، من چیدم .دسته گلی دارم،
محراب تو دور از دست :او بالا ،
من در پست .
خوشبو سخنم ، نی؟! باد "بیا" می بردم ، بی توشه شدم در کوه "کجا" گل چیدم ،
گل خوردم .
در رگ ها همهمه ای دارم ، از چشمه ی خود آبم زن ، آبم زن .
و به من یک قطره گوارا کن ، شورم را زیبا کن .
باد انگیز ، درهای سخن بشکن ، جا پای صدا می روب .
هم دود "چرا" می بر، هم موج "من" و "ما" و "شما" می بر.
ز شبم تا لاله ی بی رنگی پل بنشان،
زین رویا در چشمم گل بنشان ،
گل بنشان .
سهراب سپهری
· 1367 – برگزاری سه شب برای بزرگداشت حافظ در تالار رودکی( وحدت) انتشار نوار« دستان»


و...
شنبه ها
شنبه20آبان 1352
امروز خیلی عصبانی شدم .آیا این شهرام بی شعور احمق فکر می کند میتواند بدون کمک گرفتن از آن پدر شیره ای و آن مادر وراج و آن خواهر لوس وادا اطواریش کاری کند ؟ این شهرام هر وقت به آقای استعلامی دبیر ادبیات می رسد می گوید : « خواهرم سلام رساند ». آقای استعلامی هم هروقت او را می بیند ، می گوید:« فیروزه خانم چه طورند؟»امروز از حرصش که من در دبیرستان نفر اول مسابقه درسی شده بودم این حرفها را گفت و قرار است امسال از مدرسه ما دو نفر معرفی کنند. من هم گفتم: اگر هم دو نفر معرفی کنند، اول من را معرفی میکنند و بعد هم احمدی را . گفت: نخیر، من را هم معرفی کرده اند . حرف مفت می زند. اصلا هیچ سالی دو نفر را معرفی نمی کنند. دلم می خواست با مشت بزنم توی دماغش که خون از آن راه بیافتد. من هم از زور آقای استعلامی که کلاس ادبیات داشتیم نرفتم سر کلاس و با علی و حمید ماژور زاده فوتبال بازی کردیم و آقای عبدی هم آمد حیاط مدرسه که ببیند چه کسانی زنگ ورزش نیستند و در حیاط به سر میبرند که بچه ها ما را فروختند و فهمید و من از دست او فرار کردم و رفتم داخل سالن و آخرش مجبور شدم بروم سر کلاس . آقای استعلامی گفت: تا حالا کجا بودی؟ من گفتم: بیرون و گفت که بنشینم و بعد در مورد بچه های درس خوان که بی نظم هستند صحبت کردو دایما به شهرام نگاه میکرد.و بعد هم سر کلاس تا می توانستم از درس ادبیات سوال کردم. و شهرام وسط سوالها به من گفت: می شود اینقدر سوال نکنی؟ من هم با مشت زدم به پشت کمرش و او هیچ حرفی نزد، ولی دردش گرفت.
از هرچه آدم لوس و ننر متنفرم و همیشه هم گیرم می اید . بدبختی این است که پدرش با بابای من دوست است و با هم تریاک می کشند، مادرش هم دوست مامان است و فیروزه شان هم دوست مهری است.خانه شان هم پشت خانه ماست و خودش هم ردیف جلوی من می نشیند.
ظهر بعد از زنگ تفریح رفتیم مسجد جامع ، من روزه بودم و در خانه هیچکی غیر از مامان روزه نبود. در آنجا نماز جماعت خوانده شد و بعد از آنجا برگشتم مدرسه.
بعد از ظهر آقای حمیدی کلاس جبر داشت که اولش ده دقیقه در مورد مسایل مختلف حرف زد.بچه هامی گویند سیاسی است. او فوق لیسانس هم دارد ، و پس از آن زبان داشتیم که از زور خستگی داشتم میمردم و خوابم می آمد. بعد از کلاس هم آمدیم توی حیاط مدرسه فوتبال بازی کردیم و نزدیک افطار آمدم به خانه. افطار خوردیم و از بس خسته بودم ، تصمیم گرفتم بخوابم . حالا از زور خستگی چشمم کاغذ را نمی بیند ولی یک هفته ای است که یادداشت ننوشته ام و اگر سعیده بفهمد بد میشود . دلم برای سعیده خیلی تنگ شده است . قرار است تا یک ماه دیگه از تهران بیاید دو سه روز پیش ما باشد. خوش به حا لش ، رفته و از شر اینجا راحت شده است.
ابراهیم نبوی
اگر همه ی جمعیت روی زمین 100 نفر باشند
با نسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت:
57 نفر آسیایی 21 نفر اروپایی 8نفر افریقایی
6 نفر امریکایی اند(از امریکای شمالی و جنوبی)
30 نفرمسیحی اند و 70نفرمسیحی نیستند
6نفر59% کل ثروت دنیا را دارند که از امریکای شمالی هستند
80نفر در فقر زندگی می کنند
50نفر از سوء تغذیه خواهند مرد
70نفر می توانند بخوانند
فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد
فقط یک نفر کامپیوتر دارد
اگر شما :
هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید
اگر هرگز برده نبوده اید
اگر هنوز شکنجه و آزار نشده اید
بدانید که از 500 میلیون نفر، خوشبخت ترید!
اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید،
و پوشاکتان را در کمد،
اگر سقفی بالای سرتان دارید،
و جایی برای خواب،
از 57 % کل جمعیت دنیا ثروتمندترید!
پس قدر خودتان را بدانید!
--------------------------------------------------------------------------------
تعداد بازدیدکنندگان رو دیدم ذوق مرگ شدم!!!! قربون دستتون میاید سر می زنید کامنت هم بذارید!!![]()
خانه ام ابری ستنیما یوشیج
ارغوان شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشتهباش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
سایه
دير گاهي است در اين تنهاييسهراب سپهری
چه کسی بود صدا زد سهراب

به مناسبت سال روز فوت سهراب سپهری -
ایران ما ، گروه فرهنگی - 78 سال پیش ، سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307 در كاشان متولد شد. شاعر توانای ایران زمین نخستين مجموعهي شعر خود - مرگ رنگ - را در سال 1330 منتشر كرد و زندگي خوابها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر و حجم سبز نيز ديگر آثار اوست كه تا سال 46 به چاپ رسيدند. اين مجموعهها به همراه «ما هيچ، ما نگاه» در سال 56 به صورت يك جا در «هشت كتاب» منتشر شد. اين شاعر و نقاش معاصر اول ارديبهشت ماه سال 1359 به علت سرطان خون در بيمارستان پارس تهران درگذشت.
بیوگرافی سهراب
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
سایت سهراب سپهری
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد. درگذشت پدر در سال 1341 رخ داد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... |(هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است. سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نيما يوشيج ميرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ....