تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

                                                       حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:9  توسط زهیر  | 

 

 

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند ازروی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم با ایناخستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دُلک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

 

***

فرهاد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:46  توسط الهه  | 

 

  • 1351- شروع تهیه ی  برنامه های گلهای تازه توسط هوشنگ ابتهاج در رادیو و همکاری با او،آغاز فراگیری ردیف های آوازی و تصانیف قدیمی نزد استاد عبدالله دوامی ، برگزاری کنسرتی در شمال ایران با منصورصهرمی و هنرمندان دیگر.دیدار وآشنایی با آقای دوامی به وسیله فرامرزپایور.
  • 1352- آشنایی با استاد نورعلی برومند و فراگیری شیوه آوازی سید حسین طاهرزاده نزد ایشان در مرکز خط و اشاعه موسیقی و آشنایی با هنرجویان مرکز،محمدرضا لطیف،ناصرفرهنگفر،حسین علیزاده،جلال ذالفنون ، گنجه ای، مقدسی ، و حدادی و دیگران .
  • 1353- سفر برای کنسرت های هند و پاکستان و افغانستان با استاد احمدعبادی ، سفر به چین و ژاپن بااحمد احرار و کریم فکور و حسین ملک و پرویزقاضی سعید به عنوان میهمان ویژه برای گشایش پروازهایی به این دو کشور.
  • 1354- تولد همایون در 30 اردیبهشت ماه در تهران. انتقال از وزارت منابع طبیعی به رادیو. قطع رابطه با مرکز اشاعه موسیقی و ادامه درس آواز در منزل استاد نورعلی برومند .
  • 1355- شرکت در جشنواره توس ( نیشابور) با فرامرز پایور، سایه ، حسن ناهید ، رحمت الله بدیعی ، محمد اسماعیلی ، عبدالوهاب شهیدی و هوشنگ ظریف .حضور در برنامه جشن هنرشیراز (در حافظیه) با محمدرضا لطفی و فرهنگفر و اجرای برنامه راست پنجگاه . کناره گیری رسمی و قطع رابطه کامل از رادیو در اسفندماه ،اجرای آواز در صفحات ردیف نوازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان . بهره گیری از آقای برومند (در منزل خود استاد) ، شیوه آواز مرحوم طاهر زاده ( آخرین جلسه روز چهارشنبه 29 دیماه )، فوت رضا ورزنده(29 دیماه) و نورغلی برومند (30 دیماه) آغاز ضبط تصانیف قدیم با صدای عبدالله دوامی.
  • 1356- اجرای برنامه نوا به همراهی محمدرضا لطفی و گروه شیدا در جشن هنر شیراز. اجرای موسیقی چهره به چهره و گلبانگ ، تاسیس شرکت دل آواز برای انتشار برنامه های خود.
  • 1357- احراز مقام اول تلاوت قرآن سراسر کشور در مردادماه ،اجرای بخشی از قرآن. انشار دو نوار آلبوم گلبانگ، همکاری در تاسیس کانون چاووش با هوشنگ ابتهاج و محمدرضا لطفی برای ادامه فعالیت های موسیقی در خارج از رادیو و تلویزیون (شجریان در آنجا تدریس می کرد.)
  • 1358- آشنایی با فیلسوف یگانه استاد غلامرضا داد به ( جانسوز) در منزل استاد خط ، مرتضی عبدالرسولی و آغاز فراگیری و شناخت بایگانی های فرهنگ و نوا...فرهنگ پهوانی و جوانمردانه، فرهنگ مادر نوایی ، اجرایی موسیقی (خلوت گزیده)،(پیغام اهل راز) شامل 2نوار (رازدل و انتظار).آخرین کنسرت ها با گروه پایور در مهر ماه در تالار رودکی. کنسرت ماهور با محمدرضا لطفی وگروه شیدا در تالار رودکی و دانشگاه ملی در آبان ماه.
  • 1359- فوت استاد دوامی . اجرای موسیقی«عشق داند» (در ابوعطا) اجرای موسیقی « ساز قصه گو» ( آواز سه گاه در انتشار مجدد، آلبوم پیغام اهل راز) انتشار نوار موسیقی« پیغام اهل راز » (شامل 2نوار : رازدل ، انتظار دل)
  • 1361- اولین کنسرت در سفارت ایتالیا به همراهی پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر (آستان جانان)پس از سه سال کناره گیری از فعالیت های کنسرتی ، اجرای موسیقی نوا (مرکب خوانی)وسر عشق (ماهور)و بیداد.
  • 1362- اجرای موسیقی«همایون مثنوی» بامنصور صارمی . اجرای موسیقی « چهار گاه» (با فرهنگ شریف ) ودیگر آواها در برنامه های خصوصی
  • 1364-اجرای موسیقی « گنبد مینا » و« جان عشاق » . انتشار نوار موسیقی « بیداد» .
  • 1365- انتشارنوارهای موسیقی« نوا» (مرکب خوانی)، « سرعشق» (ماهور)و« آستان جانان» .  ضبط ده آواز به همراهی ویولن حبیب ا... بدیعی در مونیخ در منزل دکتر علی خادمی.
  • 1366-  آغاز کنسرت ها در اروپا و شروع همکاری با گروه عارف ، اجرای موسیقی « دودعود» ،« دستان» و ...

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 23:35  توسط الهام  | 

 

هی فلانی دو سه خطی بنویس ...ساده تر ...رندی تر...در پی قافیه و واژه نباش...

خوب اگه واقعا بشه دستورالعمل بالا رو اجرا کرد که دیگه مشکلی باقی نمی مونه!!میدونی داشتم فکر می کردم که این دفعه یکی از نوشته های خودمو بذارم تو وبلاگ بعد هرچی اینور اوونورو گشتم نوشته هامو مرور کردم دیدم ...نه ! هیچ کدوم با حس و حال الانم جور در نمی آد  البته بحث سر تشریح حال و هوای الان من نیست ! موضوع اینه که یه چیزی باید نوشته بشه که تو بخونیش و البته قسمت مهمش اینه که خوشتم بیاد! می دونی نوشتن برای تو اینقدرا هم کار سختی نیست !! حرف زدن با تو خیلی راحتتره ... خیلی وقتا هست که درو به روی همه می بندی هیچ آشنایی نمی فهمه چی می گی یا شاید خودت ترجیح میدی که بیش از اوون چیزی که هستی برا اطرافیانت فاش نشی! ذهن غریبی داریم !! .......اینه که من حس می کنم این موقعه هاست که نوشتن برای تو از هر کاری راحتتره من می نویسم . تو می خونی .من خالی می شم و تو پر بعد دوباره از اول!! چرخه ی جالبیه ! و البته جالبتر می شه اگه این پر و خالی شدنها دو طرفه باشه ... گاهی هم تو بگی و من بشنوم .یاد یه آهنگ عجیب افتادم الان که حس می کنم خیلی به غربت سرگردونیام نزدیکه :

The black and green scarecrow as everyone knows

Stood with a bird on his hat and straw everywhere

He didn't care

He stood in a field where barley grows

His head did no thinking

His arms didn't move except when the wind cut up

Rough and mice ran around on the ground

He stood in a field where barley grows

The black and green scarecrow is sadder than me

But now he's resigned to his fate

'cause life's not unkind – he doesn't mind.

He stood in a field where barley grows.

 

ذهن غریب،  ذهن سیال ، ذهن سرگردوون ، ذهن زیبا ،    یا هر اسمی که تو روش می ذاری فرقی نمی کنه ! برای من مهم اون چیزیه که همه ی زندگیم توش خلاصه شده ... صدای خنده های کودکی   تصویر هیاهوی نوجوونی  یه کلوزاپ از سکوت........اووه خیلی بیشتراز اونه که بشه با 32 حرف بیانش کرد ...برای تشریحش خیلی چیزا لازمه   رنگ ، موسیقی ، قهقهه ی تو ، هق هق من ...و یه بوم به اندازه 21 سال بی خیالی!! ولی من باید تمام اینها رو به سطح 32 تا حرف نزول بدم... تو حتما می فهمی من چی میگم ! پرده ی تو هم همه ی اینها رو داره ، فقط شاید کمی بزرگتر یا یه کمی کوچیکتر باشه!   حالا تمام اینها رو تصور کن که جمع شده توی فضای محدود! ............ما شاهکاریم !! باور کن  .

ولی بدون که این ستمه اگه بذاریم پردمون توی اوون انباری خاک بخوره!!

من که همین الان می رم یه قاب خوشگل براش بسازم!!

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 19:45  توسط الهه  | 

 

 

من آن موجم که آرامش ندارم به آسانی سر سازش ندارم

همیشه در گریز و در گزارم نمی مانم به یکجا بی قرارم

سفر یعنی منو گستاخی من، همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل رو نادیده دیدن

به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریام از نسل چشمه سارم

رهاتر از رهایی، حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست،پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست

در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم،به ساحل چون می آیم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست، برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خامش بشینم روا نیست، دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریام از نسل چشمه سارم

رهاتر از رهایی، حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست،پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست، کسی که یار من نیست

در انتظار من نیست

                                                 

                                                   ***

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 3:29  توسط الهام  | 

                                     شنبه ها

شنبه هفتم تیر 1351

امروز با سعیده رفتیم دانشکده آنها.می خواست نتیجه های امتحان دانشکده اش را بگیرد و به من قول داده بود که مرا هم ببرد.چند نفر از همکلاسی های دانشکده اش هم آنجا بودند.استادشان هم که آقای اسعد بود آنجا بود.آنجا نمره هایش را نگاه کرد و خوب شده بود.بعد رفتیم تریا چای بخوریم که چهار نفر از دوستان تهرانی سعیده هم آنجا بودند.یکی از آنها که شوهر داشت،دختر کوچکش را هم آورده بود. یکی از آنها گفت که سعیده تعریف مرا برای آنها کرده است،چون پارسال که تاریخ جهان جواهر لعل نهرو را می خواندم ،سعیده کتاب را از او گرفته بود.گفت که من چون 14 سال دارم و اکنون موقع رشد فکری من می باشد،باید زیاد مطالعه کنم.با هم حرف زدیم.خانم خیلی خوبی بود گفت کتابهایی را که برایم مناسب می باشد می آورد.بعد در مورد صمد بهرنگی که یکی از نویسندگان کتابهای کودکان است از من پرسید که سعیده کتابهایش را آورده بود و من خوانده بودم و کتاب یک هلو هزار هلو را بسیار دوست دارم.و بعد با سعیده آمدیم بیرون در یک رستوران همبرگر خوردیم . من پول غذا را دادم قرار بود سعیده را مهمان کنم ،و بعد به خانه برگشتیم.سعیده قرار است تابستان تهران برود و من خیلی ناراحت هستم،چون او جز اینکه خواهرمن است  با من دوست است.

بعد از ظهر رفتم کاخ جوانان برای اینکه کارت استخر بگیرم ،چون استخر خوبی دارد و بر خلاف بقیه استخرهای شهر که کثیف و آشغال است وآدمهای لات به آنجا می روند در کاخ جوانان اینطور نیست . در آنجا یکی از دوستان سید را دیدم و احوال او را از من پرسید و گفت که ما دو نفر یعنی من و سید معلوم است که با هم برادر هستیم چون خیلی شبیه هم هستیم.قرار شد چون14 سالم شده،عضو کاخ جوانان بشوم و دو عدد عکس و فتوکپی شناسنامه و رضایت ولی ببرم. شب رفتم پارک قدم زدم و با بچه های دبیرستان شطرنج بازی کردیم . مهدی هاشمی اصل شطرنج باز خوبی است ،او از همه می برد .

                                                                                 

                                                                                           ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 3:24  توسط الهام  | 

 

 

 

 

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته میرفتی سرا پا محو او بودی

آه.......       آه    ........   آه   .......

صدایت کردم و بر من چو بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرین را گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را تلف کردی گنه کردی گنه کردی  

       همین بود آن وفایی را که میگفتی

     همین بود آن صفایی را که می گفتی

تو که خود اینچنین بودی چرا روزم سیه کردی

              گنه کردی گنه کردی  

گناهت را نمی بخشم    گناهت را نمی بخشم

           ...

              عارف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 1:53  توسط الهام  | 

جیمی هندریکس Jimi Hendrix

اولین گیتاریست چپ دست!(1970-1942)

جیمی هندریکس با نام واقعی جانی آلن هندریکس در تاریخ 27 نوامبر 1942 در سیاتل واشنگتن به دنیا آمد. پدر او که پس از مدتی از اسم قبلی پسرش پشیمان شده بود نام او را به جیمز مارشال هندریکس تغییر داد تا بعدها که او گیتاریست می شود یه اسم تیریپ!! داشته باشد.او نوازنده خود ساخته ای بود که سبکی ویژه را در گیتار الکتریک نوازی !! ابداع کرد و بسیاری از بزرگان گیتار الکتریک در جهان مدیون او و نوآوری های او هستند. وی جزو معدود افرادی بود که گیتار را با دست چپ و با گیتار راست دستها می زد.(معمولا گیتاریستی که چپ دست است ،فرم سیم های گیتار را از بالا به پائین جا به جا می کند تا همه چیز به حالت عادی برگردد ولی جیمی جون! مثل اینکه کاملا بی خیال این حرفا بود!)                         هندریکس در سال 1962 با شکسته شدن قوزک پای راستش مدتی فعالیت های هنری رو تعطیل کرد و به قول مرحوم فروغی دیگه این قوزک پاش! یاری رفتن نداره!( دوستان عزیز اطلاعات دقیق رو حال می کنید دیگه!!) بازگشت او به عرصه هنر با ترتیب دادن! چند کنسرت به همراه sam cook بود . در سال 1965 او به نیویورک نقل مکان کرد تا از شرصاحبخانه قبلی راحت شود.در حال حاضر بر طبق آخرین اخبار محل تولد او را هم قرار است در یک حراجی ، مدیر برنامه های برادرش چی چی !! هندریکس خریداری کند چون بقیه کلکسیونر های بزرگ حاضر به خرید این منزل قدیمی نشدند.

 هنرمندانی نظیر آیسلی برادرز ،لیتل ریچارد و کینگ کورتیس بهمراه هندریکس تصمیم گرفتند گروهی تشکیل بدهند تا از دولتی سر این بنده خدا به یه نوایی برسند که ظاهرا مشاهده نمودند که بخاطر دیسیپلین کاری که ایشون دارن،این کاره نیستند!

در ژوئن 1965 هندریکس با نام جیمی جونز(اه چند دفعه تغییر نام میدی بابا!!؟) و با پا و کمر و دندان! گیتار می زد و به اصطلاح خودمون گیتارو می خورد !! نقل است او در یکی از اجراهاش گیتارو آتیش زد! احتمالا قصد داشته مجلس رو بیش از پیش گرم کنه! قطعات او در گیتاربه لحاظ نوازندگی بسیار مشکل و تکنیکی هستند، در عین حال ملودی همین قطعات بسیار زیبا،محسور کننده و تکنیکی هستند.

او سبکی را در موسیقی پایه گذاری کرد که آمیخته ای از موسیقی آفریقایی و امریکایی بود....تا اینکه هندریکس در 27 سالگی به تاریخ 18 سپتامبر 1970، موقعی که برای اجرای کنسرت به لندن رفته بود ، به شکل مرموزی و زمانی که در خواب ناز بود درگذشت و خواب این جهانی را به خواب آن جهانی وصل کرد.پیکر او را نامزدش ( مونیکا دینمن) وقتی پیدا کرد که او به خواب همیشگی رفته بود و حالا صدای توپ و تانک و توپ و تشرهای نامزدش نیز نمیتوانست او را از خواب بیدار کند! عده ای می گویند او در اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر درگذشت ،عده ای هم بر این باورند که او خودکشی کرد و خلاصه هنوز که هنوزست علت واقعی مرگ او روشن نشده است.جیمی هندریکس کسی است که هیچ احدی به گرد پایش در زمینه گیتاربرقی نرسیده است، و بسیاری از بزرگان جهان گیتار خود را مدیون او می دانند. هندریکس اسطوره ای بود که حتی مجسمه اش به کلیسا ها راه یافت و تا سالها بعد از مرگش نیز جوایز بسیاری برنده شد. قطعات موزیکال و فیزیکال! اودر حال حاضر هم زیبا و هم دست نیافتنی هستند .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:7  توسط الهه  | 

مراقب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود 

مراقب گفتارت باش که تبدیل به رفتار می شود

مراقب رفتارت باش که تبدیل به عادات می شود

مراقب عاداتت باش که تبدیل به شخصیت می شود

مراقب شخصیتت باش که تبدیل به سرنوشت می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 20:49  توسط الهه  | 

امروز سالروز وفات استاد بنام موسقی سنتی ایران زمین  استاد غلامحسین بنان است ایشان در طول عمر ۷۴ ساله خود صفحات زرینی بر تتاریخ موسیقی کشورمان افزودن که هر کدام یادآور لحظات از زندگی تاریخی ایران است که مهمترین آن آهنگ ای ایران می باشد که در زیر داستان ساخت این آهنگ آمده است :

 مهر ماه سال ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکده افسری فعلی سرود ای ایران در حضور جمعی از چهره های فعال موسيقی ايران برای اولین بار به طور رسمی اجرا شد. این اجرا توسط بنان خواننده نام آشنای ایران صورت گرفت.
اگرچه نام بنان در موسيقی آوازی ايران شهرتی افسانه ای دارد، اما اسفنديار قره باغی نیز اجرای زیبایی از اين سرود دارد. قره باغی از صدايی پر و استوار برخوردار بود و بسياری از سرودهای حماسی حاصل صدای وی است.
اين قطعه را روح الله خالقی آهنگساز نامدار روی شعری از حسين گل گلاب ساخت. ويژگی شعر ای ايران آن است که تمام واژگان آن به زبان فارسی است و واژگان بيگانه در آن راه نيافته است.
سرود ای ايران در فضايی حماسی و در آواز دشتی ساخته شده است. گفته می شود که ملودی اصلی و پايه ای کار از برخی نغمه های موسيقی بختياری که از فضايی حماسی برخوردار است، گرفته شده است.
با پرداخت و تنظيم حرفه ای زنده ياد خالقی اين سرود در اجرای نخست به صورت کر خوانده شد، اما ساختار محکم شعر و موسيقی آن سبب شد تا در دهه های بعد خوانندگان آن را به صورت تک خوانی هم اجرا کنند.
نواب صفا در کتاب خاطرات خود به نقل از دکتر حسین گل گلاب، شاعر این سرود آورده است: «وقتی در سال 1323 ایران تحت اشغال متفقین بود. بعدازظهر یکی از روزهای تابستان در خیابان شاهد حرکات دور از نزاکت بعضی از سربازان خارجی با مردم بودم. از ناراحتی نمی دانستم چه کنم، بی اختیار راه انجمن موسیقی را که تازه تأسیس شده بود، پیش گرفتم. وقتی خالقی مرا دید گفت: چرا ناراحتی؟ واقعه را برایش تعریف کردم. او گفت ناراحتی تأثیری ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم. این بود که سرود ای ایران خلق گردید.»
می گویند زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین، تهران را اشغال کرده بودند. حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های مرکزی شهر می گذرد. او می بیند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی، بگو مگو شده است. سرباز انگلیسی، کشیده محکمی به گوش افسر ایرانی می زند.
گل گلاب، پس از دیدن این صحنه، با چشمان اشک آلود به دیدن روح الله خالقی، موسیقی دان می رود و ماجرا را تعریف می کند.
خالقی می پرسد، ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
«کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی می زند؟» و با همان حال، می سراید:
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
...
ای ایران بارها در زمان حیات خالقی و شاعرش، گل گلاب، اجرا شد. در ارکستری که اکثرا توسط هنر جویان هنرستان موسیقی در دوره مدیریت خالقی تشکیل شده یود، و چهره های آشنایی چون ارفع اطرایی، هوشنگ ظریف، افلیا پرتو، گلنوش خالقی و انوشیروان روحانی در آن قرار داشتند. »
احمد رضا احمدی به اشتیاق و استقبال مردم از این سرود اشاره می کند: «کاری که حقیقت در آن حضور داشته باشد، در دل مردم رسوخ می کند. پیام شاعر و آهنگسازی که تحت تاثیر یک واقعه و از روی تعصب ملی اثری خلق می کنند به جان مردم می نشیند.»
اما پری بنان، همسر غلام حسین بنان، معتقد است:« این سرود یک سرود ملی به معنای واقعی است. یادم می آید وقتی که امام خمینی بعد از سال ها به ایران آمد موقع پیاده شدن ایشان از هواپیما مردم در حالی که سرود ای ایران پخش می شد، نقشه ایران را گلباران کردند.
من از مرحوم بنان شنیده ام که گل گلاب تحت تاثیر صحنه ای که او در یکی از خیابان های شهر دیده، این شعر را سروده است.»
اوایل انقلاب اين سرود برای مدت کوتاهی به عنوان سرود ملی از راديو و تلويزيون پخش می شد، ‌اما با استفاده های سیاسی بعضی گروه ها، چند سالی پخش آن از رسانه های داخلی ايران حذف شد.در حال حاضر، در ده سال گذشته به تناوب از اين سرود در مناسبت های مختلف ملی و تاريخی استفاده شده و می شود.
فخر الدینی معتقد است: «سرود ای ایران از معدود سرودهايی است که به بهترین صورت شیوه موسیقی ایران را نشان می دهد. بیشتر سرودهایی که در کشور های مختلف ساخته می شود، در دو گام ماژور و مینور ساخته می شود. اما سرود ای ایران در هیچ یک از این دو گام نیست بلکه در مایه دشتی ساخته شده و به همین خاطر بیشتر از دیگر سرود ها ایرانی است.»
بافت اين سرود و اشعار آن به گونه ای است که تمامی گروه های سنی از کودک تا بزرگسال می توانند آن را اجرا کنند. همين ويژگی سبب شده است تا اين سرود در تمامی مراکز آموزشی و حتی کودکستان ها قابليت اجراداشته باشد. علاوه بر این، اين سرود به لحاظ امکانات اجرايی و ساختار آنقدر ساده است که هر گروه، يا فردی می تواند آن را به راحتی و حتی بدون ساز نيز اجرا کند
پای اين سرود به سينما هم کشيده شد. در سال های پايانی دهه شصت ناصر تقوايی فيلمساز صاحب نام ايرانی از زنده ياد حسين سرشار، خواننده صاحب نام موسيقی کلاسيک و اپرا، خواست نقش معلم سرودی را بر عهده بگيرد که به دانش آموزان سرود ای ايران را آموزش می دهد.
اين فيلم که نام ای ايران را بر خود داشت در فضايی کميک ماجرای ساخت و اجرای اين سرود و همزمان وقوع انقلاب ايران را در يکی از شهرهای کوچک شمالی به تصوير می کشد.
همان جا خالقی موسیقی آن را می نویسد. بنان نیز آن را می خواند. ظرف یک هفته، تصنیف ای ایران با یک ارکستر بزرگ ساخته می شود.
متن کامل سرودبه این شرح است:
ای ایران ای مرز پر گهر/ ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان/ پاینده مانی ، تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای ، من آهنم/ جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزش دارد این جان ما/ پاینده باد ، خاک ایران ما
سنگ کوهت در و گوهر است/ خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم/ بر گو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست/ نور ایزدی همیشه رهنمای ما است
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد ، خاک ایران ما
ای ایران ای خرم بهشت من/ روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم/ جز مهرت بر دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم/ مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون شد پیشه ام/ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما/ پاینده باد خاک ایران ما

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 18:28  توسط زهیر  | 

 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دلو تو می دوونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک باروون می شه تو می دونی

عمری غم تو دلم زندونیه

دل من زندوون داره تو می دونی

هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوستت دارم تو می دونی

می خوام امشب با خودم شکوه کنم

شکوه های دلمو تو می دوونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست؟

چرا بخت من سیاست تو می دوونی

پنجره بسته می شه شب می رسه

چشام آرووم نداره تو می دوونی

اگه امشب بگذره فردا می شه

مگه فردا چی می شه تو می دوونی

عمری غم تو دلم زندونیه

دل من زندوون داره تو می دونی

هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوستت دارم تو می دونی

***

فریدون فروغی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 18:14  توسط الهه  | 

Wish you were here

So, so you think you can tell

Heaven from hell,

Blue skies from pain,

Can you tell a green field from a cold steel rail?

A smile from a veil?

Do you think you can tell?

 

And did they get you to trade

Your heroes for ghosts?

Hot ashes for trees?

Hot air for a cool breeze?

Cold comfort for change?

And did you exchange a walk on part in the war for a lead role in cage?

 

How I wish, how I wish you were here.

We're just tow lost souls swimming in a fish bowl, year after year.

Running over the same old ground. What have we found? The same old fears.

Wish you were here.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 12:10  توسط الهه  | 

پرنده ي كوچك من
جسد بي روح عقاب بالاي كمرهاي كوه افتاده بود. يكي از پرنده هاي كوچك كه خيلي مغرور بود به آن جسد نزديك شد . بناي سخره و تحقير را گذاشت . پر و بال بي حركت او را با منقارش زير و رو مي كرد . وقتي كه روي شانه ي آن جسد مي نشست و به ريزه خواني هاي خودش مي پرداخت ، از دور چنان وانمود مي شد كه عقاب روي كمرها براي جست و جوي صيد و تعيين مكان در آن حوالي سرش را تكان مي دهد
 پادشاه تواناي پرندگان ، يك عقاب مهيب از بالاي قله ها به اين بازي بچه گانه تماشا مي كرد . گمان برد لاشه اي بي حركت كه به واسطه ي آن پرنده به نظر مي آيد جنبشي دارد ، يك عقاب ماده است
 متعاقب اين گمان ، عقاب نر پرواز كرد . پرنده ي كوچك همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ي غافل تر از او از دور در كارش تماشا مي كردند . عقاب رسيد و او را صيد كرد
اگر مرا دشمن مي پنداري چه تصور مي كني ؟ كاغذهاي من كه با آن ها سرسري بازي مي كني . به منزله ي بال و پر آن جسد بي حركت است . همان طور كه عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن كاغذها علاقه دارم . اگر نمي خواهي به تو نزديك بشوم ، به آن ها نزديك نشو
تو براي عقاب توانا كه لياقت و برتري او را آسمان در دنيا مقدر كرده است ، ساخته نشده اي
 پرنده ي كوچك من ! چرا بلند پروازي مي كني ؟
 بالعكس كاغذهاي تو براي من ضرري نخواهد داشت ، عقاب ، كارش اين است كه صيد كند ، شكست براي او نيست ، براي پرنده اي است كه صيد مي شود. قوانيني كه تو آن ها را مي پرستي اين شكست راتهيه كرده است . ولي من نه به آن قوانين ، نه به اين نجابت به هيچ كدام اهميت نمي دهم
 نه ! تو هرگز اجنبي و ناجور آفريده نشده اي ، به تو اعتنا نمي كنند . تو به التماس خودت را به آنها مي چسباني . اجنبي نيستي ، مثل آنها خيالات تو با بدي هاي زمين گنهكار سرشته است
 قدري حرف ، قدري ظاهر آرايي آن ها كافي است كه تو را تسخير كند
 در هر صورت اگر كاغذهاي مرا در جعبه ي تو ببينند براي كدام يك از ما ضرر خواهد داشت ؟

عقاب

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 8:29  توسط الهام  | 

 

گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
 چشم غمكينش به رويم خيره ماند
 قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
 زير لب غمناك خواند
 ناله زنجيرها بر دست من
 گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
 خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
 در دل من با دل او مي گريست
 گفتمش
 بنگر در اين درياي كور
 چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت، گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريايي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
 مي كشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 مي دهد از چشم بيداري نشان
 گفت
 اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
 گفتمش
 اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
 اي افسوس در اين دام مرگ
 باز صيد تازه اي را مي برند
 اين صداي پاي اوست
 گريه اي افتاد در من بي امان
 در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاریكش شكفت
جوش خونی در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسيدمش

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 1:54  توسط زهیر  | 

بابا دکتر ! بابا مهندس ! بابا ارشد! بابا قبول وشو!

ای پروفسور بالتازار! ای آلبالو ! اّ کِه هِی!!

بدین وسیله قبولی نابهنگام جوان از دست رفته ، مهندس زهیر را به کلیه بازماندگان و خانواده آن عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده و از درگاه ایزد منان عاجزانه طلب عفو و مغفرت می نمائیم.

از طرف : الهام - اقوام وابسته ، نشسته ، ایستاده از چپ به راست: سید مهدی هاشمی!!!- دراگو!- .... اهالی محترم خلمله و مدلجه و جمعی از یاروهای مقیم پاریس و حومه!! – اصغر دیفرانسیال - کاظم گریس – ممد سگدست- ... علی پروین!!!!!! – جواد یساری! – محسن جان عزیز(که مطمئنا حسی که ایشوون دارن با حس من و شما کاملا متفاوته!!!!) – حسن شماعی زاده – مشترکین تلفنهای دبیرستان دخترانه فردوس!!!! – ببر مازندران! – نهنگ بهمنشیر! – بازماندگان حادثه سونامی !- جامعه مهندسین مکانیک گلوگاه واحد قلعه سر! –و حمیدرضا غلام امام رضا !!!!! و ناصرمنبت!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 13:48  توسط الهام  | 

 

 

تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره

رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهرتو تلخی زندونو به یادم میاره

من نیازم تورو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

تو بزگی مثل اون لحظه که باروون میزنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی، لطیفی مثل خواب

من هموونم که اگه بی تو باشه جوون میکنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی

تومثل شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای

تو مثل شادی خواب کردنه یک عرووسکی

من نیازم تورو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی

برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوستت دارم شنیدنه

***

فریدون فروغی 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:58  توسط الهه  |