No smoking
No spitting
No littering
No drinking
No eating
No parking
No speeding
No fishing
No floating
No kissing
No walking
No lying down
No swimming
No surfing
No hiking
No hunting
No biking
No running
No skipping
No watching
No skinny-dipping
No volleyball players
No spray cans sprayers
No fly rod casters
No boom box blasters
No trash leavers
No Frisbee heavers
Zoheir & Shel Silverstein

WANTED
Jim Morrison جیم موریسون
یک نابغه یاغی!
این آدم عجیب غریب آنطور که خود می گوید زمانی که یه ذره بچه بود! به همراه پدر مادر خود عازم سفر بود که در راه با چند سرخپوست مواجه می شود که روی جاده دراز به دراز خوابیده اند و مشغول مردن بودند! ظاهرا در حالی که جیم کوچک به همراه والدین خود از آنجا عبور می کرده ، روح یکی از همین عرفای سرخپوست در او حلول کرده و "درد سر والدین" ! از همینجا شروع می شود.
جیم دانشجوی تاتر دانشگاه کالیفرنیا می شود و حالا چطور سر از موسیقی در می آورد اگر شما فهمیدید به من هم بگید! پس از مدتی او به همراه همشاگردی نابابش! ری مانزارک و دو برادر او که گیتار و کیبورد
می نواختند و یک معلوم الحال دیگه ! به اسم جان دنزمور که نوازنده درام دراماتیک! بود در سال 1965 گروه دورز را تشکیل میدهند.آنها سپس برای سکونت به لندن-انگلستان می روند(جایی که مهد کودک!ببخشید مهد گروههای راک بود) و تمرینات سفت و سخت خود را آغاز می کنند.
پس از مدتی برادران مانزارک که سبک کار موریسون و آهنگهایش را نمی پسندیدند گروه را ترک کردند (خوش اوومدن!!)و رابی کریگر که یک گیتاریست خلاق و مبتکر بود جانشین آنها شد و حالا دیگه گروه نگو بلا بگو!! خوانندگی موریسون و آهنگهایش بلافاصله پس از اجرا تاثیرات مختلفی بین مردم می گذاشت و چون اغلب این ترانه ها متحورانه، جسورانه و گاه گستاخانه ! ساخته می شد یه جورایی جوونا رو حیرون کرده بود که باید این گروه رو تحویل بگیرن یا بی خیال بشن! که البته مورد دوم رخ نداد و ترانه ها و کنسرتهای موریسون بسیار طرفدار پیدا کرد.
او مستقیما به دولت و پلیس آمریکا می توپید تا جائی که او را ناغافل روی سن هنگام اجرا دستگیر می کردند و در برخی از شهرها مثل لوس آنجلس حتی بهش مجوز اجرا نمی دادن و اگر هم مجوزی برا اجرا داده می شد نیروهای پلیس و گارد ویژه ! گوش به زنگ منتظر می ماندند که اگر جیمی خان سوتی داد ، سه سوته دستگیرش کنن .
برخی از کارهای موریسون که ضد جنگ و ضد ارتش و پلیس بود توسط فرانسیس فورد کاپولا (کارگردان معروف آمریکائی) در فیلمی که در مورد جنگ ویتنام ساخته شده بود استفاده شد و فیلم اینک آخرالزمان
نیز از ترانه ها و آهنگهای آن بی بهره نماند . موریسون علیرغم شخصیت برجسته، معترض و متفاوتی که داشت ضعفهایی نیز داشت که به خاطر اینکه لج پلیس را در بیاورد ! هر از گاهی دست به این اعمال انتحاری می زد ، ترانه هایی مثل Light my fire(آتشم را روشن کن) Riders on the storm (سواران طوفان) در زمان خود غوغایی به پا کرد و حتی تلویزیون انگلستان یک مجموعه مستند تلویزیونی از کارهای گروه ساخت. دردسر آخر موریسون خلاصه کار دستش داد و گاوش دوقلو زائید و مجبور شد آمریکا را ترک کند و به مهد دموکراسی (فرانسه) برود ولی متاسفانه آمدن اون به فرانسه براش اومد نداشت! و او در همون تاریخی که اول متن گفتم و حالا یادم رفته !! توی وان حمام منزلش بر اثر سکته قلبی قبض ورود به اون دنیا رو می گیرد . خیلی ها مرگ موریسون رو مثل خیلی دیگر از موزیسینها بودار می دانند.
الیور استون کارگردان مطرح امریکائی فیلمی به نام The Doors از زندگینامه جیم موریسون ساخت که در آن وال کیلمر نقش او را بازی می کرد و به بیان واقعیتهای ریزی از زندگی او می پردازد( علاقمندان جهت اطلاعات بیشتر به فیلم مراجعه کنند !) او در گورستان پرلاشز (محل دفن صادق هدایت) کنار اسطوره ای چون موزارت دفن شد و مدفن او هرساله به هنگام سالمرگش محل تجمع جوانان مستقل ، معترض و ضد جنگ می شود که با روشن کردن شمع و خواندن ترانه های او ، یاد این هنرمند معترض را گرامی می دارند .
نظر موریسون درباره شعر: شعر واقعی چیزی نمی گوید فقط احساسات آدم را تیک می زند. شعرهای من همه درها را باز می کند تا شما از میان در مناسب تر وارد شوی و به آزادی و درک مناسب تری از هستی برسی.
(مرحله ممتازی).انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ... سفر به برغان با استاد حسین میرخانی(خطاط)
ابراهیم ابوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی (مدیر انجمن خوشنویسان) ،فرامرز پیل آرام ( نقاش و استاد نقاشی و خط شجریان)
ادامه دارد...

by Pablo Neruda
Here I love you.
In the dark pines the wind disentangles itself.
The moon glows like phosphorous on the vagrant waters.
Days, all one kind, go chasing each other.
The snow unfurls in dancing figures.
A silver gull slips down from the west.
Sometimes a sail. High, high stars. Oh the black cross of a ship.
Alone.
Sometimes I get up early and even my soul is wet.
Far away the sea sounds and resounds.
This is a port.
Here I love you.
Here I love you and the horizon hides you in vain.
I love you still among these cold things.
Sometimes my kisses go on those heavy vessels
that cross the sea towards no arrival.
I see myself forgotten like those old anchors.
The piers sadden when the afternoon moors there.
My life grows tired, hungry to no purpose.
I love what I do not have. You are so far.
My loathing wrestles with the slow twilights.
But night comes and starts to sing to me.
The moon turns its clockwork dream.
The biggest stars look at me with your eyes.
And as I love you, the pines in the wind
want to sing your name with their leaves of wire.
***
جوانمردی، آبروها را پاسبان است و بردباری بی خرد را بند دهان و گذشت، پیروزی را زکات است و فراموش کردن آن که خیانت کرده ، برای تو مکافات و رای زدن،راه یافتن است و آنکه تنها با رای خود ساخت ، خود را به مخاطره انداخت و شکیبایی ، دور کننده سختی های روزگار است و نا شکیبایی ، زمان را بر فرسودن آدمی کمک کننده و گرامی ترین بی نیازی وانهادن آرزوهاست ؛ بسا فرد اسیر فرمان هواست و تجربت اندوختن، از توفیق بود و دوستی ورزیدن پیوند با مردم را فراهم آرد و هرگز امین مشمار، آنکه به ستوه بود وتاب نیاورد..
نهج البلاغه

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشمای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره
می خوام از دست تو از حنجره فریاد بکشم
طعم بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه ی باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مثل سایه پابه پام من تو رو همرام نکشم
بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برمو گوشه ی تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت
دستو پام غرقه به خون شد دیگه بسه موندنت
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
18 عشق بی سرانجام
یا دلتنگی های هزارساله عاشق های کله گنده !
گوته: شاعرآلمانی که علاقه زیادی به اشعار حافظ داشت و به خاطر آثاری مثل فاوست بسیار مشهور است.
در 21 سالگی وقتی در رشته حقوق تحصیل می کرد، به دختری 19 ساله علاقه مند بود، اما این عشق به
ثمر نرسید.ودخترک به بیماری ناشناخته ای مرد.میگن به همین خاطر گوته هیچ وقت ازدواج نکرد.(البته من در این مورد مطمئن نیستم چون یه جایی خوندم که گوته با یه دختر روستایی به اسم کریستینا ازدواج می کنه و تا آخر عمر هم بهش وفادار می مونه البته به رغم تله های زیادی که سر راهش گسترده بودند!!)
اسکات فیتز جرالد: نویسنده کتاب مشهور گتسبی بزرگ که از نویسندگان بزرگ معاصره. اون درست عین قهرمان کتابش به دختری از طبقه بالاتر از خودش علاقه مند می شود،اما چون خانواده دختر اون رو تحویل نمی گیرن ، مجبور میشه تا حد مرگ کار کنه تا پول ازدواج با دختر مورد علاقه اش رو به دست بیاره.گرچه بعد از ازدواج هم به خاطر سر به هوایی و مخارج بسیار بالای زندگی شون این عشق سرانجامخوبی پیدا
نمی کند.
پرنسس دایانا: همسر سابق ولیعهد انگلیس که به خاطر مشکلات زیادی که با خانواده سلطنتی داشت از همسرش جدا شد و به محض این که طعم عشق و زندگی واقعی را چشیدوتصمیم گرفت دوباره ازدواج کنه،
چون همسر آینده اش عرب بود و دایانا قرار بود مسلمون بشه به شکل عجیبی کشته شد!یعنی در شبی تاریک خبر نگاران مجله ای موهم اونو تا مرگ همراهی کردن.
شوپن: آهنگساز فرانسوی الاصل قرن نوزده که در لهستان متولد شد.در جوانی به زنی به اسم ژرژسان
علاقمند شد که ده سال از خودش بزرگتر بودو بچه های بزرگ داشت،ازدواج اونها با مخالفت اطرافیان این زن که نویسنده هم بودروبه رو شد و وقتی اونها رو از هم جدا کردن،شوپن از شدت تنهایی و دوری در گذشت.
مارکوپولو: تاجر مشهور ونیزی که اونو از سفرنامشبه مشرق زمین میشناسیم،وقتی راهی سرزمین ایران بود که ماموریت خودشو انجام بده و دختر قوبیلای قاآن پادشاه چین رو به دربار ایران برسونه،به این شاهزاده خانوم علاقمند شد و در نتیجه از این ماموریت سرخورده به وطنش برگشت.
انوره دوبالزاک: نویسنده مشهور فرانسوی که بیشتر داستانهای کتابش رو از زندگی خودش الهام گرفته،در یادداشتی درباره عشق واقعی نوشته که پانزده سال با خانومی به اسم مادام هانسکا مکاتبه داشته که درست پنج ماه قبل از مرگش بالاخره این خانوم رو دید و با او ازدواج کرد،اما مرگ مجال زندگی عاشقانه رو به او نداد.
ژوزفین: زنی فرانسوی بود که وقتی ناپلئون پادشاه فرانسه هنوز سردار بود،با اون ازدواج کرد و اونو در پیشبرد اهدافش خیلی کمک کرد،اما چون بچه دار نمی شد ناپلئون اونو طلاق دادو ژوزفین دچار اختلال حواس شد.
استاندال: خالق کتابهایی مثل«سرخ و سیاه» ، که هنگام شرکتش در امتحان ورودی دانشگاه پلی تکنیک
به خانمی که از خودش سالها بزرگتر بود علاقمند شد، اما اون خانم حاضر به ازدواج با استاندال نشد و همین مساله باعث بیماری و ناراحتی شدید روحی استاندال شد.
ونگوگ: نقاش هلندی قرن نوزده که توی سفری که به لندن داشت ، به دخترصاحبخانه اشکه معلم مهد کودک بود علاقمند شد.اما دختر به عشق او خندید،درست عین همین کار رو دختر عموی بیوه ونگوگ که ونسان از اون خواستگاری کرده بود انجام داد و همین شد که ونسان با عشق بیگانه شد.
شهریار: شاعرشهیر ایرانی که سالهای جوانی دانشجوی پزشکی بود و چون به دختری علاقمند شد و خانواده اون دختر راضی به ازدواج شهریار با دخترشون نشدن، از شدت ناراحتی از رشته پزشکی انصراف داد و به شهر خودش برگشت و همین شاعر شهیری شد که میشناسین!
ماری کوری: استاد علم فیزیک و کاشف اورانیوم ، در سن بیست و هفت سالگی با استاد فیزیک و شیمی، پیرکوری ازدواج کرد،اما درست هفت سال بعد از این ازدواج عاشقانه ، همسرش در اثر تصادف با اتومبیل کشته شد و ماری تا آخر عمر داغدار همسرش موند.شعرهایی که اون برای پیر کوری نوشته تو کتاب زندگی ماری کوری هست و خیلی هم قشنگه!
بتهوون: موسقیدان بزرگ آلمانی که در نه سالگی پیانو رو از معلمش بهتر میزد،بارها در عشق و زندگی شکست خورد!مهم ترین حادثه زندگی اش بعد از از بین رفتن شنوایی اش ،دلباختن به زنی بود که به خاطر یک سوتفاهم عشق اونو جدی نگرفت و با برادر بتهوون ازدواج کرد.
پطرکبیر: پادشاه روسیه در قرون گذشته که مردی بی رحم بود، اما برای ترقی روسیه کارهای زیادی کرد.اون که همسرش رو به شدت دوست داشت،وقتی از بی وفایی اش با خبر شدتبدیل شد به ماشین کشتن! و همسرش و زنهای بعدی اش را از ترس خیانت کشت.
خاقانی: شاعر بزرگ ایرانی که توی زندگی سختی های زیادی کشید،اما بزرگترین مصیبت زندگی اش مرگ همسرش بود،اون هم ازدلتنگی بیماری و مرگ پسرشون که باعث شد خاقانی دو مرثیه برای این دو عزیزش
بگه و بعد از اون هم گوشه نشین و منزوی بشه.
شکسپیر: نویسنده نامدار قرن شونزده میلادی که نویسنده آثاری مثل « رومئو و ژولیت» و «هملت» هستش.
میگن اخبار زیادی از زندگی خصوصی این شاعر در دست نیست ،اما بعضی از مورخان نوشتن که شکسپیر
به اجبار فقر با زنی که از خودش بزرگتر بود، ازدواج کرد و بعدها این زن رو ترک کرد و برای خلق آثارش به لندن رفت .توی این شهر با دختر یکی از ثروتمندان آشنا شد،اما چون در اون دوره طلاق وجود نداشت،این عشق فقط به خلق نمایشنامه «رومئو و ژولیت» انجامید.
رامبراند: نقاش هلندی قرن هیفده م که به خاطر نقاشی های چهره ای که کشیده خیلی معروفه. اون به قولی سر خور بود!! یعنی با هر زنی ازدواج می کرد اون زن بلافاصله میمرد. همسر اولش که دخترزیبای یک
ثروتمند آمستردامی بود در عنفوان جوانی مرد و همسر دومش که خدمتکار ساده ای بود هم زمان با پسری که رامبراند از همسراولش داشت در گذشت . میگن رامبراند از مرگ این سه نفر خیلی غمگین بود اما دوباره ازدواج کرد و...
خواهران برونته: سه خواهر نویسنده انگلیسی که به خاطر کتابهای«جین ایر» و «بلندی های بادگیر»بسیار مشهور شدن ،به مرگ عجیبی مردند،چون خواهر اول شارلوت با معلم سرخانه ای که مورد علاقه دو خواهر دیگه بود ازدواج کرد،کارشناسان ادعا می کنند همین معلم سه خواهر رو با زهر کشت و اثیه شون رو بالا کشید!
جبران خلیل جبران: اون به زنی به اسم ماری هگل که نویسنده هم بود علاقمند شد.ماری سالها با جبران خلیل مکاتبه داشت و اونو در کارش راهنمایی و حمایت می کرد،اما هیچ وقت حاضر نشد پیشنهاد ازدواج جبران را بپذیره .فقط بعد از مرگ جبران در سنین جوانی، پای تلگراف خبر مرگ اونو به اسم ماری جبران امضا کرد که البته خیلی دیر بود.
شنبه ها
شنبه چهارم مرداد 1350
ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز
امروز اولین روزیست که یادداشتهای روزانه ام را می نگارم.و چند روز است که 13 سال از سن من می گذرد.و خواهرم که سعیده می باشد،گفت برای اینکه از نظر انشای ادبیات بهتر بشوم نوشتن خاطرات و از جمله یادداشت های روزانه بسیار مفید می باشد.و این دفتر دویست برگ را خرید و به من هدیه کرد و من شاکر زحمات این خواهر خوب می باشم.
یکی از نویسندگان شهید ایران یعنی آقای صادق هدایت که خودکشی کرده است می فرماید :( در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح انسان را در انزوا می خورد و می خراشد.این دردها را نمی توان به کسی ابراز کرد.) من هم در خیال خود فکر می کنم باید انسان بسیاری از اعمالش را یادداشت نماید و این بسار مفید است. امیدوارم که بتوانم هر روز این یادداشت ها را بنگارم.
امروز صبح از خواب بیدار شدم،رفتم نان سنگک خریدم.بعد آمدم به خانه مادرم بیدار شده بوداما خواهران و برادرانم بیدار نشده بودند،پدرم هم در باغچه مشغول آب دادن به گلها بود،چه نسیمی می وزید و من صبحانه خوردم،و وسایلم را بردداشتم و به استادیوم آریامهر رفتم،امروز دومین مسابقه ی جام جوانان شهر بود و تیم ما که پرسپولیس است ؛ دو بر صفر به تیم خواجو باخت .من دروازه بان بودم و پایم زخم شد.
باختن مهم نیست،مهم فوتبال است.البته اگر مسابقه ی پس فردا را ببریم به یک چهارم نهایی می رویم.البته واقعا ممکن است آن را ببریم چون آنها بسیار ضعیف می باشند.وقتی به خانه آمدم مادرم گفت: چکار کردید؟
و من به او گفتم که باختیم و او گفت که بروم نهار بخورم.چون خسته بودم خوابیدم و تا نزدیک غروب خواب بودم. شب حوصله رفتن به پارک را نداشتم ،چون بچه ها می دانستند که ما باختیم.خواهرم گفت:
حالا که در خانه ماندی،پس خاطراتت را که مدتی می خواستی شروع کنی بنویس.مشغول نگارش خاطرات شدم.الان ساعت ده و نیم شب است.
چه می اندیشید، ای انسانهای والاتر؟ آیا من پیشگویم؟ یک خیالپرور؟ یک مست؟ یک خوابگزار؟ یک ناقوس نیمشب؟
یک قطره شبنم؟ عطر و بخوری از جاودانگی؟ آیا نمی شنویدش؟ آیا نمی بوییدش؟جهان من هم اکنون کامل گشته، کنون نیمشب نیز نیمروز است-
درد نیز لذت است،نفرین نیز آفرین است؛ شب نیز خورشیدی ست- دور شوید ،وگرنه خواهید آموخت - که فرزانه نیز دیوانه است.
هرگز آیا به لذت آری گفته اید؟ پس، دوستان من، شما به همهی رنجها نیز آری گفته اید.
چیزها همه به هم زنجیر شده، به سان یک رشته ،اسیرعشق همند-
-اگر یک چیز را که یکبارآمده است دوباره خواسته باشید، اگر گفته باشید: (ای [مایه]نیکبختی، تو خوشایند منی،دمی بمان!) پس شما همه چیز را بازگردنده خواسته اید!
-همه چیز را از نو، همه چیز را جاودانه،همه چیز را بسته به یک زنجیر ، یک رشته،اسیر عشق هم خواسته اید. آری ،شما جهان را اینسان دوست داشته اید-
شما جاودانگان، آن را جاودانه و همیشگی دوست داشته اید:
'From you have I been absent in the spring'
by William Shakespeare 1564 - 1616From you have I been absent in the spring,
When proud-pied April, dress'd in all his trim,
Hath put a spirit of youth in everything,
That heavy Saturn laugh'd and leap'd with him.
Yet nor the lays of birds, nor the sweet smell
Of different flowers in odour and in hue,
Could make me any summer's story tell,
Or from their proud lap pluck them where they grew;
Nor did I wonder at the Lily's white,
Nor praise the deep vermillion in the Rose;
They were but sweet, but figures of delight,
Drawn after you, you pattern of all those.
Yet seem'd it Winter still, and, you away,
As with your shadow I with these did play.***

Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strided constantly and without boundary
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پرگوی و گهی خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ماهم راه خود را می کنیم آغاز