تبليغاتX
اندیشه هایمان پرسه میزد پیوسته و بی مرز
A saucer full of secrets

هوشنگ ابتهاج ( ه . الف. سایه) امروز هشتاد ساله می شود. شاعر بزرگ غزل، راهروی روزهای تیره تاریخ معاصر، ‏شاهد برگریز یاران، از نیما تا سیاوش کسرائی.‏

و درهمه این سال ها درمیهن و در غربت، پیامبر امید از زندگی گفته است و عشق وامید. شعر "کیوان ستاره بود" ، نه ‏فقط سرنوشت کیوان روزنامه نویس و شاعر است که به جوخه اعدام سپرده شد، که سیر وسرنوشت بازمانده قافله ‏بزرگ نیمائی در سال هشتادم عمر نیز هست.‏

‎کیوان ستاره بود‎
ما از نژاد آتش بویدم
همزاد آفتاب بلند اما
‏ با سرنوشت تیره خکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
من با شکیب خکستر ماندم
کیوان ستاره شد
تا برفراز این شب غمنک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
‏ کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
‏ راه سپید را بشناسند
‏ کیوان ستاره شد
‏ که بگوید
آتش
‏ آنگاه آتش است
‏ کز اندرون خویش بسوزد
‏ وین شام تیره را بفروزد
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را
‏ دردستهای روشن او می گذاشتم
‏ من در تمام این شب یلدا
‏ ایمان آفتابی خود را
‏ از پرتو ستاره او گرم داشتم
‏ کیوان ستاره بود
‏ با نور زندگانی می کرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
‏ تا ایم ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم ‏

برگرفته از سایت روز انلاین

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:15  توسط الهام  | 

... باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت

و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ...


سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:24  توسط الهام  | 

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم
همه هستی تویی فی الجمله این وآن نمی دانم

به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم
به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم

یکی دل داشتم پر خون،شد آنهم از کفم بیرون
کجا افتاد آن مجنون،در این دوران نمی دانم

دلم سرگشته می دارد سر زلف پریشا نت
چه می خواهد ازین مسکین سرگردان نمی دانم

اگر مقصود تو جان است رخ بنماو جان بستان
اگر مقصد دگر داری من این وآن نمی دانم

نمی یابم ترا در دل،نه درعالم نه در گیتی
کجا جویم ترا آخر من حیران نمی دانم


عراقی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:59  توسط الهام  | 

می جویم آنچه شب و روزم را احاطه کرده ـ نامرئی است اما وجود دارد

چون خدا که ایمان دارم هست

اما با خدا فرق دارد - فرقی عجیب - خدا اگر نباشد نظم در زندگی ام نیست

اما او اگر نباشد بی نظمی زندگی ام دیگر نیست جالب است و عجیب

خدا اگر نباشد برای گناه شاید خیالمان راحت تر باشد که دیگر جوابی پس نخواهیم داد اما او اگر نباشد دیگر گناه معنا ندارد ؟!! . . . .

واقعا کدام حس گناه است ؟

دیر زمانیست گناه را گم کرده ام ! 

اصلآ گناه برایم وجود ندارد  -   احساس بی گناهی می کنم و برعکس ...

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل !

ای ساحل آرامش !

با توام ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیف های آفتابی !

ای کبود ارغوانی !

ای بنفشابی !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم !

غم مبهم

ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! . . .

                                                       قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:51  توسط الهام  | 

سلام بچه ها

بعد از دو ماه و اندی دستان خویش همی بر کیبورد نهاده و کلماتی چند را بلغور می فرمایم :

بابا مُردم خدایا بابت اینترنت (( دمت گرم ))

شبی ...
-
کدام شب ؟
شبی
...
شبی ستاره ای دهان گشود
-
چه گفت ؟
نگفت ، از لبش چکید
-
سخن چکید ؟
سخن نه ، اشک
ستاره می گریست
-
ستاره ی کدام کهکشان ؟
ستاره ای که کهکشان نداشت
سپیده دم که خاک
در انتظار ِ روز ِ خرم است
ستاره ای که در غم شبانه اش غروب کرد
نهفته در نگاه ِ شبنم است
...

در اینجا باید از همراهان خود که زحمات بسیار بر خود دادند تا هماره این پنجره کوچک بسته بماند سپاسگذاری نمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 21:33  توسط زهیر  | 

قناعت می کنم در شادی
قناعت می کنم در کامیابی
قناعت می کنم در بیان حقیقت
قناعت می کنم به سکوت

غرق می شوم در صبوری
غرق می شوم در نخواستن
غرق می شوم
در نگفتن ِ " دوستت دارم "

چه مرتاض ِ گناهکاری ! ...
                                                 اقبال معتضدی

 

 

هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
نه دلتنگیش مثال آدمیزاد می ماند
نه شادیش ...
تنها شریکِ خاطراتِ ماندگارش
دلِ نداشته اییست
که سالهایِ سال
بارِ جسمِ خاکیش را به دوش می کشد ...
هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
پاییز را از همه فصل ها دوست تر دارد ...
و نگاهش به همه فصلها
پاییزیست ...
هیچَش به هیچ کس شبیه نیست ...
نه ستارگان را ستاره می بیند
نه زمین را زمین ...
کودکانه شاد است
کودکانه ساده ...
هیچَش به هیچ کس شبیه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 12:22  توسط زهیر  |